یارسان

« دين حقيقت و بينش ياري يك تفكر ايلياتي و عشيره‌اي نيست كه براي محاسبات آن راهكاري سنتي بدون دخيل دادن علم و هر آنچه كه در حوزه‌ي نظامنديِ كائنات تعريف دارد در نظر گرفته شود. در واقع هر چقدر كه اشراق و مفاهيم يك تفكر بالاتر باشد، مباحث و گفتمان مربوط به آن نيز تخصصي‌تر و مشكل‌تر مي نماياند. پس ما نمي‌بايست كه مفاهيم را به اندازه‌ي وجود خود پائين بكشيم تا كه به گونه‌اي گردد كه هيچگاه عزم جزم براي بالا كشيدن و سعي براي فهميدن در خود پيدا نكنيم.»

 

 

 

 

 

 

تاریخ ایجاد در 23 بهمن 1391 نوشته شده توسط طيب طاهري دسته: منظر نظر
بازدید: 2953

«علت انشقاق خاندانهاي يارسان»

با نگاهي گذرا بر كتاب

«سيري به سوي خاندان سيد محمد گوره سوار»

ensheqaq

    

   همانگونه كه در مقالة (آيا مصالح فردي ارجح است يا جمعي؟ و كداميك بر اساس سرانجام مي باشد؟) آمد سادات يارساني با تماميت خواهي، غرور و خودخواهي و آنچه كه در حيطة جاه و مال تعريف پيدا مي كند دست به اقدامات و عملكردهائي زده و مي زنند كه تأثير مخرب و منفي بر اخلاق جمعي در سطح جامعة يارساني گذاشته و مي گذارد. اين تأثير منفي و مخرب را در اين دويست سال اخير در تاريخ اين قوم مي توانيم به خوبي مشاهده كنيم، به نحوي كه ديگر هيچ خانداني در اين بين نيست كه با خاندان ديگر از در دوستي درآيد ، ديگر ياري و آنچه كه سلطان در تفكر خود توصيه نموده پيشكش. و گاهاً اين تأثير مخرب آنقدر شدت پيدا كرده كه به مقابله و روياروئي به شيوه هاي مختلف از جمله سركوب، تحريف، نفي ... نيز نمود پيدا كرده است. و اين تحريف و نفي را حتي به ذوات و پيران تخت پرديور هم به جهت توجيه كشانيده اند. سؤال اينجا مطرح مي گردد كه چرا و چگونه و در چه زماني اين تحريفات به وجود آمده است كه شدت آن نيز هم اكنون به چشم مي خورد. با اينكه تفكر يارساني و ايده ئولوژي حاكم بر اين تفكر بر پاية فاعليت به عشق و تجلي بنيان گذاشته شده است جملگي مهرباني، عشق ورزي، سخاوت، ديده فراخي ... است. در حالي كه صفات و اعمال نيكي كه چهارده خوب ميراث دار آن هستند از ميان رخت بربسته و جاي آن كينه، بخل، تنگ نظري، انحصارطلبي، تماميت خواهي، حسادت ... حاكم شده است. چرائي اين سؤال را مستند با كتابي تحت عنوان سيري به سوي خاندان سيد محمد گوره سوار نوشتة مرحوم سيد قاسم افضلي پيگيري مي كنيم تا كه علت انشقاق و انفصال خاندانهاي ياري را در ايران به بوتة بحث بكشانيم. اين كتاب به ما مي گويد كه تفكر انحصارطلبي و تماميت خواهي كه با غرور و خودخواهي همراه بوده، يكي از دلايل بارز اين انشقاق در بين خاندانهاست. مرحوم سيد قاسم افضلي كه ميراث دار تفكر حاكم چند نسل پيش از خود هم مي باشد(با توجه به متن كتاب) براي ما از اين تماميت خواهي مي نويسد كه بيانگر چند مسئله است و مي توان آنرا از چند منظر مورد بررسي قرار داد. ابتدا اينكه ايشان سيد محمد گوره سوار را پير تخت و حاكم بر تمام خاندانها معرفي نموده. دوم انحصارطلبي و ضبط كردن كلامهاي يارسان و استفاده شخصي از آنها. سوم تحريف كلامها بر اساس خواست فردي و توجيه آن بر اساس موقعيت. هركدام از اين موارد را به تنهائي مورد بحث قرار مي دهيم تا كه هم تحليلي باشد بر كتاب و هم علت انشقاق در بين خاندانهاي يارساني معلوم و مشخص گردد.

 

ابتداي به امر از عنوان خود كتاب شروع مي كنيم كه يكي از موارد بارز براي غرض و عدم خلوص است. چراكه جمع آوري مطالبِ صرفاً مخصوص به خاندان، يعني جدائي، تميز قائل شدن و آن را تافته‌ي جدا بافته فرض كردن، كاري كه هيچ يك از ديگران در ساير خاندانها انجام نداده اند، چراكه سايرين بر اين استدلال كه جملگي خاندانها يكي است و تماماً بر يك اساس و يك دستور حركت مي كنند كفايت خواهد كرد كه بر مهرورزي و وحدت جامعة يارساني پايمرد شد. و اگر چنانچه هر كدام از افراد در خاندانهاي مختلف اين تعصب درون خانداني را لحاظ مي كردند خيلي وقتها پيش شيرازة جامعة يارساني از هم پاشيده مي شد. منابع جامعة يارساني از ديرباز تا كنون بسيار است و هر خانداني مي تواند كلامها و خاطرات خود را به اين شيوه در چند مجلد جمع آوري كند، اما چرا فقط اين كار از جانب ایشان شكل گرفته؟ سؤاليست كه در طول نوشته مشخص خواهد شد.

 

   كتاب را ورق مي زنيم كه با اولين برگ و تصوير آن مواجه مي شويم، تصوير كوشك پرديور و البته تصويري هم از جناب سيد قاسم افضلي كه گويا اطرافيان حيفي اشان آمده تصوير خالي كوشك پرديور را انعكاس دهند و يا نه ، مادامي كه تصوير كوشك هست پس مي بايست كه تصوير سيد قاسم هم باشد!!! آن هم زرد زرد زرد ...

 

اين خودخواهي و تماميت طلبي با انعكاس دوره هائي كلامي كه تا به حال هيچ كس از وجود اين دوره ها اطلاعي نداشته مشهود و معلوم است. فهرست كتاب و عنوان كردن وجود 72 دورة كلامي پرديوري كه هيچگاه در دسترس نبوده يكي از موارد ضربه بر پيكرة فرهنگي يارسان است كه براي ترميم احتياج به زمان خواهد داشت. سؤال اينجا مطرح مي گردد دليل اين انحصارطلبي چه چيزي مي تواند باشد؟ جمع آوري كلامهاي يارساني به شيوه هاي مختلف و آنرا در دسترس يارسان قرار ندادن چه دليلي مي تواند داشته باشد؟

 

يكي از اساسي ترين موارد اختلاف در سطح جامعه يارساني نداشتن كلام بوده است. آيا شما به عنوان سيد سرجم در اين جامعه اين اختلافات را شاهد نبوده ايد كه دلتان به رحم آيد و صحيح مطلب را با ارائة كلام انعكاس دهيد؟ آيا شما به عنوان ساداتي كه در اين جامعه زندگي مي كرده ايد آيا هيچگاه به يك يار سينه سوخته و عاشق كه اركان ديني خود را به علت نداشتن كلام اشتباه به راه مي برده برخورد نكرده ايد كه تا صحيح آنرا به وي هديه دهيد؟ مگر مي شود كه يك انسان مطلبي را صحيح بداند و از ارائة آن امتناع ورزد؟ و اين در حاليست كه اين كلامها ميراث خانوادگي نيست كه آنرا شخصي بدانيم. هر آنقدر كه اين كلامها به بندة نوعي مي رسد كه به شما. انگيزة اصلي از جمع آوري كلام و در دسترس قرار ندادن اين كلامها چه مي تواند باشد؟

