یارسان

« دين حقيقت و بينش ياري يك تفكر ايلياتي و عشيره‌اي نيست كه براي محاسبات آن راهكاري سنتي بدون دخيل دادن علم و هر آنچه كه در حوزه‌ي نظامنديِ كائنات تعريف دارد در نظر گرفته شود. در واقع هر چقدر كه اشراق و مفاهيم يك تفكر بالاتر باشد، مباحث و گفتمان مربوط به آن نيز تخصصي‌تر و مشكل‌تر مي نماياند. پس ما نمي‌بايست كه مفاهيم را به اندازه‌ي وجود خود پائين بكشيم تا كه به گونه‌اي گردد كه هيچگاه عزم جزم براي بالا كشيدن و سعي براي فهميدن در خود پيدا نكنيم.»

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سام کاکه‌یی دسته: مقالات
نمایش از 28 ارديبهشت 1392 بازدید: 3187

بخش هشتم

سلسله سخنان گوهربار استاد سید خلیل عالی نژاد

 

 

این سخنرانی به زبان کردی از زبان سید جاری شده. لذا جهت استفاده همگان به فارسی برگردان شده.

 

بسم الله:

 

به عنوان مقدمه معنی این یک خط شعر را خدمت شما عرض میکنم. خداوند فرمایش کرده اند که تمام عظمت آیه آیه قرآن در سوره حمد هست. عظمت سوره حمد در بسم الله الرحمن الرحیم و عظمت بسم الله الرحمن الرحیم در بسم الله و عظمت بسم الله در بسم و عظمت بسم در ب و عظمت ب در نقطة زیر ب و یعنی تمام قرآن یعنی نقطة زیر «ب». حضرت علی می فرماید: "اَنَا نقطه التحتُ با بسم الله" یعنی تمام قرآن یعنی وجود حضرت علی.

 

حضرت حق یا خاوندکار یا پروردگار عالم زمانی که مشیتش بر این قرار گرفت خلقتی خلق کند، کره هستی بسازه، آفرینشی خلق کنه و بشریتی درست کنه، ابتدا طبقه هفت تن را به وجود آورد که در قرآن هم هست. معنی فارسی اون آیه این هست که: زمین و آسمانها قائم اند و استواراند به برکت وجود هفت نفر. این هفت نفر در آیین اهل حق هفت تن معرفی می شوند که عبارت اند از: داود، بنیامین، پیرموسی، رمزبار، مصطفی قهار، زرد کماندار که همان عالی قلندر باشه و روچیار یعنی شاابراهیم. اراده خدا به صورت یه امر کُند این جهان را قرار داد و آفریش انجام شد و بشریتی به وجود آمد. این هفت نفر باید در طول این زندگی پر نشیب و فراز بشری باید هزاران بار در لباس بشر این هفت نفر ظهور کنند و به عنوان معلم و اولیاء و در لباس شعرا و در لباس پیغمبران باید ظاهر بشن.

 

هدف از آمدن این سلسه انبیاء و اولیاء آموزش درس خداپرستی به جامعه بشریته. درس خداپرستی در یک کلمه خلاصه شده و اسلام به معنی تسلیم در برابر عظمت و اراده خداست. تسلیم در برابر عظمت و اراده خدا چه در آیین یهود، میسر و چه در آیین عیسی ، میسر و چه در اسلام محمدی، میسر و چه در آیین اهل حق، میسر است. در هر کدام در این ادیان الهی تسلیم در برابر خدا شرط اول و درس اول رسالت هر پیغمبری بوده. بنابراین هفت تنی که نام بردیم به صورت انبیاء و اولیاء آمدند و درسهای تسلیم در برابر خدا را به بشریت دادند البته کار پیغمبران الهی( پیغمبران صاحب کتاب و غیر صاحب کتاب ) در تضاد با همدیگر نیست بلکه تایید کار یکدیگره، اگر تضادی هست رهروان هر امتی این تضاد را به وجود آوردند، در گفتار اون آورنده اون خط الهی که خود پیغمبر باشد با پیغمبران دیگر خلافی نیست.

 

از حضرت آدم تا حضرت محمد 124000 پیغمبر و پیغمبر زاده آمدند که تسلیم در برابر خدا به بشریت یاد بدن. برای انجام دادن این رسالت خیلی بزرگ، هر کسی آمده یک مقداری ضمینه کار را برای پیغمبر بعدی آماده کرده. تمام زحمت 124000 پیغمبر و پیغمبرزاده به تنهایی به دوش حضرت علی داده شده یعنی خود علی به تنهایی به صورت ولایت قبولش کرده. به این دلیل هست که در احادیث هست "ولایت علی ابن ابیطالب حِصنی فَمِن دَخَله حِصنی اَمِنَ مِن عَذابی" هرکس با صدق و یقین وارد محبت و ولایت علی بشه از هر عذابی در دنیا و آخرت محفوظ و ایمن است. دلیل اینه که 124000 پیغمبر در اینجا یک رسالت چند میلیون ساله رو به دوش یک نفر دادن. و این اسلامی که این همه پیغمبر بزرگوار برایش زحمت کشیدن و شامل افشای اسرار خداپرستیه به قول حضرت محمد: چهار منزل و چهار دروازه داره و چهار قسمت داره که عبارت است از: قسمت اول، شریعت- قسمت دوم، طریقت- قسمت سوم، معرفت- قسمت چهارم، حقیقت.

 

به اصطلاحی فرمایش کرده اند که شریعت یعنی شیر، مایع هر کدام از لبنیاته، طریقت یعنی ماست، معرفت یعنی کره و حقیقت یعنی روغن. و در جایی دیگر فرمایش کرده اند: الشریعتو القولی (شریعت گفته من است) الطریقتو احوالی و الحقیقتو حسب و حال ( حقیقت حال انبیاءست، شریعت قول انبیاء و طریقت رفتار انبیاء). حالا 124000 پیغمبر آمده فقط بگن خدا وجود داره، فقط تبلیغ بکنن. "یا اَیها الرَسول بَلَغ ما اُنزلَ ِالیک" بلیغ کن اون چیزی که از طرف خداوند به تو رسید. وظیفه پیغمبران فقط تبلیغه و دیگه ارشاد و مطالب دیگه در کنارش نیست. اما وظیفه اولیاء ارشاده. 124000 پیغمبر آمده گفتن خدایی هست و الان باید اولیاء با طرز رسیدن به این خدا را نشان بشریت بدن. منزل اول از اسلام شروع و معلمش علی.

 

علی با ذات عظیمی که خودش رو نقطه تحت با بسم الله یعنی تمام قرآن معرفی کرده یعنی معلم شریعته، یعنی یک معلم بره سر یک کلاسی با وجود دانش زیادی که اون معلم داره ولی مجبوره با زبان فهم اون بچه ای که باید بنویسه «آب بابا آب» صحبت کنه. علی با تمام علم لدنی و با تمام ذات حق و مظهریت الهی شروع کرد به درس های ابتدایی به امتی که یاد گرفته بود خدا هست، تکمیل تر به آنها درس دادن. اما برای دیگران پیشرفته تر بودن و مظاهر هفتن بودن، رکاب حضرت علی مثل سلمان و قنبر و بلال و جوانمرد قصاب و جابر انصاری و حسن و حسین و این اشخاص معتبر درگاهش، اسرار بزرگتری به اونها گفته. به فراخور حال هر شخصیت، برایش صحبت کرده. به یکی تو کشور گشایی اینجوری بکن به دیگری گفته تو سرباز خوبی باشد به دیگری گفته فلان چیز اما به سلمان اسراری را هویدا کرده که بعداً در آخر این مقدمه عرض میکنم خدمتتون.

