یارسان

« دين حقيقت و بينش ياري يك تفكر ايلياتي و عشيره‌اي نيست كه براي محاسبات آن راهكاري سنتي بدون دخيل دادن علم و هر آنچه كه در حوزه‌ي نظامنديِ كائنات تعريف دارد در نظر گرفته شود. در واقع هر چقدر كه اشراق و مفاهيم يك تفكر بالاتر باشد، مباحث و گفتمان مربوط به آن نيز تخصصي‌تر و مشكل‌تر مي نماياند. پس ما نمي‌بايست كه مفاهيم را به اندازه‌ي وجود خود پائين بكشيم تا كه به گونه‌اي گردد كه هيچگاه عزم جزم براي بالا كشيدن و سعي براي فهميدن در خود پيدا نكنيم.»

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط طيب طاهري دسته: منظر نظر
نمایش از 14 آذر 1391 بازدید: 2811

«ئه‌وه‌لَ و ئاخر يار»

 

« آيا مصالح جمعي ارجح است يا مصالح فردي؟ و كداميك بر اساس سرانجام مي باشد؟»

 

خدمت جناب آقاي سيد محمد حسيني :

ياحق مدد

     اميدوارم زير ساية سلطان حقيقت همچنان پر انرژي و توانا در خدمت تفكر ياري موجوديت خود را در عرصة فرهنگ و اعتقاد اين دين عزيز حفظ و تداوم بخشي. بنده به نوبة خود از شما بزرگوار بابت زحماتي كه در راه اعتلاي اين بينش مي كشيد سپاسگذاري مي كنم. باشد كه سعادتي نصيب اين حقير گردد تا بتوانم از نزديك جمال مباركِ شما نازنين را زيارت كنم. از آنجائي كه شما بزرگوار در جهت ساماندهي مسائل اعتقادي و كلامي يارسان در تلاش هستيد و همچنين وظيفه اي كه بر عهدة بنده مي باشد، مرا بر آن داشت تا ضمن تشكر و قدرداني از شما به ذكر مواردي چند اشاره داشته باشم كه تا هم حقيقت مطلب عنوان شده باشد و هم اينكه در جهت كم و كاستي هائي كه احياناً به شكلي سهوي ارائه داده شده اقدام به اصلاح كرده باشيم. تا به اميد حق كارهائي كه انعكاس داده مي شود از حداقل اشتباه برخوردار گردند.

 

 

     از مجلد نخست كلامهاي سرانجامي كه به شكلي گزينشي و نه كامل در قالب كتابي به اسم «ديوانه گوره» كه در سال 1382 خورشيدي به چاپ رسيد شروع مي كنيم كه متأسفانه به علت عدم رعايت مؤلفه هاي تحقيقي و نداشتن اسلوب روش تحقيق و همچنين عدم توجه به مطابقت و مفاهيم ... يك اثر كاملاً نااميد كننده و غير قابل استفاده اي شد كه حتي غلط نامة چندين صفحه اي كه بعداً به آن الصاق كرديد نتوانست اين كار را قابل استفاده كند.

 

 

   اما به خواست مولا و همت و زحمتي كه محسوس و مشهود است، در اثر دوم شما بزرگوار اين مسائل كمتر به چشم مي خورد، و در اين مجلد سعي بر آن شده كه احياناً اشتباهات كمتري ارائه داده شود و تبريك بنده را بابت اين موفقيت بپذيريد . پس مجلد نخست كلامهاي گزينشي سرانجام كه به اشتباه آنرا ديوان گوره نام نهاده ايد منظور بنده نخواهد بود. منظور كتاب و اثر دوم شماست كه به نسبت كمترين اشتباه را در خود جاي داده است، و از آنجائي كه شما بزرگوار در ديباچة اين كتاب طلب كمك نموده ايد كه خطاهاي شما را نشان كنيم، پس لازم دانستم كه ضمن پاسخ به نامه هاي ارسالي شما به بنده در خصوص چاپ «سرانجام» مواردي را كه به ذهنم در مورد كتاب «روحتاو از شاهو تا برزنجه» رسيد بنويسم.

 

 

   البته همانگونه كه در ابتداي مقدمه هم نوشته شده نمي بايست كه كوتاه نظر بود و آنقدر كم مايه كه به عيب گوئي وقت تلف كرد. وانگهي سرانجام به صراحت عنوان داشته كه:

«چهره‌ يه‌كتردا نه‌كه‌راني زشت».