 

   اين خود سؤاليست كه هيچ توجيهي به خود نمي گيرد، كما اينكه جناب سيد قاسم افضلي در همين كتاب فرموده اند كه استطاعت مالي نداشته كه اين كلامها را چاپ و در اختيار يارساني قرار دهد. كه اگر دليل اين است پس صحه اي خواهد بود بر كاسبي و كسب درآمدِ حاصل از فروش كلام. چراكه اگر هدف خدمت مي بود اين كلامها را در ميان چند نفر تكثير مي كرديد و آنگاه دست به دست نشر پيدا مي كرد، حتي ياري كه با دستگاه ضبط صوت دو جلد كلام را تهيه و در ميان يارساني نشر داده از جانب اين بزرگوار و خانوادة ايشان مورد مأخذه و سرزنش قرار مي گيرد. اين مهم چه توجيهي مي تواند داشته باشد.(باز دزدي اين يار عزيز را خدمتي بزرگ به حساب خواهيم آورد كه در درگاه سلطان بي اجر نخواهد ماند) اگر هدف خدمت و تكثير كلام مي بود همين شخص را مأمور بر تكثير آن مي كردي. چرا پس از فوت پدر اين كلامها همچنان در انحصار مي باشد؟ آيا استطاعت مالي نيست؟ چه توجيهي براي آن مي توان ارائه كرد؟ به غير از مسائل پشت پرده اي كه قاطبة مردم از آن آگاهي پيدا نخواهند كرد مي تواند دليلي ديگر براي آن ارائه نمود.

 

   به كل كتاب و نقد سطر به سطر آن پرداخته نمي شود و فقط شيوه و عملكرد اين بزرگوار كه برگرفته از تفكر ايشان است را مورد ارزيابي قرار مي دهيم تا كه قدمي به علت اصلي انشقاق خاندانهاي يارساني برداشته باشيم. و اين تفكر و لحاظ كردن آن گويا موروثي بوده و تا چند نسل قبل هم وجود داشته .(طبق اعتراف خود كتاب)

 

   خودبرتربيني، غرور، انحصارطلبي و تماميت خواهي يكي از دلايل اصلي انشقاق خاندانهاي يارساني بوده كه عامل و حامل آن بر اساس مستندات و شواهد عينيِ به روز افرادي‌اند از خاندان شاه ابراهيمي. اين افراد با تحريف كلام و تفسير به رأي كردن آن موجبات تماميت خواهي را فراهم آورده و علاوه بر اينكه سرسپردگي درون خانداني را ترويج مي دهند خود را رئيس بر ساير خاندانها و ساير خاندانها را مرئوس خود معرفي كرده تا كه موجبات سوء استفاده هاي فردي از اين مهم فراهم گردد. مي گوئيد نه پس به كتاب مراجعه مي كنيم تا كه اين مهم محرز شود.

 

در ص 123 از كتاب در جريان خواستگاري خاتون زينب براي سيد محمد گوره سوار سلطان اسحاق اينچنين مي فرمايد: «با توجه به اينكه فرزند بزرگ من كه او را خيلي دوست دارم و بر ساير اولادان مسند نشين قرار داده­ام». استنباط از اين جمله اين است كه سيد محمد گوره سوار مسند نشين خاندانهاي يارساني است، چراكه فرزند ارشد مي باشد! در حالي كه هيچ سند كلامي دال بر صحت آن نيست و صرفاً تفسير به رأي به جهت پيشبرد اهداف شخصيست.

 

در ص 142 سيد محمد گوره سوار در جريان تولد شاه ابراهيم به خاتون زينب اينچنين آورده است: « خاتون زينب عروسي من و تو بر حسب اراده و دستور سلطان سهاك بوده كه بايد اين اسرار آشكار و اولادي والاتبار و گرانمايه و صاحب ذات و صفات مثل اين طفل به ما اعطا شود تا امروز از مزاياي باطني او و ساير خاندانها و خاندان ما و دودمان آينده سيد محمد گوره سوار امتياز بيشتري داشته باشيم.

 

و مشخص نيست كه اين جمله را بر چه اساسي و از روي كدام كلام نوشته است. اينكه شاه ابراهيم فرزند خاتون زينب و سيدمحمد گوره سوار است و امتياز و مزاياي بيشتري را با خود به همراه آورده كه ساير خاندانها و دودمان خاندان شاه ابراهيمي از آن بهره مند و مغتنم مي گردند چه توجيهي مي تواند داشته باشد؟ اينكه جاي پاي دودمان آيندة شاه ابراهيم از همان مزايا و سنوات و حق بيمه و بازنشستگي و خواربار و... باز شده بر اساس كدام گفتة سلطان اسحاق است؟ اساساً تفكر سلطان اسحاق يعني مبارزه با تبعيض ، مبارزه با تمركز قدرت، مبارزه با تمركز ثروت و خدمات ... (ئه‌زيش يووه‌نان چه‌ي ياري ره‌مه) اينكه سيد محمد گوره سوار مي بايست امتياز و مزاياي بيشتري را داشته باشد چه معنائي مي تواند داشته باشد؟

 

درص211 مرحوم سيد قاسم افضلي در خصوص پيري سيد محمد گوره سوار اينچنين آورده است:« غلامان همگي به سيد محمد ايمان آوريد. او اول فرزند و نور ديده و ارشد اولاد است. اختيارات كليه خاندانهاي يارسان در غياب پير بنيامين بخصوص خاندان هفتوان با اوست و بر خاندانهاي ديگر برتري دارد.» تماميت خواهي و انحصارطلبي در اين جمله ديگر سر به فلك كشيده. اينكه خاندان سيد محمد بر ساير خاندانها برتري دارد يعني چه؟ بر چه اساسي؟ يك خط كلام در اين خصوص ارائه داده شود تا قبول گردد. آخر مگر اين تبعيض و دو دستگي با تفكر و ايده ئولوژي حاكم بر تفكر يارساني همخوان خواهد بود؟ آوردن اينكه اختيار كلية خاندانها مي بايست در دست خاندان سيد محمد گوره سوار باشد جز خواست و ارادة معطوف به قدرت چيز ديگري مي­تواند باشد؟

 

   در ص 266 مرحوم سيد قاسم افضلي در خصوص چگونگي جوز شكستن اينچنين مرقوم داشته اند:« در بعضي از جم ها كه پير بنيامين و سيد محمد شركت نداشتند ياران هفتوان براي اينكه طبق امر سلطان حق پير شرط و تخت را محفوظ بدارند در غياب آنها تماماً اسم پير شرط پيربنيامين و پير تخت سيد محمد را مي بردند.!!!

 

كه با اين جمله و البته بسيار ديگر از جملاتي كه در اين كتاب به اين شكل آمده محرز مي گردد كه ساير اولادان سلطان اسحاق خدمه و كارمند سيد محمد بوده اند و ديگر در مراسم سرسپردگي اين حق را نداشته كه اسمي از خود برده باشند. هر چه هست سيد محمد گوره سوار است و ديگر هيچ !!