 

همون علی بعد از اینکه تقریباً آماده کرد ضمینه فراگیری شریعت رو، همون علی غروب کرد و جسدش ظاهراً در نجف خاک کردن اما ذاتش چی!؟ ذات علی که قابل دفن و از بین رفتنی نیست! علی سر به جایی دیگه کشید. به قول مولانا:

 

هـر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد      دل بـــرد و نـــهــان شـــد

هر دم به لباس دگـر آن یـار برآمــد      گـــــه پیــر و جــوان شــد

 

این بار به صورت معلم طریقت آمد. پیغبران اومده بودند گفته بودن خدا هست و علی شریعت را درس داد، که عملاً خدا هست و درس داد ( خدا تو فلان نقطه ست در یک نقطه نامعلوم) اما ولّی طریقت که باز هم همون علی هست که در لباس دیگه ای آمده، مثلاً به اسم شاه سید جلال الدین حیدر بخارایی آمده باز علی، باید درس رفتن به سوی این خدا را به اون سالکی که خود شاه سید جلال در لباس دیگه شریعت رو بهش داده بود الان درس طریقت را بده. (طریقت از طروق و راه، آمده یعنی رفتن، طی طریق) این معلم طریقت آمد و درس به طرف خدا حرکت کردن رو به امت داد.

مرتبه بعدی ظهور خدا و ذات خدایی به صورت شاه خوشین تجلی کرد و منزل معرفت را قرار داد.

مرتبه چهارم همون ذات به صورت حضرت سلطان سهاک بانی و موسس آیین اهل حق تجلی کرد. البته در بشریت هفت بار ظهور ذات اعظم خدا واقع شده. این ظهورهای ذات اعظم خدا به اسم و جسد بشری هفت تا هستند که عبارت است از: حضرت مولا، بعد به قولی بهلول یا شاه فضل( یکی از این دوتا ظهور اعظمه؛ یکی شاید نباشه)، بعد شاه خوشین، باباسرهنگ، باباناووس، بابا جلیل و حضرت سلطان.

 

و اما خداوند در جاهای دیگه هم تجلی کرده، به عقیده قرآن زمانی که حضرت موسی به کوه طور رفت برای ملاقات خداوند، ذات خدایی در یک درخت خشک در کوه طور تجلی کرد و به زبان آمد که یا موسی نگاه کن که من خدای توام. پس امکان پذیره نزول ذات خدایی در مخلوق. درخت مخلوقه انسان هم مخلوقه. بعد مولانا چقدر شیرین فرموده اند:" روا باشد انا الحق از درختی"          درختی میتونه بگه یا موسی نگاه کن، من خدا هستم اما به صورت علی نمیتونه؟! چرا نمیتونه؟! پس هر جایی که اون اراده کنه مظهرش قابل تجلی و قابل رویته. پس در هر چهار منزل اسلام ( شریعت و طریقت و معرفت و حقیقت) خود علی لباس عوض کرده و آمده بسته به فراخور و استعداد روحی این افرادی که طی تکامل کردند و دونادون آمدند بالاتر درس کاملتری بهشون داده یعنی شریعت گفت: هست در فلان جا، طریقت گفت: بریم، شروع کردن راه رفتن، معرفت به چشم دیدن اما هنوز هضمش نکردند و حقیقت هضمش کردند و در سایه لطفش قرار گرفتن.

 

حالا مطلبی اینجا همیشه باعث بحث در بین مردم اهل حق و مردم شریعت و تسنن هست درباره نماز. اولاً این نمازهای که ما روزانه در اطرافمان می بینیم می خوانند شاید 90 درصد/ 99 درصد به یقین قبول درگاه خدا نباشه، دلیل قرآنی داره- دلیل قرآنیش اینه که: لا صلوة الا بحضور القلب یعنی قبول نیست اون نمازی که بدون حضور قلب باشه. حضور قلب یعنی چی؟؟ یعنی کسی که در سجده نمازه، در رکوع نمازه اگر تیر بهش زدن باید تکان نخوره، اگر صداش زدن باید نشونه، باید غرق بشه، خدا باید در اون حضور و ظهور پیدا کرده باشه و این باید در خدا غرق شده باشه. کدام یک از این نمازها اینجوریه؟!! مطلبی دیگه در قرآن هست که: ادعو ربکم تضرعاً و خفیه   ادعو عین دعوت بکن بخوان و بخواه، ربکم یعنی خدایت را، تضرعاً یعنی از روی تضرع و زاری، خفیه یعنی در پنهان، خدایت را بخواه با گریه و زاری در پنهان. انه لا یحب المعتدین خداوند دوست ندارد از حد گذرندگان که در دعا فریاد و تظاهر می کنند. پس عبادت باید پنهان باشه و رابطه ای بین انسان و خدا.

این نماز در قرآن به معنی صلاه، به معنی یاد و معنی دعا آمده یعنی اینکه بشر به هر زبانی که برایش راحتتره، به هر زبانی که قادره رابطه عبودیتش و رابطه ی بندگیش در مقابل اون معبود اقرار و افشا کنه. بین خودش و معبودش هر سری هست به زبان خودش افشا کنه.

 

هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید      بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه

 

و در قرآن باز آیه دیگری هست که امکان پذیره که خدا در حال نشسته یاد کرد و نماز را در نشسته خواند و ایستاده نماز خواند حتی به پهلو بخوابه آدم نمازش را بخوانه. پس اینکه الان شایع شده که نماز حتماً باید به این شکل و رو به این جهت و در این وقت های پنج گانه و روزه و با این کلمات اینها یک مقدار تعصبات قشری مذهبیه. اگر به دیده واقعی نگاه کنن برنامه اون موسی و شعبان رو، منظور رساندن مطلب بندگی در مقابل اون صاحب بنده هستش.

 

علی شخصیته که برای اینکه خودش زبان مردم طایفه برش داشته باشه و یک روزی در نمانند در کتابها و در آثارش خیلی مسائل را به نفع اهل حق بیان کرده، یکی از مطالب اینه که: "کنتو نبی سِرَاً و کنتو مه محمد (ص) سِرَاً و جهراً" کنتو یعنی بودن، معه یعنی با ، کل یعنی تمامی، نبی یعنی پیغمبران، سِراً ، بودم با همه پیغمبران در سِِّر . کیه این بشری که با تمام پیغمبران آمده؟! کیه این بشری که با تمام پیغمبران با سِّر بوده؟! "کنتو محمد (ص) سِّراً و جهرا" بودم با محمد (ص) در ظاهر و باطن. کیه شخصیتی که قادر به یاری تمام پیغمبرانه؟! کیه شخصی کیه اظهار کنه "آنا مُنَور الشمس و القَمَر و الکوکَب" من نور به خورشید و ماه و ستاره بخشیدم." اَنا اقَمتو سماواتو و الارض" من برپا کننده آسمان و زمین هستم." اَنَا مُتکلم لسان عیسی فی المهد" من صحبت کردم در گهواره عیسی و زبان عیسی، من حرف زدم به جای عیسی. و در کتاب مجموعه اموالل جاریه یا شرح خطبةالبیان هزاران نکته هست که از عالم اسلام سرچشمه گرفته. اهل حق ها اینها را انتشار ندادند خود عالم تشیع و شریعت این ها را انتشار دادند و تماماً دلایلی بر مظهریت و صاحب ذاتی علی هست. من فرعون را غرق کردم، من موسی را نجات دادم، من ایوب را به کِرم مبتلا کردم، من شفایش دادم، من نوح را دچار طوفان کردم و نجاتش دادم و خیلی مسائل بزرگ خلقت را میبینیم که با دست علی همراه بوده تا خیلی پرده برداشته تا، " اَنَا رَبِ سَماواتِ والارض" یعنی من خدای آسمانها و زمینم(غرق شده در ذات خدا).