 

   لازم به ذكر است كه شمه اي از تعريف پير شرط و پير تخت ارائه داده شود تا كه اينگونه تفسير به رأي نگردد. پير شرط پير بنيامين است و پير تخت هر كدام از صاحبان خاندان‌ها. يعني آنجا كه وظيفة پيري ظاهر از پير بنيامين به صفات يا هفتوانه در اجتماع واگذار مي گردد ديگر از پير شرط استفاده نمي شود و پير بنيامين كما في السابق در وظيفة پيري بر كائنات مي ماند و به عنوان پير شرط معرفي مي شود و در عوض نيابتي كه از جانب پير بنيامين به صاحبان خاندان داده مي شود به عنوان پير تخت معرفي مي گردد. متأسفانه مرحوم سيد قاسم افضلي از سرحلقه بودن سيد محمد بر هفتوانه اينگونه تفسير به رأي كرده تا كه ساير اولادان سلطان اسحاق را غلام و برده‌ي سيد محمد معرفي كند تا كه سببي باشد بر جاه طلبي و سوء استفادة اولادان در حال حاضر. در حالي كه سر حلقه بودن هفتوانه اي نه به عنوان برتري يا به قولي امتياز باطني سيد محمد بر ساير برادران خود باشد، بلكه اگر شما هفتوانه را به عنوان هفت حلقة زنجير متصل به هم فرض كنيد اولين حلقه آن سيد محمد خواهد بود و اين در حاليست كه به خاطر مشابهه بودن اين حلقه ها در اندازه و رنگ و شكل هر كدام را جدا كني و در هم بريزي ديگر مشخص نخواهد بود كه كداميك سيد محمد گوره سوار است و كداميك سيد باوه­يسي يا هر كدام ديگر. و البته در هيچ كجاي سرانجام اين برتري يا رجحان وجود ندارد و صرفاً سرحلقه بودن هفتوانه به معناي اولين بودن آن است. رمزبار مي فرمايد:

 

په‌ي دول ئاوكيش دووهه‌فت زه‌رِته‌ناف  

 

سـازناي په‌ريَ جــه‌ور كيشاي ئاو ساف

 

نه‌و ته‌ناف يه‌ك زه‌رع ئــه‌ر بيَ مـايه بوَ

 

وه ئـاو نــه‌ياووَ دوو هــــه‌فت زايه بوَ

 

متأسفانه مرحوم سيد قاسم افضلي تقريباً در تمام صفحات گوشزد كرده كه سيد محمد گوره سوار پير تخت است و ارجحيت بر ساير خاندانها دارد و ساير موارد از اين دست...

 

   در ص 268 آورده: « طبق امر سلطان كليه امورات جوز و آئين و اركان ياري با سر جم نشيني و ارشديت خاندان و خانواده اهل حق به آسيدمحمد پير تخت يارسان تفويض شده بود. چون آسيدمحمد از نظر سلطان و ياران محبوبيت كامل داشت و كمالات ذات و صفاتي او از حد فزون و مشهوريت بسزائي داشت و او را مرجع بزرگواري و سيادت خاندان سلطان مي دانستند و در ضمن ارشد اولاد هم بود.» و نيز در ص 295 آورده: « فرزندانم جانشين پيربنيامين پير شرط آسيد محمد پير تخت است و بعد از ايشان اولادانش اين نيابت را دارند و تا اولاد سيد محمد در سر جم باشد اولادان ديگر هفتوان حق دعا دادن ندارند.» و نيز در ص 301 آورده: « سيد محمد بعد از رحلت پدر بزرگوارش طبق امر سلطان به ارشديت خانواده مردم را به آيين ياري دعوت مي فرمود. ساير برادران همچون مريد و غلام در اختيار او بودند.» و يا در ص 303 آورده : « سيد مصطفي سيد شهاب الدين سيد حبيب شاه سيد ... فقط كارشان خدمت صادقانه به برادر بزرگشان سيد محمد بود و ايشان را مرجع ديني و بسي افتخارات اجدادي و خانوادگي مي دانستند».

 

   بدون شرح واضح و مبرهن است كه همين صحبتها بوده كه سبب ساز انشقاق و موضعگيري ساير خاندانها بر عليه شده است. جملة آدم رو از دين به در كردن يعني همين. روية اين خودخواهي و تماميت طلبي را مي توان اينگونه مثال زد كه اگر دوتا برادر كه يكي از آنها سخنورتر ... باشد و بر ديگري هر لحظه فخر بفروشد و به قصد سوء استفاده از بزرگيش سعي در اعمال زور داشته باشد، شايد تا چندين بار قابل تحمل گردد و از جانب برادر كوچكتر به ديدة اغماض به آن نگاه شود، اما پس از مدتي ديگر تحمل طاق مي شود و برادر كوچكتر از كوره به در مي آيد و حرمت بزرگي را مي شكند و در نهايت كار به جائي مي رسد كه حتي در مقام انكار خوني نيز بر مي‌آيد و اين مثال ملموس را مي توان مستند در اين كتاب به خوبي مشاهده نمود. غرور و تماميت طلبي ... افرادي از اين دست از سادات شاه ابراهيمي در طول تاريخ موجوديت اين خاندان در منطقة بعد از ذوات سبب مي گردد كه ساير خاندانها بلأخص خاندانهاي مريد همچون: خاموشي، يادگاري و عالي قلندري بر مقام اعتراض بر آيند و خود را جدا كنند و پيري خاندان شاه ابراهيمي را منكر شوند و در اينجاست كه رابطة پير و مريدي در يارسان از هم مي گسلد و البته اين خصومت كه زادة جاه طلبي است به اينجا هم ختم نمي گردد، اذيت و آزار سادات نسبت به مريدان (شامل سيد بر سيد نيز مي شود) كه تداعي كنندة نظام ارباب رعيتي محض مي بوده سبب ساز تحريفي بالاتر نيز مي گردد، به گونه اي كه ناگزير حتي خود شاه ابراهيم را نيز از گردونة ذوات يارساني خارج مي كنند و از آن هم زننده تر آنرا جزء چهارده بدان معرفي مي كنند. قضيه از جاه طلبي شروع مي گردد و به كفر و ياوه گوئي طرف مقابل مي انجامد. متأسفانه جناب سيد قاسم افضلي كه ميراث دار اين تماميت خواهي است حتي در آنچه كه مكتوب و مستند ارائه داده نتوانسته كه قدري از آن بكاهد و كمتر اين حس را انتقال دهد، حال تو خود بخوان حديث مفصل از اين مجمل كه به شكل شفاهي و در برخوردهاي روزانه چگونه عمل مي كرده.

 

   صفحة 13 ، ص 87 ، ص 99 ، ص 101 ، ص 109 ، ص 111 ، ص 116 ، ص 123 ، ص 142 ، ص 199 ، ص 211 ، ص 212 ، ص 214 ، ص 215 ، ص217 ، ص 220 ، ص 230 ، ص 231 ، ص 233 ، ص 247 ، ص 266 ، ص 268 ، 273 ، ص 277 ، ص 287 ، ص 295 ، ص 301 ، ص 302 ، ص 303 ، ص 308 ، 351 ، ص 352 ، ص 393 ، ص 396 ، ص 441 صفحاتي از اين كتاب است كه گاهاً در چند سطر سيد محمد گوره سوار را از تعريف و تمجيد و پير تختي و ارشديت و رجحان آن بر سايرين بي نصيب نكرده است و در آخر معلوم نيست كه رابطة سيد محمد گوره سوار با جناب سيد قاسم افضلي چه مي تواند باشد كه كتاب را از تعريف و تمجيد اين بزرگوار پر كرده است. خوب است كه در همين كتاب عنوان داشته :

 

راگـــه‌ي حه‌قيقه‌ت نييه‌ن وه ميراس

 

حه‌ق وه كه‌سيَوه‌ن ئه‌ركانش بوَ راس

 

   يكي نيست كه به اين نازنينها بگويد كه همانقدر سيد محمد گوره سوار به شما مي رسد كه به بندة نوعي يا به كمترين موجودات. بحث بر سر مقطعي از زمان شد كه سادات خاموشي، يادگاري و عالي قلندري منكر پيري خاندان شاه ابراهيمي بر خود شدند، حال سؤال اينجا مطرح است كه با توجه به رويه اي كه برخي از سادات شاه ابراهيمي مبني بر تماميت خواهي ... پيش گرفته بودند آيا در همان مقطع زماني اينان نيز دست به تحريف مي زنند و پير خود را زيركانه سيد حبيب شاه معرفي مي كنند يا اينكه از قبل اين تحريف شكل گرفته. يعني تماميت خواهي سبب مي گردد كه برخی از آقایان بر خود نبينند تا بر خاندان و ساداتي ديگر گردن نهند، پس بر اين اساس سيد حبيب شاه را پير انتخاب مي كنند كه تا هم جفت سيد شهاب الدين را گرفته باشند و هم سيد ابوالوفا را سرگردان كنند، و از سوي ديگر قضيه هم خود را آزاد و لاقيد از سرسپردگي و گردن نهادن به سادات ديگر از خانداني ديگر كرده باشند، چراكه سيد حبيب شاه اولاد ندارد و اكنون آقایان به پدر خود سرسپرده مي شوند. بحث سرسپردگي درون خانداني تحريفي است كه مسلماً از جانب ایشان اشاعه داده شده است، چراكه در نسخ كهني كه در اختيار اينان نيست و همچنين در ميان سادات شاه ابراهيمي عراق اين تحريف وجود ندارد. كه اگر اين خانواده نسخه اي ارائه دادند كه قدمت آن بيشتر از دويست سال بود ودرآن نوشته شده باشد كه پيرم سيد حبيب شاه قبول واقع خواهد افتاد در حالي كه اينگونه نبوده و نيست. تحريف كلامها علي الخصوص مسئلة سرسپردگي موضوعي است كه فقط مربوط به سرسپردگي خانداني نيست بلكه كل يارسان را شامل مي گردد و آن هم رابطة پير و مريدي و رابطة پير خانداني است. و اين موضوعِ ديگر تحريف مي باشد كه متأسفانه ایشان بر آن اهتمام داشته اند. به عنوان مثال در ص 184 از اين كتاب آمده است: «مير محمود بايناني يكي از والي زادگان تراز (طراز) اول آن سامان بود. مير محمود بايناني اعجاز سيد محمد را ديده بود ... مريد او شد و جوز شكست. مير محمود بايناني وقتي جواني و پاكي و با تقوايي شاه ابراهيم را مد نظر قرار داد يگانه دختر والي زاده اش را به او هديه كرد.»

 

و اين فاجعه در نوشتار را بسياري از ياوه گويان غير يارساني در طول تاريخ نوشتاري خود به شيوه‌هاي مختلف انعكاس داده اند. چراكه خود ما اين تحريفات را به آنها ارائه نموده ايم. خزعبلاتي اينگونه كه : هر فرد يارساني كه ازدواج مي كند شب زفاف همسر خود را به عنوان تبرك به پير خود مي سپارد و بعد از شب زفاف همسر بر وي حلال مي شود. و يا اينكه در طول سال سه شبانه روز زن و مرد يارساني جملگي بر يكديگر حلال مي گردند و بسياري از اين قبيل ترهات... چرا اين ياوه گوئيها هست!؟ به خاطر اينكه رابطة پير و مريدي در اينجا ختم به خير نمي گردد و در نهايت مريدي كه سرسپردة پير مي گردد و مي بايست كه رابطة بين اينان از رابطة پدر و فرزندي عميق تر باشد نيست و شاه ابراهيم مريد خودش را به زنی اختیار می کند. و نيز فرمودة سلطان در كلام دورة پيدايش هفتوانه بند 58 خطاب به فرزندان كه مي فرمايد:

 

چه يه‌ك بوازديَ چه‌ي راي سه‌نگ ومه‌ن

 

هامسه‌رتان ئه‌و يه‌ك حــــه‌لال بوَ په‌سه‌ن

 

مــوريد نـــه‌وازديَ جفت بوان بيَ فه‌ن

 

ئي جفتو جـــــــامـــه بكه‌رديَ په‌ســـه‌ن

 

نـــه‌وا نــــه‌سلتان ته‌قليل ببوَ لــــه‌نگ

 

نه‌وا چوين به‌قه‌م بگيـَلَوَ چـــه ره‌نگ

 

   نيز توسط فرزندزاده اش شاه ابراهيم نقض مي گردد و دين سلطان اسحاقي توسط شاه ابراهيم به سخره گرفته مي شود. البته اينگونه نيست اين تحريفات صرفاً براي پيشبرد اهداف شخصي ساخته مي شود و متأسفانه اين تحريف دوباره در اين كتاب توسط سلطان مهر تأييد خورده مي شود و سلطان اسحاق امر مي كند كه دختر مير محمود بايناني را به عقد دائم شاه ابراهيم درآوريد؟؟!!! و جالبتر اينكه به خاطر توجيه اشتباه، اشتباه را به ذوات و بزرگان صدر پرديور مي كشاند و در صفحة 261 عنوان مي دارد كه شاه ابراهيم دختر سيد ابوالوفا خواهر سيد شيخعلي و سيد باوه به نام خاتون شكر را براي سيد قلندر بيگ به زني گرفت. يعني شاه ابراهيم از خاندان سيد محمد گوره سوار كه مي بايست به خاندان سيد ابوالوفا سر سپرده شود و رابطة آنها از رابطة مادر فرزندي عميق تر است دخترش را براي پسرش به زني مي گيرد. اينجا مشخص نيست كه رابطة پير و مريدي نزد اين بزرگواران چگونه تعريف مي گردد؟! از خاندان خودشان كه شاه ابراهيمي است و به قول خودشان حكم پيري بر خود دارند زن اختيار مي كنند؟! از خاندان ابوالوفائي زن اختيار مي كنند؟! از مريد خود زن اختيار مي كنند؟! و ديگر فرمودة سلطان كه عنوان كرده : مريد نه‌وازدي، چه يه‌ك بوازدي، پير خود نه‌وازدي ... هيچ‌چ‌چ‌چ . در واقع مي توان بر اين اساس گفتة معاندان كه رابطة پير و مريدي به جاهای باریک ختم مي شود را درست دانست.