 

همین علی که بعدها به صورت سلطان سهاک تجلی کرده و آیین اهل حق و آیین یارسان و آیین گوران و آیین طایفه گری به وجود آورده، این علی در زمان شریعت خودش هم در اون ملک عربستان در مورد شارب و در مورد سبیل تاکید فراوان کرده. در یکی از جنگها فرمان داده اند به یارانشان که شما ها سبیل خود را بگذارید و ریش هایتان را کوتاه کنید تا هیبت شما بر طبقه دشمن اضافه بشه حدیث عربیش هم اینه " قَصِّروا لِحاكُم وَ وَفِّروا سِبالَكُم فَاِنَّهُ اَهْیبُ لِلْعَدُوِّ " ببرید ریش را و انبوه کنید شارب را تا هیبت شما بر دشمن فائق آید. در جایی دیگر فرموده اند: " کان رسول الله وافرالسَبَله " داشت پیغمبر خدا شارب فراوان. در جایی فرمایش کرده اند: " اطیب فی شارب من اخلاق النیین " استعمال عطر در شارب و پاکیزه نگه داشتن شارب از خصلت پیغمبران هست. شارب (آقایانی که تحصیل کرده هستند) یعنی فاعل- نوشنده. سبیل بلند شاربه، اگر سبیل کوتاه باشه شارب نیست. پس استعمال عطر در شارب یعنی موی بلند از خصلت پیغمبرانه یعنی به قول حضرت مولا پیغمبران دارای شارب بلند بودند.

 

در جایی دیگه حدیث هست می فرماید ( این مال بعدهاست مال حضرت مولا نیست درباره سر مبارک حضرت امام حسین که در یک تشتی بوده، روبه پایین این سر افتاده و خون از شارب مبارکشان چکیده شده، حدیث عربیش اینه): "یَقطروُنَ الدَم من شواربَه" یعنی قطره قطره می چکید از شارب هایش یعنی این سری که پایین انداخته بودن این خون آمده بود روی شاربهاش لخته بسته بود و قطره قطره می چکید. اینها حدیثهای هست به نفع شارب. اما حدیث به ضرر شارب هم در کتابهای شیعه و کتابهای اسلام هم هست، مثلاً میگن امام جعفرصادق میفرماید: در موی پشت لب یک مو هست که لانه شیطانه اگر پیدا کنم آن مو را جایش را داغ میکنم. خوب امام کسیه که علم غیب داره، اگر نمیدانه اون مو کدامه پس امام نیست، پس حتماً میدانه کدام مو هست اما این حدیث ساختگیه این حدیث جعلیه.

 

مطلبی هست اهل حق را در افواه مردم به عنوان نصیری، به عنوان شیطان پرست، به عنوان علی الهی و اسم اهل حق معرفی کردند. بیاید ببینیم چه رابطه ای با یکدیگر داریم ما ها!! نصیری ها چه کسانی هستند؟! نصیر یکی از یاران حضرت مولا بوده. حضرت مولا بنابر جریانی یک روز حضرت مولا غضب گرفت به نصیر و سرش را برید چرا که نصیر به حضرت مولا گفته بود: تو خدایی. بعد یادش افتاد که قول داده به مادرش که پیرزنی بود که دوباره فرزندت رو برمیگردانم، دوباره نصیر را زنده کرد و گفت: دیگه نگی من خدایی ها!! نصیر گفت اون موقع که سرم را نبریده بودی و زنده نکرده بودی گفتم خدایی، الان دیگه حتماً میگم خدایی اگر یک درصد هم شک داشتم دیگه به یقین مبدل شد. پس نصیر علی الهی بود یعنی نصیر، خدا را در علی دید. الان عده ای در دنیا به اسم نصیری وجود داره اما اونها پیر بنیامینی ندارند، اونها سلطان سحاکی ندارند، پردیور نمیدانند چیه، جم ندارند، نذر و نیاز ندارند. از نظر یک اصل مهم عقیدتی یک همان خدایی علی هست ما با نصیری ها یکی هستیم اما نه ما از بقیه آیین اونها خبر داریم و نه اونها از بقیه آیین ما خبر دارن. اما از نظر شاه اصل آیین حقیقت و شاه اصل آیین نصیری که همان خدایی علی هست مشترکیم. این رابطه ما با نصیری ها!

 

حالا رابطه ما با شیطان پرست چه جوریه؟! شیطان پرستان امتی هستند ملتی هستند که حتی بارگاه شیطان را هم در یک کشور عربی هست (بقعه و بارگاه شیطان). اینها احترام خیلی زیادی در حد پرستش برای شیطان قائل هستند. اهل حق هم یک احترامی برای شیطان قائل هست اما نه در حد پرستش و نه این که گوران میگن شیطان داوود هست، اون هم غلطه. بلکه شیطان یک ملک مامور درگاه حضرت خاوندکاره، خودش مامور و مسئول انجام وظیفه ست و در اعماق قلبش چیزی جز خداپرستی چیزی نیست و مسئول گمراه کردن بنده های متذلذل و ضعیفه. باید به صورت های مختلف ظاهر بشه و پا جلوی پای این سالک بندازه، بندازدش زمین و وقتی از راه بیرون رفت و تبعیت از شیطان کرد تازه شیطان سربلند درگاه حقه که ماموریش را انجام داده. تا اینجا ما با شیطان پرست ها مشترکیم. ما ها میگیم بنده گناهکار و فلان چه حدی دارم به یک مَلک مامور خدا توهین کنم. اگر هم توهین یا لعنتی هم باشه لعنت خدا باید باشه بر شیطان. مخلوقشه، رحمتش میکنه! لعنتش میکنه! قربان کرمش هرجور دوست داره اما ما ها بنده گناهکار که صد برابر از اون کارهای شیطان بیشتر شیطانی کردیم، چرا باید به یک ملک مقرب توهین کنیم؟! و نه در حد پرستش و نه در حد معرفی کردنش به عنوان داوود بلکه یک مامور درگاه حضرت خاوندکار و خیلی پایین تر از طبقه هفت تنی، که داود جز هفت تنه.

 

و اما رابطه ما با فرقه علی الهی؟! ماها هم علی الهی هستیم از معنی و هم نیستیم. چرا هستیم؟چرانیستیم؟

علی الهی ها فرقه ای جداشه از صدر اسلام هستن که با اعتقاد به اصول و فروع دین اسلام و خواندن نماز و گرفتن روزه سی روزه و داشتن خمس و زکات و تمام مسائل اسلام، یک اصل اضافه کردند، در علی ذات خدا را دیدند. فقط این یک اصل را اضافه بر شیعه و سنی دارند. این یک مطلبشان در عالم و دین اسلام نیست و در آیین حقیقت این شاه اصل که وجود داره (خدایی علی). ماها اینجا باهم مشترکیم اما ما موسس آیینمان حضرت سلطان پردیوره در 800/900 سال پیش- اون آیین در 1300/1400 سال پیش درست شده. اونها 30 روز روزه میگیرن- ما 3 روز روزه میگیریم. اونها نماز عربی می خوانند- ما نیاز داریم. ما نذر داریم که اونها ندارند. ما پیر و مریدی داریم- اونها ندارند. ما قبله خصوصیمان پردیوره- اونها فقط یک قبله دارند و مکه هست.