 

   يكي ديگر از تحريفاتي كه در جريان سرسپردگي در اين كتاب ارائه داده شده است بحث بر سر پرورش دكان بازار و ارائة جاذبه و پر زرق و برق كردن خانة خاندان توسط مرحوم سيد قاسم افضلي است، به اين شكل كه در ص 226 از كتاب خود اينگونه ارائه داده اند كه : « كلام زياد است اما يارسان چرا و چگونه از اقرار و بيعت سلطان اسحاق دوري داريد؟ راه برايتان باز و فرمان حضرت سلطان اجازة كامل داده كه چنين مريدي بلافاصله پير بي اركان و بي ايمان را ترد(طرد) و به خانداني ديگر كه اصول و اركان ياري در آن اجرا مي شود و سيد آن خاندان به رموز پرديور آشنائي دارد سرسپرده شويد. حالا اين خاندان شما و پيرتان اگر شاه ابراهيمي است به خاندان و سادات شاه ابراهيمي كه اسرار ياري را در حد كامل مي داند سر بسپاريد»؟! اولاً چه كسي گفته كه خاندان شاه ابراهيمي اسرار ياري را مي داند آن هم در حد كامل؟! در خصوص اين تبعيض و تماميت خواهي قبلاً نوشته شد و اينكه «بدان كمر نرسد دست هر گدا حافظ» يا «حافظ اسرار الهي كس نمي داند خموش» و بسيار ديگر كه اسرار ياري آن هم در حد كامل نه پير بنيامين و نه داود ... (داود ژه نويره‌ن بي خاو و خوه‌رد   ده‌رياي كه‌رامات ئه‌و په‌ي نه‌كه‌رد) را نمي دانند چه رسد به كمترينهائي همچون بنده كه از كم هم كمتريم. و اين ايجاد جذابيت كاذب فقط به خاطر پرورش دكان بازار مي باشد كه توجيهي ديگر ندارد. سؤال اينجا مطرح مي گردد كه اگر قرار مي بود فقط يك خاندان وجود مي داشت ديگر لزومي بر ايجاد خاندانهاي ديگر ياري نبود ديگر سلطان اسحاق به ساير فرزندان خود اجازة ازدواج نمي داد كه تشكيل خاندان بدهند. دستور مي داد كه فقط سيد محمد گوره سوار در اين ميان مي بود. و اين تماميت خواهي بحث تكثر و تنوع و يا انطباق روحهاي مشخص بر هر خانداني را زير سؤال مي برد كه از بيخ و بن اشتباه است. اشتباه بودن آن سواي مسئلة تنوع و تكثر به اختصار اينگونه مي باشد كه هر فردي داراي يك باركد روحي و كائناتي است كه اين باركد با باركد روح ديگر متفاوت است چيزي همچون اثر انگشت. پس هر روحي با كد مختص به خود مي بايست كه توسط پيري كه براي وي از قبل مشخص نموده اند راهبري گردد. به عنوان مثال بنده بر اساس پرونده اي كه از قبل داشته ام به هنگام تولد مقرر مي دارند كه در فلان خاندان و خانواده به دنيا بيايم چراكه در عالم باطن اينگونه تشخيص داده شده است كه موقعيت روحي و باطني بنده منطبق بر كد پير خاندان خود هستم كه اين پير مسئول بر شفاعت خواهي راهبري ... بنده خواهد بود كه اگر به هر دليلي اين نظام مندي از بين برود سرگرداني شخص و عدم وصول آن به درجات بالاتر ميسر مي گردد. حتي هفتن هم داراي پيري مشخص مي باشند كه در اعصار مختلف ثابت و غير متغير بوده كه غير آن خلاف دستور صريح سرانجام است. اين موضوع در صفحة بعد از ص 226 نيز دوباره انعكاس داده مي شود و در ص 228 نيز ظاهراً جناب آقاي سيد قاسم افضلي از اين همه دوده گرائي و پير جدا دانستن جامعة يارساني به تنگ آمده و زيركانه خود را دكاندار معرفي نكرده چراكه معتقد بر تسامح و تساهل مي باشد!؟!؟

 

   يكي ديگر از مسائلي كه نه تحريف بلكه اشتباه ارائه داده شده است بحث تواريخ مربوط به ولادت و يا پرده در كشيدن بزرگان يارساني مي باشد كه متأسفانه بدون تحقيق اين تاريخها انعكاس داده شده است. به عنوان مثال تاريخ مربوط به ولادت و پرده گرفتن شاه خوشين در ص 37 بدون سند ارائه داده شده و متأسفانه جناب افضلي به خاطر در دست نداشتن كلامهاي مربوط به باباسرهنگ، باباجليل، باباناوس و اشراف نداشتن بر احوال اين بزرگان و حذف ايشان از گردونة تاريخي يارسان سبب گرديده تا هم تاريخ تولد شاه خوشين و هم تاريخ تولد سلطان اسحاق را به اشتباه محاسبه كند.

 

   همين موضوع و نيز اشتباه متوجه شدن كلامها و آنرا بر اساس ذهنيت غير مستند و غير آكادميكي تفسير كردن باعث شده كه تا تاريخ ولادت و وفات ساير بزرگان يارساني را نيز بر اساس همين محاسبات اشتباه اوليه محاسبه كند. تاريخ ولادت و وفات شاه خوشين لرستاني در كتاب تاريخ و فلسفة سرانجام ص 255 و نيز در كتاب زيگ آريائي كردي ص 164 بر اساس مستندات تاريخي و منطبق بر كلام ارائه داده شده است.

 

   در ص 75 از اين كتاب به استناد بيتي از كلام و تفسيري كه هيچگاه مورد قبول ايده ئولوژي يارساني واقع نمي افتد و اصلاً معني آنچه كه ارائه داده اند آني نيست كه در اين بيت از كلام آمده يك تاريخ بدون توجيه و غير قابل قبول ارائه نموده اند كه مشخص نيست كه اين 580 از كجاي اين بيت سر در آورده. تفسير و معني و تاريخ تولد سلطان اسحاق در كتاب تاريخ و فلسفة سرانجام ص 183 و نيز در زيگ آريائي كردي به شكلي متقن و مبرهن بر اساس كلام و اسناد تاريخي ارائه داده شده است.

 

   در ص 108 در خصوص تولد سيد محمد گوره سوار نوشته شده است كه در سنة 602 هـ.ق در شب دوم تابستان كردي آخر فرس كردي متولد مي گردد. همانگونه كه گفته شد چون تاريخ تولد سلطان اسحاق به اشتباه محاسبه شده در نتيجه تاريخ مربوط به ساير بزرگان بعد از ايشان نيز اشتباه محاسبه مي گردد. وانگهي معني فرس آنچيزي نيست كه اين بزرگوار آنرا در اين كتاب ارائه نموده اند. بي ربط بودن فرس با گاهشمار كردي در كتاب زيگ آريائي كردي مبحث چگونگي محاسبه سال و آغاز آن ارائه داده شده است. و يا تاريخ هاي ديگري كه به تبع اشتباه، اشتباه محاسبه شده اند همچون : تاريخ 622 هـ.ق در ص 111 ، تاريخ تولد شاه ابراهيم در سال 623 هـ.ق در ص 143 ، تاريخ 600 هـ.ق ارائه داده شده در ص 192 ، تاريخ 687 هـ.ق در ص 267 ، تاريخ پرده گرفتن سيد محمد گوره سوار در تاريخ 733 هـ.ق در ص 310 ، تاريخ پرده گرفتن خان احمد در تاريخ صفر سال 791 هـ.ق ، تاريخ وارد شدن ياران قولطاس به بغداد در سال 680 هـ.ق ص 350 ، تاريخ ازدواج و تولد سيد محمد گوره سوار در سال 622 و 602 هـ.ق در ص 351 و در نهايت در ص 387 تاريخ پرده گرفتن شاه ابراهيم را كه در بيستم ماه رجب سال 718 هجري قمري بوده انعكاس داده است و تنها تاريخي مي باشد كه بر اساس كلام ارائه داده شده است آنهم به اشتباه. اين يك مورد كلام را مورد بررسي قرار مي دهيم تا كه مشت نمونه اي از خروار باشد:

 

عومرم ته‌ی که‌رده‌ن

 

عومرم په‌ی باقی و ياری ته‌ی کـه‌رده‌ن

 

چـــه‌ی عومـــره‌و باره‌سنيَوم ويه‌رده‌ن

 

چه ‌نه­وه‌د سال وکه­می ئه­روام سپه­رده­ن

 

ئــه‌روام سپه‌رده­ن وه‌ده‌ست قــــه‌هار

 

مه‌ئموور روَحه‌ن چه ‌لای ساحب کار

 

روَژ يـه‌ک شه‌ممه ‌ره‌جه‌ب ‌ئـه‌لنه‌هار

 

بيست روَژ ويه‌رده‌ن چـا ماهـ‌وه ‌ئيقرار

 

تاريخ هه‌فتسه‌د وه‌ر چه‌په‌نج و چــوار

 

وه ‌حـوکم سولَتان ويَم مــه‌وی   سوار

 

   مرحوم سید قاسم افضلی20 رجب سال 718 هـ.ق را برای وفات شاه ابراهیم منظور کرده اند، که با آنچه در مورد تاریخ تولد سلطان اسحاق آمده و حتی خود ايشان ارائه داده فاصلۀ اندکی پیدا خواهد کرد. در حالی که از زمان تولد سلطان اسحاق تا استقرار در پردیور و ازدواج،حداقل بیشتر از بیست سال به طول می انجامد، وانگهی شاه ابراهیم نوۀ سلطان اسحاق و فرزند سید محمد گوره سوار می باشد که در اواخر عمر سلطان اسحاق به دنیا می آید. ایشان پنج و چوارِ منظور کلام در بیت آخر را بیست سال در نظر گرفته اند که قبل از این تاريخ سال 18 را انعکاس داده اند. اما واقعیت این است که پنج و چوارِ منظور كلام سال 90 است که با این حساب 790 هـ.ق را شامل می گردد كه قبل از آن 788 هـ خواهد شد. پس 20/7/788 هـ.ق سال وفات شاه ابراهیم است که با اين حساب تاریخ ولادت ایشان نیز در اواخر قرن هفتم یعنی محتملاً 695 هـ.ق مي باشد. این محاسبه با تمام آنچه که در تاریخ آمده و در دفاتر کلامی از آن یاد شده همخوان خواهد بود. (محاسبة عددي و فرمولي سال به سال و انطباق آن بر اساس روزهاي هفته به علت عدم اطالة كلام و كاغذ حذف شده است)

 

   و ساير تاريخهائي كه پس از ص 387 ارائه داده شده و متأخرتر نيز مي باشد جملگي چون بر پاية اشتباه بنيان گذاشته شده است اشتباه مي باشد. يكي ديگر از دلايلي كه مي توان به عنوان سند اشتباه بودن تواريخ به آن اشاره كرد ارائة شجره نامه اي مي باشد كه توسط آسيد رضا بيگ در تاريخ 1092 هـ.ق تنظيم شده و همچنين قبل از ايشان در سال 1000 هـ.ق سيد برجعلي آنرا به رشته تحرير در آورده است كه تا سلطان اسحاق 13 نسل را شامل مي گردد و طبق علم الأنساب براي هر 3 نسل صد سال در نظر گرفته مي شود كه مي شود 430 سال يعني از 1092 سال مورد نظر را كسر كنيم برابر مي گردد با 662 هـ.ق كه با آنچه نوشته اند يعني 580 نزديك به 82 سال اختلاف هست... يعني حتي آنچه كه خود ايشان انعكاس داده اند منطبق بر علم و عقل نيست، حال مستندات تاريخي و متقن و مبرهن بودن آن پيشكش.

 

   يكي ديگر از مواردي كه در جهت خواست خانداني و در جهت فرديت گام برداشتن است و در اين كتاب به چشم مي خورد باز تماميت خواهي ناشي از تعصب خانداني مي باشد. به عنوان مثال در اين ذهنيت سعي بر آن شده كه تا با تفسير به رأي كردن كلامها و صرفاً از روي ذهنيت شخصي، تعدادي از خاندانها را منشعب شده از خاندان سيد محمد تعريف كند و اينگونه ارائه بدهد كه اين خاندان به خاطر همان امتياز باطني و قدرت نفوذ اجتماعي و يا پي بردن به اسرار باطني و يا خاص كرده بودن سلطان اسحاق و بسيار ديگر از تعريف و تمجيدها از جمله كلان خاندانهاي يارسان مي باشد كه اين گستردگي شامل خاندان آتش بگي و يادگاري هم مي شود. به اين شكل كه در ص 247 آورده : «متأسفانه اكثر مريدان شاه ابراهيم كه براي خاندان آسيد محمد سرسپرده نموده حاليه چطور يك ششم از آنها مريد اين خاندان بيش نيستند و به دوده هاي ديگر از خاندانهاي اهل حق چون حضرات آتش بيگ ، اولادان حضرت شاه اياز ، و يا اولادان ذوالنور كه بعد از سلطان و شاه ابراهيم تأسيس شده تقسيم شده اند.» كه باز در صفحة بعد تكرار كرده كه : «چرا كسي ديگر از اولادان شاه ابراهيم اين جهانگردي و ارشاد طالبين را عهده دار نشده و جملگي به علت نداشتن پير يا از مسلك اهل حق خارج و يا به خاندانهاي ديگر مانند خاندان آتش بيگ سرسپرده شده اند.»

 

در اينجا مكرر خاندان آتش بيگي را خانداني جدا و متمايز از خاندان شاه ابراهيمي دانسته و حتي لحن دردناك و خشن وي كه چرا مريدان خاندان شاه ابراهيمي تقليل پيدا كرده و به ساير خاندانها سرسپرده شده اند كاملاً مشخص و مشهود است و اين در حاليست كه در دست نوشته هاي ايشان كه در ميان يارسانيان توزيع شده خاندان آتش بيگي را بر اساس خاطرات پدرش از خاندان شاه ابراهيمي منشعب دانسته و حتي در آخر كتاب ص 492 فهرست مربوط به جلد دوم از اين كتاب به اين موضوع اشاره كرده كه نسب خاندان آتش بيگي از فرزندان شاه ابراهيم است آن هم بر اساس آنچه كه خاطرات و يادداشت مي باشد. كه متأسفانه باز دخيل دادن احساسات و منافع و مصالح شخصي باعث گرديده تا كه اشتباهي به اين بزرگي را به وجود آورند كه تحت هيچ شرايطي منطبق بر كلام سرانجام نيست و نبوده. و نيز در خصوص خاندان بابايادگاري درص 365 اينچنين مرقوم داشته اند: «شاه ابراهيم چند نفر را در خدمت يادگار ديد به نامان خيال ، وصال ، حيدر و چند نفر ديگر كه براي مريدان و زائران كار انجام مي دادند. اما اينان از سادات اهل حق نبودند.» و نيز در ص 398 باز نوشته اند: «يادگار فاقد عيال و اولاد بوده و مستقيماً خودش كه اولاد سلطان بود صاحب كرامات و ذات به شمار مي رود. وي عيال و اولاد نداشته و جانشيني او امري است كه با شهود عيني به چشم مي خورد. در اين صورت به چه دليل و مداركي سادات شدند و سيدي شده اند و به جانشيني استقرار يافتند؟»