 

این هم قابل عرض که قبله یا کعبه نشانیست که ره گم نشود، این جایی که ره گم نشود جاهای هست که خدا ظهور کرده. خدا به صورت علی در خانه کعبه متولد شده یعنی ذات پرتو خدایی به صورت علی در خانه کعبه متولد شده، در کوه طور هم خدا تجلی کرد اونجا هم قبله ست، هرطرفی که اثر یار پیدا باشه اونجا قبله ست، اونجا کعبه ست. کعبه تمام مسلمین در عموم و کعبه عمومی مکه ست، خدانه خداست، حجرالاسوده و مردم یارسان یک کعبه خصوصی دارن و پرتو هر دو کعبه در یک جا همیشه حاضر، پردیور منطقه پردیور و اورامانات که محل جلوس سلطان سهاکه کعبه خصوصی مردم اهل حقه و نمودار و پرتو هر دو کعبه در جم حقیقته.                کعبه میرد جه‌مه‌ن لاله‌وو دعاویی          نه که سوجده‌ی سه‌نگ و خاک و مه‌راویی

 

پس کعبه ما در جم واقع شده. و عرض کردم علی الهی ها خبری ندارند از مطلب پیر و مریدی و مطلب خاندانها و مطلبی که در اهل حق هست. نام های دیگه مردم طایفه: به گوران معرفیمون کردن، به یارسان معرفیمون کردن، به کاکه یی معرفیمون کردن و در جاهای دیگه ممکنه اسامی دیگه هم داشته باشیم که جای بحثی نداره.

 

ما اگر بخواهیم چهار منزل ظهور حضرت خاوندکار را در چهار منزل اسلام بخواهیم توضیح بدیم، خیلی به درازا می کشه، باید اکتفا کنیم به جریان تولد حضرت سلطان سهاک و آیین حقیقت.

در اواخر زمان حضرت باباناووس که یکی از پرتوهای ذات خدایی بوده، وعده داده به یاران هفت تنی که هر زمانی که یک نان که به چهار قسمت تقسیم شده بود یکباره بهم وصل شدن، مقدمه آیین حقیقته. وقتی اون نان را دیدید که به هم وصل شد اون نان نذره و بدون دعا نباید بخوریدش و منتظر ظهور من باید باشید. باباناووس غروب کرد و بعد از مدت تقریباً صد سال یک روز شخصی به نام ملارکن الدین ( که ذاتی یکی از هفت تن به نام پیرموسی را داره ) به صورت یک فالگیر حسابگر وارد خانه ای شد که ذات پیر بنیامین در شخصی که هنوز خودش را نمی شناسه به اسم پیرخدر شاهویی تجلی داشت. پیر خدر خودش را نمی شناخت ( خیلی مختصر عرض میکنم که به درازا نکشه ) پیرخدر با وضعیت موجود زندگیش و جریان منتظر ظهور بودنش، دلواپس بود- همیشه در تشویش بود- در ناراحتی بود تا اینکه اون فالگیر آمد و طالع ای پیش اون گرفت البته ظاهراً به لباس فالگیر، اون ذات پیر موسی داشت و باید بیدار می کرد این پیر خدر رو. گفت که: من چکار باید بکنم تا به مقصودم برسم؟ ملارکن الدین عرض کرد خدمت پیر که تو باید از کردارت به من هم سهمی( بشی ) بدی تا برات بگم. ایشان فرمایش کرد که من کرداری ندارم بعد گفت آخرتت، بالاخره باهم کنار آمدند و کتابش را باز کرد و گفت: بخت و طالع تو در این خانه کاکه فریدون باز نمیشه تو باید بری بالای کوه شاهو " نه فوق شاهو یهک چشمه‌ی هه‌نه" تو باید بری بالای اون چشمه و دست و صورتت رو تازه کنی و منتظر دستور بعدی باشی که اونجا بهت میدن. آمد و در پایین کوه شاهو وقتی خواست بالا بره از یک پیره زنی یک تیکه نان خرید برای قوته راهش. رفت بالای اون چشمه شاهو ( آدرس مردان خدا اینه که تنها دست به سفره نمی برن ). رکن الدین دو نفر دیگه رو هم هشیار کرد و خودش هم که بشن چهار نفر، هرکدام رفت در اون خانه و یکی یک تیکه نان خریدن و اون ... صاحبهای پرتو های الهی بوده که یکی از ذات دارن بوده و نان را بهشان داد و بعد این چهار تیکه نان را انداختن داخل سفره و خواستن مشغول به خوردن بشن و جلوی چشم هر چهارشون این نان وصل شد به هم، یک تکانی خوردند، افتادن یاد زمان باباناووس که در دون قبلی بهشان گفته من وقتی ظهور کنم باید اون نان به هم بچسبه. اینها دیگه وحشت کردن که از اون نان بخورند، منتظر شدن تا این نان را دعا بدن. هرکدام به دیگری تعارف کردن که دعا بده، یکی گفت من اجازه ندارم بگم به شرط خودم هنوز، اون یکی گفت اجازه ندارم بگم به ردایی خودم، اون یکی گفت من اجازه ندارم بگم به قلم خودم و الی آخر  بعد گفت اون چوپان که او دور هست هرچی گفت اون بشه دعای ما. غافل از اینکه اون خود صاحبکرمه که به صورت و هیبت و هیئت یک چوپان وارد شده. آمد جلو و آنها غرق در ذات حق و نور اصلاً در حالت مستی، نداستند چی گفت چوپان و چطور رفتار کرد، فقط وقتی چشم باز کردن دیدن نه چوپانی هست و نه .... بعد اون نان را خوردن و دستشان را روبه آسمان بلند کردن که شکر گذاری درگاه خدا کنن، یادشان افتاد که باباناووس بهشان گفته وقتی دستشان رو به آسمان دراز کردند باید یک شهبازی بیاد از طرف مغرب پرواز کنه و ... منو به شما بگه و طرز پیدا کردن منو به شما بگه. شهبازی آمد از آسمان رد شد و یاران یافتن و دریافت که روبه کجا باید برن. شهباز رفت، رفت رو به منطقه غرب کشور ایران و تقریباً شرق کشور عراق و منزل شیخ عیسی یا شیخ عیسی بساکانی و بالای اون خانه نشست. یاران رفتن داخل اون خانه فکر کردند که حضرت سلطان الان در لباس بشری ظاهر شده. هر چه گشتن دیدند نه خیر، اون ذات عزیز با عظمت در این خانواده نیست. شیخ عیسی یک پیر مرد مثلاً 90/100 ساله ای هست. گفتن : این شهباز که دروغ نمیگه! چاره ای نداریم جز اینکه شیخ عیسی ازدواج کنه.

البته این مثل روز مسلم و روشنه که شیخ عیسی بساکانی به عنوان همسر هرگز خاتون دایراک را ( که ذات رمزبار رو داره) ملاقات نکرده بلکه غلام ها یا اون چهار ملک خاوندکار که در جسد تشریف آورده بودند باید به مشیت روال عادی و طبیعی این حرکت رو انجام بدن و مقدمه تولد حضرت سلطان را بچینند.

 خاتون دایراک رو گذاشتن یک حجله ای در یک جای به عنوان اتاق خودش و شیخ عیسی به روایتی اینقدر پیره که باید تر و خشکش کنن. قبلاً وعده داده شده به یاران، زمانی که خاتون دایراک را در اتاق خودش مستقر کردین یک تنور شیوان نیم سوزی ( چوب خشک و نیم سوخته ای که برای هم زدن زغال تنور استفاده میشه ) بکوبید در اون اتاق و یکی از یاران اون چهار نفر رو بکنن باغبان اون تنور شیوانه. اون یک عدد تنور شیوان نیم سوز، باغ معرفی شده. شخصی به اسم ایوت حشار که دون قبل عالی قلندره، به عنوان باغبان اون چوب سوخته معرفی شد.

 

وعده داده شد، زمانی که تمام جاندارن اطراف با لفظ خودشان " شام آما شام آما " خواندن، اون وقت منتظر ظهور و آمدن حضرت سلطان باشین. مدتی گذشت، ایوت در کنا اون چوب خشک سوخته بود و خودش رو سرگرم کرده بود و منتظر بود اون چوب تنور شیوان به صورت باغ بشه و شکوفه کنه (البته چوب توت بوده و باید برگ توت از ظاهر بشه). یک روز ناگهان ایوت متوجه شد که اون چوب تنور شیوان به صورت درخت توت ظاهر شد( تبدیل شد) و در این بوستان تمام بوته ها و گیاهانی که کاشته شدن، تمام محصولاتش با لفظ خیلی خیلی ملکوتی آهنگ " شام آما شام آما شاهنشاه شاهان آما" قرائت میکنن. یکی از اونها دست انبو بوده، تا اون زمان اسمش دست انبو بوده و از اون لحظه چون آواز شام آما خوانده اسمش شده شمامه یا شام آما.

ایوت جار زد یاران غلامان منتظر باشید وقت ظهور حضرت سلطانه. همه جم شدن در اتاق خاتون دایراک گرفتن و خاتون دایراک هم خودش تشریف آورد داخل حیاط. شهبازی که قبل از بالای سرشان رد شد، شهباز پرت شد داخل سینه و یقه خاتون دایراک و حضرت پیر بنیامین یا پیر خدر شاهویی دست برد زیر دامنش یک نوزاد قنداق شده آماده گرفت تو بقلش و شروع کرد به خواندن آهنگ " لامی لامی" خواندن.

 

لامی هه‌ی لامی سه‌روشهن لامی            شای خاوندکار ( یعنی هم شاهی و هم خاوندکار) پیرم بنیامین( من هم پیر این آیینم )

 

بعد جشنی گرفتن و مجلس" بال وشانی" و ذکری گرفتن و حضرت در آستان اون ذکر به صورت یک نوجوان درآمد. به صورت قدرتی به عنوان یک نوجوان از طفولیت درآمد. به قولی سه برادر داشته یعنی برادر ناتنی برادری که اصلاً به برادر ظاهری حساب نمیشن نه برادری که واقعی باشه، پسر های شیخ عیسی قادر و خدرشاه و سلامت بودن که وقتی دیدند مریدم این همه به پشتیبانی حضرت سلطان و رژن حضرت سلطان استقبال میکنن و دور ورش رو گرفتن مثل پروانه ، این برادرهای بزرگ یک مقدار حسودی کردند تقریباً. شیخ عیسی دستور ساختن یک مسجدی رو داد به قول خودشون "مِزگُوت" قرار شد مزگوتی درست کنن. تیره (چوب بلندی که برای پوشاندن سقف خانه ها استفاده میشود به جای تیر آهن کنونی) براش آوردند. این یاران و کارگران رفته بودند تیره آورده بودند ولی تیره ها بسیار کوتاه بود و شیخ عیسی عصبانی شد، در یک گوشه ای بالای یک تختی نشسته و ناظر اعمال و کارهای اینهاست. بعد عصبانی شد به حال کارگران که شما مگه اندازه نگرفتین تیره ها رو، چرا باید کوتاه باشن؟ حضرت سلطان فرمود: اشکالی نداره کاکه من درستش میکنم. یکطرف تیره رو خودش گرفت و یک طرفش رو داوود گرفت و دست پیرو پادشاه گفتن کشی بهش دادند و تیره از سر دیوار هم اضافه آمد. تعجب کرد شیخ عیسی، که این کار کی بود! بعد برادرها تعجب کردند، این کار کی بود! بعد حضرت سلطان اشاره فرمود که کاکه ام این کار رو کرد یعنی داوود، یا روایتی دیگر هم هست که کاکه ت این کار و کرده یعنی با قادر و خدر شاه و سلامت گفت این برادرتان این کار رو کرده. اون لحظه شیخ عیسی یک حالت ترسی در خودش احساس کرد و گفت آقا جان من و تو دوتایی داخل این خانه نمی تونیم باشیم، یا باید تو اینجا باشی! یا من اینجا باشم! البته به لطف سلطان حالت سلامتی پیدا کرده و قراره یک زیارتی باهم برن.

 

حضرت سلطان گفت من منزل پدرم هست تو باید بری. اون هم گفت بریم خانه خدا محاکمه کنیم همدیگرو. قرار شد برن. قافله بستن. شیخ عیسی بساکانی با یارنش و حضرت سلطان جا ماند. شیخ عیسی رفت خانه خدا و اونجا مشاهده کرد که خانه خدا در عالم سیر و باطن به دور سر حضرت سلطان در حال چرخشه. بعد در برگشتن خواست اعتراف کنه و اقرار کنه که سلطان خداست و هنوز به صورت سر پیش خودش نگهش داشته بود. برای اینکه مسئله مظهریت براش ثابت بشه و آشکار بشه برای مردم آرام آرام، دست برقضا شیخ عیسی از قافله خودش جاماند. دچار یک طوفان شد و به حالت هلاکت و مردن رسید به دلیل تشنگی و حضرت سلطان داوود را مامور کرد که برو کاکه ام یا بابام اونجا در حالت مرگ قرار گرفته برو نجاتش بده. داوود بالاخره رفت امداش و نجاتش داد و اونجا دوباره پیش داوود اعتراف کرد که سلطان مثل اینکه مظهر خداست. تا اینکه آمد پس و سلطان رو ظاهراً تو مکه جا گذاشته، آمد خانه خودش دید سلطان دوباره اونجاست، اعتراف کرد یا سلطان تو خدایی. و حضرت سلطان امر کرد که زبانش بسته باشه تا زمانی که زنده ست. با دیدن این مطلب قادر و خدرشاه و سلامت بسیار بسیار با حضرت سلطان به لج افتادن که ظاهراً پدرشان را لال کرده. بعد از ظاهراً مرگ شیخ عیسی بین برادرها نفاق افتاد و حضرت سلطان قرار شد از اون خانواده بره و خانواده بمانه برای قادر و خدرشاه و سلامت. گفت: قبول که برم اما من سه وصله باید از توی این خانه ببرم، یک اسب و یک قالیچه و یک یعضی میگن قَدَه و بعضی میگن یک شمشیر (در هر صورت کاری نداریم) سه وصله از اسباب اون خانه رو برداشت و گفت بشرطی که امضا کنین هر چیزی که به دنبال من آمد مال من و هرچیزی که جا ماند مال شما. امضا کردند. حضرت سلطان که از خانه بیرون آمد در سراشیبی پشت آبادی که مقصد پردیور را در پیش گرفته بود تمام اشیاء منقول (یعنی اشیاءی که قابل حرکته) از اموال شیخ عیسی همه در عالم سیر بال در آوردند و به دنبال حضرت سلطان افتادن تا جای که چشمه ای اونجا بود که خلاف حرکت و مسیر حضرت سلطان مسیرش بود، شروع کرد حرکت به سمت بالا (آب رو به بالا حرکت کرد) که حضرت برگشت و گفت "هانی وهلگیرله" یعنی ای چشمه تو برگرد مردم اینجا بهت احتیاج دارن و الان اون چشمه در اونجا به اسم هانی وهلگیرله معروفه.