 

   در اين چند خطي كه در خصوص خاندان بابايادگاري نوشته ارائه شده است صرف نظر از اينكه كلمة حرمت بابا را از يادگار انداخته و همانند اينكه شاه ابراهيم را ابراهيم خطاب كنيم و بحث در آن مورد به بندة نوعي ربطي پيدا نخواهد كرد. چراكه بابايادگار به همان اندازه به كفرگويان متعلق است كه به ياوران هميشه مؤمن. (اينكه اگر جناب سيد قاسم افضلي حساب ابجد را مي دانست ديگر كلمة بابا يا شاه يا پير را از ابتداي اسماء بر نمي داشت) اما اينكه به صراحت خاندان بابايادگاري نقض مي گردد و در جهت رد اين خاندان صحبت ارائه داده مي شود بحث ديگري است كه مي بايست مفصل توسط اهتمام دهندة به اين كتاب مورد ارزيابي قرار بگيرد. اما در ص 398 گويا نظر لطفي به خيال و وصال انداخته و از روي ترحم فقط به اين مهم بسنده نموده تا كه كلمة سيد را در ابتداي نام خيال و وصال ارائه كند و يا شايد اين لطف دزدكي از جانب هر كس ديگري نوشته شده است اما آنچه كه در خور توجه مي باشد اين است كه جناب افضلي نوشته خود را به گونه اي ارائه نموده كه شايد سيد خيال و سيد وصال از فرزندان ميره بيگ به حساب بيايند و البته طوري نوشته را ارائه داده اند كه اين مسئله از جانب خودشان (سيدخيال و سيد وصال) ارائه مي شود و به منزلة صحت موضوع از جانب بنده (سيدقاسم افضلي) نيست. و باز كلام سرانجام و هر آنچه كه به عنوان سند در اين خصوص ارائه داده مي شود قرباني خودخواهي، احساسات و تماميت طلبي مي گردد.

 

   و اين مطالبي بود كه گواه و مويد بر لحاظ نكردن گزينه‌هاي راستي ، نيستي و ردا از چهار ركن ياري بوده و متأسفانه شما اهتمام دهندة به كتاب «سيري به سوي خاندان سيد محمد گوره سوار» باز بر روية پيشينيان خود اقدام كرده، چراكه اگر چنانچه كتاب را قبل از چاپ به افرادي آگاه و مدبر ارائه مي دادي تا كه اين اشتباهات را از ميان كتاب بيرون مي كشيدند مي­توانست براي افرادي كه كلامهاي ياري را در اختيار ندارند قبول واقع افتد. البته هر چند كه جز پروردگي دكان چيز ديگري نمي تواند باشد، چراكه تمام آنچه كه در كتاب ارائه داده شده است ترجمة تفسيري كلامها مي باشد و اگر چنانچه خدمت صادقانه مد نظر مي بود خود كلامها را در اختيار قرار مي داديد، نه به شكلي گزينشي كلامها را چند بند در ميان ارائه مي نمودي آنهم با تفسير به رأي كردن مطالب و به نفع خود ترجمه كردن اين كلامها. به عنوان مثال كلامهائي كه مربوط به خزانة دورة برزنجه مي باشد را در ابتداي كتاب ترجمه كرده ايد، در حالي كه دورة برزنجه يك دورة مفصل است كه با دورة خزانة برزنجه متفاوت است و اين در حاليست كه حسين بيگ جرد با حسين بيگ جاف اشتباه گرفته مي شود. يا آنجا كه در ص 232 كلامي ارائه داده مي شود و ترجمه‌اي صدمن يك غاز برايش نوشته مي شود:

 

پيره رنگينه

 

ئه‌ز چــــه‌ني تومـــــــــــــــه‌ن پيره رنگينه

 

وه يادت مه‌يوَ ئه‌ز موحه‌ممه‌د بيم توَ ئه‌خينه

 

ســــــــا توَ به‌و گاوم وه گاو يــــاري بوينه

 

كه معني آنرا اينگونه ارائه نموده : «يا پير به يادت مي آيد من در شريعت حضرت محمد بودم و تو جبرئيل اخي بودي و پيام خداوندگار را به من مي رساندي و حاليه هم در حضور سلطان پرديور كه مظهر و ذات يكتائي خداوند در وجود سلطان تجلي فرموده و ظهور نموده شما باز همان مقام جبرئيل امين را به نام پير بنيامين داريد كه در حضور سلطان كليه پيام هاي او را به غلامان و ياران مي رساني. حتي من فرزند ارشد سلطانم آن رمز و اسراري كه با تو دارد من نمي دانم و به من نمي گويد. مرا عنوان حافظ و نافظ(نافذ) خاندانها جانشين تو كرده و بعد از شما و من اين نيابت ارثي و موروثي دوني وليعهدي را به اولادانم به خصوص شاه ابراهيم كرامت مي فرمايد. حال من حافظ سادات و خاندانهاي صدر پرديورم شما هم پير من خواهيد بود.» كه مشخص نيست اين معني متعلق به چه كلامي است كه ايشان آنرا براي كلام مذبور ارائه نموده اند. شما خوانندة محترم پيدا كنيد كه كجاي اين كلام نوشته است كه سيد محمد ارشد اولاد است!؟ كجاي اين كلام نوشته كه سيد محمد حافظ و نافذ خاندانهاست؟! كجاي اين كلام نوشته اين حافظ بودن و ارشديت موروثي است؟! سيستمهاي دگم و پادشاهيِ عهد نمي دانم كجا هم اينگونه خودشان را تحويل نمي گرفتند كه اين بزرگوار.

 

   معني تحت اللفظي اين دو بيت كلام به شكل زير مي باشد: (اي پيري كه تمام صفات رنگارنگ زيبا را در خود داري. من به همراه تو هستم اي پيري كه تمام صفات رنگارنگ زيبا را در خود داري. به خاطر مي‌آوري كه من محمد بودم و تو اخي جبرئيل بودي. هم اكنون بيا و گاو مرا در شمار گاوهاي ياري ببين و به حساب آور.) كه تفسير مصرع آخر از گاو به اين شكل است: (منظور از گاو ملت و قوم مي باشد. چراكه سرپرستي قوم و امت مسلمان به دست سيد محمد مي باشد و سرپرستي قوم و ملت يارسان به دست پيربنيامين. و در اينجا سيد محمد التجا مي كند كه اي پيربنيامين قبول كن و امت مرا هم در شمار ياري قرار بده) كه كلام آن در كتاب تاريخ و فلسفه سرانجام دورة خزانه ص 397 آمده است. و اما جناب سيد قاسم افضلي به بيت بعد از كلام سلطان هيچ اشاره اي نفرموده و آنرا ترجمه نكرده‌اند:   (سلطان مي فرمايد:   غولامان شه‌شم پووره‌ني سه‌يد موحه‌ممه‌دم ياره ... )

 

   در حالي كه در تمام طول كتاب از ارشديت سيد محمد گوره سوار نسبت به ساير فرزندان صحبت به ميان آورده كه در اين بيت از كلام خلاف آنرا ارائه نموده. اينكه سلطان اسحاق گواهي مي دهد فرزند ششم من سيد محمد مي باشد و توسط سيد قاسم افضلي خلاف گفته سلطان اسحاق ترجمه مي شود، و در حالي كه سيد محمد را ارشد اولادان سلطان اسحاق معرفي مي كند كه حتي يك بيت كلام به جهت سنديت صحبتش ارائه نمي كند بحثي است كه نه تنها بوي منطق و استدلال از آن به مشام نمي خورد بلكه ايجاد مسموميت و انشقاق كه يحتمل از جانب نيروهائي خلاف سرانجام ديكته شده را بر مي تاباند.