 

حضرت تمام اسباب ها را به باد فنا برد و آمد با درویشهاش و از اون منطقه دور شد. برادرها احساس کردن غارت شدن. احساس کردن این اموال را سلطان نیاز دارد ولی نمی دانستند ای اموال اصلاً غیب شدن و فنا شدن. برادرها نامه نوشتن به دای هایشان از اردو ایل چیچک (چیچک دایشان بود ) و گفتن برادر کوچک غارتمان کرده و از زندگی ساقط شدیم بیا کمک ما.

 

حضرت سلطان و یارانش آمدند در سینه کش یک کوهی قرار گرفتن و برای اینکه جنگ نشه، خونریزی نشه و بالاخره مصلحت حق بر این بود. امر کرد حضرت سلطان به سینه صاف اون کوه و یک غاری به وجود آمد و اسمش رو گذاشتن" مَرنو " یعنی مَّر جدید. وارد اون غار شدن و سه شبانه روز از چشم ها و از دیدگان مخفی شدن تا اینکه اول لشکر چیچک قادر و خدرشاه و سلامت آمدند اونجا هرچی گشتن پیداشان نکردند. حضرت فرمود یک مشت از این خاک زیر قالیچه بپاشین داخلشان تا ظلمت بین اون ها حاکم بشه که دوست و دشمن رو تشخیص ندن و نشناسن و خودشان قتل خودشان رو بیارن. بالاخره این کار انجام شد و اونها فنا شدن و حضرت صاحب کرم با چهار ملک خودش که عبارت از داوود و بنیامین و ایوت و رمزبار بودند و الان شدن پنج تا با رکن الدین، بلند شد و با این پنج نفر عازم منطقه پردیور که الان مکان بارگاه حضرت سلطان اونجاست عازم اونجا شدن.

 

حضرت فرمود مشورت کنیم که کجا برای مکان زندگیمان خوبه. اینها اظهارنظر نکردن و بعد حضرت سلطان فرمود یک زنی اینجا هست یک بچه ای داره به اسم ساوا، برید پیشش و از اون بچه بپرسید سلطان اسحاق آمده اینجا و قراره یک منزلی بسازه، کجارو انتخاب کنه؟ رفتن و از بچه پرسیدن. بچه اول و آخر آورد و گفت اون خودش صاحب دنیاست اما چون به من امر کرده بگم، هرجای که اسب رش شیهه کشید و خوابید اونجا کوشک بنا بگذارین. آمدند و دور رودخانه سیروان در یک منطقه ای به اسم پردیور اسب رش شیهه کشید و اونجا رو به عنوان منزل تعیین کردن.

 

این ملک، ملک پیر میکائیل دودانی هست، پیر میکائیل هم از قطب های تسنن هستش دارای کرامات و معجرات و .. ست. شنید عده ای غریبه آمدند در سرزمین اون که در قباله و مالکیت اون هست که مشغول احداث ساختمان هستن. خیلی ناراحت شد، سوار بر یک شیر و ماری به صورت شلاق به دستش گرفت و آمد مبارزه با حضرت سلطان.

 

حضرت سلطان فرمود این دیوارهای که نیمه ساز کردیم و چند روزه مشغول ساختن هستیم، داوود سوار شو بر این دیوار و برو به استقبال پیر میکائیل. پیر میکائیل وقتی دیوار سواری داوود را دید کاملاً خودش رو باخت و احساس کرد این حضرت سلطانه. گفت: یاسلطان تو چه جوری آمدی اینجا؟ داوود گفت: من غلام سلطانم و سلطان نیستم. پیرمیکائیل به طور کلی خودش رو باخت. بعد...

برای اینکه صدای همدیگرو بشنون حضرت سلطان گفت: پیر میکائیل منظورت چیه؟! اگر صاحب ملکی، امر بکن سیروان ( رودخانه سیروان) سکوت اختیار کنه تا صدای همدیگرو بشنویم. پیر میکائیل عرض کرد: قربان مگر من خدام این کار رو بکنم! حضرت سلطان جواب داد: صاحب ملک باید بتوانه چنین کاری را بکنه. بعد پیر میکائیل گفت: خوب سرکار این کار را بکن. امر کرد حضرت سلطان، رودخانه سیروان در اون محدوده پردیور بعد از 800 سال هنوز هم سکوت اختیار کرد و کوچکترین حرکت و موج و پستی و بلندی نداره. گفت که سیروان سکوت اختیار کن تا ببینیم منظور پیرمیکائیل چیه.

بعد از سکوت اختیار کرن قالیچه انداخت بالای رودخانه و دعوت کرد از پیرمیکائیل و پیر میکائیل آمد نشست روی قالیچه و دوتای نشستن. دو زانو رفت نشست روی قالیچه ( دو مشقی )، نه چهار مِشقی به رسم گوران و نه چهار مِشقی شما. دو زانو نشست رو قالیچه حضرت سلطان، به اسم قالیچة دو مِشق. و پیر میکائیل هم دو زانو نشست خدمتش.

 

وسط راه گفت یک بهانه دیگه ازش بگیرم، اگر این بهانه هم به جا آورد، این دیگه ذات خدا ست. گفت: آقا گرسنه ام. حضرت سلطان گفت: بله هیچ اشکالی نداره سرکار بشری و احتمال گرسنگی همیشه هست. به داوود امر کرد دست ببر زیر این قالیچه غذای پیرمیکائیل حاضره بیارش. دست برد و ماهی بریانی آورد و گذاشت خدمت پیر میکائیل و دستور داد بخور اما استخوانش را نشکن. خورد و استخوانش را نشکست و بعد از مدتی ماهی دیگه ای سر در آورد و با لفظ ماهیانه خودش با حضرت سلطان یک صحبتهای کرد. پیر میکائیل گفت: قربان من نتوانستم تشخیص بدم این ماهی چه گفت، این ماهی چه گفت به تو؟ حضرت سلطان گفت: این ماهی به من گفت که برای اینکه خدایی خودت رو اثبات برسانی جفت منو دادی خوارک پیر میکائیل دودانی، گناه من چیه؟ و حضرت هم گفت کاملاً قبوله تو هم حق داری. استخوان ماهی رو گرفت تو دستاش و هَی کرد، ماهی زنده شد و افتاد داخل آب.

 

پیرمیکائیل که از حضرت سلطان دعوت کرده بود که برن خانه خودش و اونجا صحبت و گفتگو بکنن. گفت: آقا برگرد، خانه من لایق سرکار نیست، برگرد و امیداوارم من را هم به عنوان یک غلام درگاه خودت قبول کنی.

 

پیرمیکائیل رفت خانه خودش. تقریباً از آیین حقیقت بوی برده بود بعد آمد بیاد خدمت حضرت سلطان یک کاروان عظیمی هدیه و اسب و شتر و این ها برای حضرت سلطان هدیه آورد با افراد زیادی، همه غلام زرین کمر. و در این زمان یک پیر زن باطن بینی هم خبر داره حضرت سلطان آمده؛ میخواد دست خالی نره خدمت حضرت، یه خورده نان خشک داره این نان خشک رو آورد و کوبید و آب و شکر اضافه کرد به صورت "قاوویت" که ببره خدمت حضرت سلطان. بنده خدا خجالت کشید که من چطور تنها این قاوویت رو ببرم که این قاویت در حد اونها نیست. گفت با این کاروان پیر میکائیل برم خدمت تا من هیچ جایی معلوم نباشم.

افراد پیر میکائیل و خود پیر میکائیل دیدند که این پیر زن وصله ناجوریه در تن این قافله طلا پوش این ها، گفت: خانم شما با ما نیا و از اون طرف برو و قلب پیر زن رو شکستن. حضرت سلطان پیغام داد به یکی از یاران که برو جلوی پیر میکائیل و بگو پیر میکائیل هر چیزی که آوردی ببر کنار رودخانه سیروان بریزش داخل رودخانه. لازم نداریم ما این ها رو زیرا که قربانی های تو قبول درگاه ما نشد ردش کن بره.

 اما از اون مسئله صدق، مسئله شکسته دلی لازمه اینجا، مسئله اخلاص لازمه، مسئله کم و زیاد مطرح نیست؛ به یاران گفت جم بشینین که قربانی پیره زن رسید. اون قاوویت پیر زن قبول درگاه شد و اون همه هزاران هزار تومان جناب پیر میکائیل رد شد از درگاهش.

 

بعد یکی از یاران که ایوت حشار نام داشت و در پردیور مقیم بود، به رحمت رفت یعنی خرقه خالی کرد و لباس ظاهریش رو مبدل کرد. ایشان فوت کرد در داخل اون اتاق خصوصی حضرت سلطان دفنش کردن و جانشین شخصی به نام احمد زرده بامی ملقب به عالی قلندر از زرده بام هندوستان تشریف آوردند و اون ذاتی که مربوط به ایوت حشار بود بر اون شخص تجلی کرد. چون جریان ایوت و عالی پشت سر هم هستند البته از نظر زمانی فاصله داره، الان رسیدیم به عالی قلندر، شهادت عالی قلندر را هم در بغداد عرض کنم.

 

حضرت سلطان با هفت تن نشستن و یک مطلبی مطرح کرد حضرت سلطان که ای یاران یک پادشاه خونریز و سفاک به اسم سلطان سلیم عثمانی آمده و کشور عراق و شهر بغداد رو تسخیر کرد و 40هزار نفر عرب مسلمان بیچاره و محروم رو از دم تیغ گذرانده در عرض یک هفته. یکی از شما باید برید و این بی رحم رو تنبیه کنین بلکه عدالت رو به کار ببره در حکومتش.

از داخل جم هفت تن یکی از یارن به اسم احمد زرده بامی کاندید انجام این ماموریت شد و حضرت سلطان هم فرمایش کرد به یکی از یاران به اسم شیخ حسین که دلیل خاندان عالی قلندریه همراه با این داوطلب شهادت و عازم کشور عراق شدن. البته نامه ای از طرف حضرت سلطان تهیه شد و مواردی که لازم بود که سلطان سلیم بشنوه در داخل نامه نوشتن و یاران دوتایی راهی شدن.

 

یاران رسیدن به بغداد و رفتن داخل ارگ سلطان سلیم و نامه رو دادند دست دفتر. سلطان سلیم اونها رو خواست داخل دفتر خودش. وقتی متن نامه رو خواند خیلی براش گران تمام شد و شخصاً اقدام کرد که هر دو درویش را به قتل برسانه. از جا بلند و شمشیر کشید که احمد زرده بامی (عالی قلندر) رو به قتل برسانه در این لحظه مجسمه دو شیر بر بالای تخت الماس کاری شده سلطان سلیم بود که حضرت مصطفی در هیئت او دو شیر ظاهر شد و در مقام دفاع از احمد زرده بامی بر آمد. شیرها خیلی خروشان و غران سر خودشان رو مالیدن پای احمد و حمله ور شدن به سلطان سلیم که عالی قلندر فرمایش کرد خروش نکنین و خاموش بشین، من اقرار خودمه باید اینجا سرمو بدم که دین سلطان حقیقت آشکار بشه. من باید اینجا کشته بشم، اقرار خودمه و شما زیاد احساساتی نشید و با این گفته های عالی شیرها درباره مبدل به مجسمه ای که قبلاً بودن شدن و در همین لحظه حضرت مصطفی که در ظاهر شیر غایب شده بود دوباره در منطقه پردیور ظاهر شد.

 

این مطلب را هم که دید سلطان سلیم باز از اون جهالت و تیره گی قلبش دست نکشید و گفت اینها ساحره هستن و سحر و جادو کردن. دستور داد احمد زرده بامی رو ببرن کنار رودخانه و تقاطع رودخانه دجله و دیاله در بغداد- میدانی هست به اسم میدان قتلگاه- اونجا سرش رو ببرن. دژخیمان احمد زرده بامی رو آوردند و اونجا سرش رو بریدن و سه شبانه روز خون مثل آسیاب از جسد بی سر عالی فوران کرد و سری که در داخل دجله بود از تن جدا شده بود و تمام مردم خروشیده شدن بودن. این آب دجله همه تبدیل شده بود به خون و بعد مردم متوجه شدن که این قلندری که اینجا کشته شده، این شخص درویش وارسته که اینجا کشته شده، تن بدون سر مشغول ذکره، مشغول عبادته. کلام میفرماید:

 

ته‌ن وه بی سه‌رش ذکر حق مه‌که‌رد        نام با شوکه‌ت شاه ئیسحاق مه‌ورد

 

بالاخره خبر رسید به وزیر و وزیر هم خبر رساند به سلطان سلیم. سلیم آمد قتلگاه و جریان را مشاهده کرد. آمد گفت ای قلندر ای مرد خدا، تورا به اون کسی که این قدرت را به تو داده، من روسیاهم من گناهکارم اما این شهر درحال طوفانی بودنه و این شهر همه گناهکار نیستن. منظورت چیه؟!!

یار احمد در اون زمان یک آیه از سوره بقره که راجبه عدالته با لهجه عربی بیان کرد. فرمایش کرد: " اِذا حَکمَتِم بَیِن الناس تَحکَمِ وَ بِالعَدل" یعنی در بین مردم با عدل و داد حکومت بکن. بعد گفت الان چاره من چیه؟ عالی قلندر فرمود: توبه، تو توبه بکن. بعد از توبه سلطان سلیم به حالت رش و لرزه دچار شد و بعد جواب نامه احمد رو نوشت و گذاشتن روی جسدش. احد سر خودش رو با اشاره ای از داخل دجله در آورد و گذاشت داخل دامنش و عازم منطقه دالاهو شد. ناگفته نمانه که در این سه روزی که این شخص در اونجا شهید شده حضرت سلطان بارگاه خودش رو کشیده دالاهو، برای انجام ماموریتی و جلسه مذهبی به دالاهو رفته.

جم گذاشتن و منتظر احمد هستن. احمد سر بریده خودش رو برد گذاشت خدمت حضرت سلطان. حضرت سلطان فرمایش کرد: سر لازمه و سه روزه. هرکس طالب منه، هرکس جویای منه باید با این شکل و طریق.