 

فرزند ارشد سلطان اسحاق مير به‌ون بر است (پيربنيامين در بند2 از كلام دورة پيدايش هفتوانه در خصوص مير مي فرمايد: سه‌ر نه‌زم هه‌فت پوور نوور مه‌هوه‌شانه‌ن     به‌ون بر كو سه‌خت كه‌شانه‌ن ) كه باز جناب سيد قاسم افضلي به خاطر ناتواني در ترجمه كلام يا تفسير بنا به خواست فردي از به‌ون بر به عنوان كشاورزي ياد كرده كه زمينهاي باير را آباد مي كرده؟!( ص 318 ) و اين در حاليست كه به‌ون بري مير به خاطر اين است كه افراد باير و لم يزرعي كه سعادت ورود در جرگة ياري را نداشته اند مير وظيفه خواهد داشت كه وجود باطني ايشان را با قدرت كلام و باطن شخم زند و مهيا براي بذر افشاني حقيقت كند، در واقع جوز سر افراد وارد شده به جرگة يارساني مي بايست توسط مير شكسته شود و اگر چنانچه جناب افضلي اشاره به اين مورد نكرده اند و فقط به كشاورز بودن مير اشاره فرموده اند به خاطر اين است كه با فراغت بيشتري بتواند اهداف شخصي و خانداني را به پيش ببرد كما اينكه اين مهم نيز توسط برخی از سادات شاه ابراهيمي به وفور انجام شده است. جمع بندي و نتيجه گيري را در سخن آخر به اين شكل ارائه مي دهيم:

 

جناب اهتمام دهنده به كتاب مذكور، صرف نظر از اينكه كتاب هيچ مبحث تحقيقي را در خود انعكاس نداده و صرفاً ترجمه كلامهاي در انحصار بوده و اصلاً اينكه اين كتاب نوشتة مرحوم پدرتان بوده يا نه و يا اينكه اگر بوده آنرا به خاطر دخل و تصرف به هلاكت رسانيده اي مهم نيست، مهم اين است كه وقت صرف كردن شما براي به هيأت چاپ در آوردن كتاب يك تعارف بيش نيست. يا اينكه واقعاً كتاب در ابتداي امر و نگارش مرحوم پدرتان آنقدر آشفته و غير قابل نشر بوده كه تازه بعد از مدتها وقت صرف كردن تازه به اين شكل در آمده است كه اگر اينگونه است پس بنده از جانب جامعة يارساني تقاضامندم كه ديگر هيچ وقت نوشته هاي مرحوم پدرتان را به هيأت چاپ در نياوريد. بنده اميدوار بودم كه در اطراف شما افرادي پيدا شوند كه با كلمه و كلام آشنا باشند تا كه كتاب را به ايشان واگذار مي نمودي و ديگر شاهد اين فجايع در نوشتار نبوديم. (در اينجا مشخص نشد كه با توجه به اينكه نوشته نوشتة ديگري است و ويراستار و... اهتمام شما كجاي كار است)

 

   مواردي را قابل ذكر مي دانم كه مي بايست عنوان شود: با توجه به متن كتاب و تمام تحريفاتي كه در كلامها شكل گرفته اين نكته به ذهن متبادر مي گردد كه مرحوم پدرتان بر اساس وهم خود كه مغاير با نص صريح سرانجام است كلامها را دستكاري نموده، چراكه با توجه به دخيل دادن احساسات شخصي و نيز مرقوم داشتن به اينكه مستقيم از دفتر پيرموسي مطلب استخراج مي كند(ص184) و شاه ابراهيم نيز در اين بين به وي كمك مي رساند و مفاهيم را برايش در كنار هم چفت مي كند(ص162)، يا از سلطان دستور مي گيرد(41) و يا اكثر مطالب نوشته شده الهامي و باطني مي باشد(184) اين مهم محرز است. پس با توجه به آنچه كه مستند نوشته ارائه داده شده است و انطباق تحريفات با وهم و خواست فردي و اينكه سالهاي دازي هم بر روي كلامها كار كرده و بر اساس اين وهم در آنها دخل و تصرف نيز داشته مي توان گفت كه ارائة مطالب و كلامهائي كه توسط ايشان جمع آوري و نوشته شده است براي جامعة يارساني سم مي باشد و نه تنها هيچ خدمتي به تفكر و انديشة ياري نمي كند بلكه باعث از هم پاشيدگي شيرازة جامعه و انشقاق هر چه بيشتر آن نيز مي گردد. بنده قبلاً طي نامه اي از شما خواهش نمودم كه اگر قرار است بر روية سرانجام حركت كنيد و انحصارطلبي و تماميت خواهي را از بين ببريد بهتر است كه اين كار در جمع انجام بگيرد تا آنچه كه ارائه داده مي شود از حداقل اشتباه برخوردار باشد. امروزه ديگر فصل خودخواهي، انحصارطلبي... از بين رفته و مناقشه بر سر ابتدائي ترين موارد اخلاقي كه مي بايست رعايت گردد مضحك ترين نوع مراوده است. شما بدون هيچ زحمت وپشتوانة علمي و فقط صرف اينكه مرحوم پدرت يا پدرانت كلامها را جمع آوري و در انحصار قرار داده اند و به عنوان ميراث به شما رسيده كتاب مذكور را به تابلو اعلانات تبديل كرده اي و فقط عكس دسته جمعي خانوادگي را در آن انعكاس نداده ايد و كتابي كه مي توانست بهتر ارائه گردد را به مخربترين نوع كتاب تبديل نموده اي، آن هم به خاطر خودخواهي. آنوقت به خيال خود خدمت كرده اي!؟ تو را به مولا قسمت مي دهم كه با خودت خلوت كني تا ببيني كه جواب خودت هم مي تواني بدهي؟

   در آخر گفتة خود آقاي افضلي را ملاك قرار مي دهيم كه مرقوم داشته‌اند: « ياران كامل حق پرست دنبال دفاتر توهين آميز نروند كه در آن فقط يك پير و يك خانواده را قبول دارند و نام و نشاني از ساير خاندانها نيست.» (ص 364) و بنده نيز اين كتاب را بر اين اساس كتابي پر از غرض، تماميت خواهي، غرور و خودخواهي، تحريف شده و توهين آميز مي دانم كه در آن فقط يك پير و خانواده آمده است و بر اساس اين سند اعلام مي دارم كه تمام نوشته هائي از این دست كه از جانب مرحوم جناب سيد قاسم افضلي به چاپ برسد را غير مستند و تحريف شده معرفي مي كنم و فقط زماني اين نوشته ها و كلامها را براي جامعه يارساني قابل استفاده مي دانم كه تحت نظر جمع يارساني ويراستاري گردد.                          

                                                 

 

                                                               

طيب طاهري

صحنه25/10/1390

آخرین به روز رسانی جمعه, 10 اسفند 1397 02:23

ورود به سایت

googlefacebook

This Browser is not good enough to show HTML5 canvas. Switch to a better browser (Chrome, Firefox, IE9, Safari etc) to view the contect of this module properly

Real Time Web Analytics Clicky


برای حمایت از ما امتیاز دهید
یارسان در راستای اعتلای فرهنگ یاری GNU/GPL کار می کند.