 

سهر بدی وه‌ی ته‌رز قوربانی شا بو                   شه‌هید رای دین جوویای خودا بو

روزه هه‌ل عــه‌تاست کهردم ئاشکار                  دوانزده‌هم مانگ چله‌ی گـه‌رمه‌سار

 

این سه روزی که این شخص با سر بریده اونجا زبانش مُهور بوده، این به یاد روزه هل عطاست، به یاد روزه مرنوه. دوازدهم ماه (بر خلاف این رسم رایج در منطقه جلاله وند) در چله ی گرمسیری واقع بشه. اون موقع به یاد سر بریده حضرت عالی و به یاد توقف حضرت سلطان در مرنو باید مردم اهل حق روزه دار باشن.

پیر بنیامین بلند شد و دست شفاعت خدمت حضرت سلطان گرفت که یا حق اگر بنا باشه که هرکس دوستدار تو باشه، اینطوری سرش رو ببرن، هرکس بخواد اقرار کنه به حقیقت و شرط حقیقت بیاره سر رو ببرن، پس دین آشکا نمیشه. امیدواریم یک لطفی کنی چنان ترتیب بدی که حلاوتی مردم از این دین ببرن.

 

چون گیان مه‌رحه‌مه‌ت شه‌هنشای دینه‌ن             جـه‌لای بـه‌نـده‌گان بی حـه‌د شیرینه‌ن

ئــومیـدمان ئـیـدن لـوتف شــای ئـاگا             شـامل بو چـه‌نی یــاران ژه‌ی دومــا

ئه‌گـه‌ر نـه‌مه بـو ئـاوو وه بـه‌حر کیــشا             چه‌قه‌د تشنه‌ی شان و نه‌ش که‌ن چه‌شا

 

بعد حضرت سلطان فرمایش کرد:

رجات قهبوله هه‌رچی بوواچی په‌نه‌م ئوسوله

بالاخره فرمایش کرد: اول گفت یک گاو. حضرت پیربنیامین دوباره رجا کرد گفت گاو سنگینه یک روزگاری ممکنه کسی نتوانه گاو به جای بیاره.

فرمایش کرد یک قرچ به جای سرشان. دوباره استدعا کرد که برای فقیر در نظر بگیر، یک روزگاری فقیر ممکنه نتوانه قوچ نذر کنه.

 بعد گفت یک مَن (3 کیلو) برنج، یک چارک (حدود 750گرم) روغن ، یک خروس شش ماه سالم با کفن و با سکة محمدی که نمودار سکه ای هست که گلیمه کول انداخت گوشه میزر داوود و نبات بجای روچیار و گرده ( یا کوکه یا کلوچه ای که مخصوص نذر درست میکنن). نمودار هفتن در جم باشه. به شرط پیربنیامین و پیر و پادشاه خارج نشن قبوله این به جای سرش. ای مطلب سرسپردن و فلسفه سرسپردن یاران اهل حق که جریان جریان روزه هم داخل هست.

اما یک روزه دیگه هم حضرت سلطان قرار داده این طور که معرفه در کلام روزه اول هر سه روز یعنی باید از غروب روز اول تا غروب روز سوم باید چیزی نخورن مردم بعد یواش یواش ساده اش کردن و گفتن دو سه روزه یعنی شش روز . سه روز به جای شب و سه روز به جای خود روز. این روزه قولتاس که آقا هم به آن اشاره کرد، روزه قولتاس با روزه مرنو حالت تار و پود دارند. البته در کلام بعضی جاها اشاره کردن که روزه قولتاس مانند روزه مرنو واجب نیست اگر کسی استطاعت داشته باشه و بتوانه بگیره خیلی خوب و اگر نگیره بازخواستی داره و اگر روزه مرنوی در اون تاریخ کسی نگیره وای به حالش.

 

هه‌ر که‌س که‌ل که‌رو یه‌ری روی یاران              سه‌ر به‌رزش وه پای دیوان نهشماران

 

این دو روزه یعنی مرنو و قولتاس برای مردم اهل حق قرار داده شده. جریان قولتاس هم آمدیم مبحث روزه بد نیست عرض کنیم.

در اواخر عصر پردیور شاابراهیم مامور ارشاد منطقه ترکستان بود یک نفر ارشاد کرده بود به نام قوشچی اوغلی. قوشچی اوغلی انجام وظیفه کرد و رفت از منطقه ترکستان هفت نفر رو بیدار کرد و بعداً اون هفت نفر معرف شدن به قولتاس. قلی، شاکه، شهاب الدین، شانذر،سلمان، قمر و یاردلاور. این هفت نفر از منطقه تبریز عازم زیارت حضرت سلطان شدن. این ها هم دانستند که هرجا که اول و آخر بیارن و هفت نفر با شرایط جم داخل جم بشینن و بخوان نیازی را دعا بدن و قصد جم بکنن حضرت سلطان حاضر میشه در اون جم. در منطقه ای به اسم گردنه شمشیر بین روانسر و پاوه جم گذاشتن در بالای اون کوه. حضرت سلطان از این غرور این ها که هنوز پخته نشدن و طلب حضرت سلطان کردن، مقداری غضبناک شد و حضرت مصطفی را مامور کرد به صورت لکه ابری . سه شبانه روز روی این ها برف بارید و این ها هم اینقدر در ایمانشان استوار بودن که جم رو تغییر و خاتمه ندادند و همون جور ماندن و زیر اون برف هر هفت نفر مردند . بعد از سه روز بنیامین خدمت حضرت سلطان عرض کرد که قربان هر کس که دوست دار تو باشه و عاشقه تو باشه و یاد تو بخواد بشینه زیر این برف باید اینجوری به سرش بیاد! اونها آمدند خواستن شمارو ببینن، کار بدی نخواستن بکنن. بعد گذشتشان میکنه حضرت سلطان و داوود را مامور کرد و فرستاد بالای اون برف و اون ها رو زنده کرد. کلام میفرماید:           ئهو که‌شانی به‌ر  (یعنی در اون کهش یعنی کوه)    موردهی سه روزه داود زنده که‌رد

نامشان نیا وه عید شاهی            ژه قاف تا وقاف یا گاو تا ماهی

گهردش ئاسانه‌نن نه گه‌ردش مشکل

 

هرکی بگیره مستحب هست خوبه اما اگر کسی هم نگیره مشکل برای خودش ایجاد کرده. وقیت این ها زنده شدن و رفتن خدمت حضرت سلطان، گفت این هم روزه منطقه ترکستان که با روزه مردم کرد حالت تار و پود داره. هرکسی بتوانه باید بگیره. این دو روزه برای مردم اهل حق قرار داده شده اگر کسی بتوانه هر دوتای این روزه ها رو باید بگیره. البته در لابه لای روزه زبان مُهر کردن هست، انجام نیاز هست، غسل مخصوص ایام روزه هست.

خدمت های که در طول سال برای هر خانواده اهل حق لازمه هفت خدمته، که برای اینکه آقایان هرکدام دوستدار این باشه انجام بده اینجا عرض میکنم. در ماهی که روزه مرنوی واقع میشه یعنی در این ماهی که روزه مرنوی واقع شده، از دوازده هم تا سی ام این ماه که تمام میشه هفت خدمت باید انجام بشه (خدمت های سالانه). این ماه که ماه روزه واقع میشه ماه عبادت ماست ماه انجام خدمت ماست.


 

 

برگردان به متن

سام کاکه‌یی

ورود به سایت

ما 323 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

This Browser is not good enough to show HTML5 canvas. Switch to a better browser (Chrome, Firefox, IE9, Safari etc) to view the contect of this module properly

Real Time Web Analytics Clicky

برای حمایت از ما امتیاز دهید
یارسان در راستای اعتلای فرهنگ یاری GNU/GPL کار می کند.