« په‌ي يه‌ك بكه‌رديَ ده‌سباري وه هه‌م » .

«نه راي خه‌ته‌ر باران يه‌كته‌ري» .

‌« بيَ بوغز ئه‌و يه‌كتر بوَدي وه هامده‌م».

«ميَردان پشتي برايي مووه به موو به‌سته »...

     اما ما به عنوان يارسانياني كه سالهاي سال در انزوا زندگي مي كرده و اكنون به يومن دوران گذار و فضاي باز انساني مي توانيم به خود و كل شيوة فكري خود بيانديشيم مي بايست كه فضاي نقد و نقادي باز باشد كه تا در جهت كم كردن هر چه بيشتر مشكلات و اختلافاتِ ناچيز كه دستاورد بسياري از مسائل حاشيه اي يارساني بوده برسيم. يكي از بزرگواران عرصة علم و ادب به بنده نصيحت نمود كه از ارائة بيانيه در خصوص «تاريخ و فلسفة سرانجام» خودداري كن، چرا كه موقعيت علمي تو اين اجازه را نخواهد داد كه اينقدر خود را پائين بكشي، چراكه اين جامعه هنوز به آن مرتبه از آگاهي نرسيده تا بتوانند نقادي كنند... اما بنده بدون توجه به موقعيت و مرتبة علمي خود مبادرت به چاپ بيانيه نمودم كه اي اهل يارساني قلم به دست بگيريد و بنويسيد. چراكه هدف ايجاد تحرك، پويائي و جنب و جوش در سطح جامعة يارساني بود، كه ميسر نيز شد اما گفتة دوست انديشمندمان هم صحيح بود، خاصه اينكه يارسانيِ خائن نيز معرفي گرديد . علي كل فضاي نقد بهترين فضا به جهت تكامل است و از شما بزرگوار نيز خواهش مي كنم كه اسائة ادب اينجانب را گستاخي نپنداريد و گفته هاي بنده را صرفاً از سر دلسوزي براي جامعة يارساني به حساب آوريد و اگر احياناً در مواردي هم به صراحت به نكته اي اشاره شد آنرا به ديدة اغماض بنگريد كه فرزندي رك و صريح سخن داريد. وانگهي نقد مختصر كتاب دوم شما بهانه قرار داده خواهد شد تا هم مشورت و تبادل فكر بشود، و هم از اين طريق به حقيقت بيشتري در دل واقعيتهاي جامعه پي ببريم و اين يعني «جم».

 

 

   از عنوان كتاب شروع مي كنيم، كه گويا شما بزرگوار در تحريف عناوين يد طولائي داريد. همچون كتاب ديني يارسان (سرانجام) كه آنرا «ديوان گوره» نام نهاده ايد. هر چند در كلامهاي يارساني به بيش از دهها مورد اشاره شده است كه نام كتاب ديني يارسان سرانجام است[1] اما باز شما به تنها بيت كلام دورة برزنجه اشاره داريد كه در نسخة خطي بنده و آقاي شاه ابراهيمي ... موجود نمي باشد. البته منظور اين نيست كه اين بيت تحريفي است، اما حقيقي يا تحقيقي نخواهد بود كه گفتة بزرگان يارساني در پرديور و پس از پرديور كه مي توان بيش از دو ده مورد را نام برد ناديده گرفت، آنوقت به تنها بيتي كه احتمالاً شايد تحريفي باشد استناد كرد. چرا نمي بايست آنچه كه استدلال بيشتر به جهت متقن و مبرهن بودن دارد را نپذيريم؟ مگر اهل حق نيستيم؟ يعني هر آنچه رنگ و بوي بودن داشته باشد مي بايست كه پذيرفت، دخيل دادن احساسات و تحت تأثير قرار گرفتن حقيقت بر اين اساس نه تنها ما را اهل حق نخواهد كرد بلكه به عنوان يك انسان عادي نيز مورد خطاب هم قرار نمي گيريم. و در كتاب دوم خود نيز اين اجازه را به خود داده ايد كه ديوان برزنجه را به نام ديگري بخوانيد. اين مبحث را در صفحات بعدي تحت عنوان تحريف گويش كلامي پي مي گيريم.

 

 

   پس از نوشتة تعريفي و غير مرتبطِ با متن كتابِ جناب آقاي شهرياري كه فراموش هم كرده بودند تا در آخر آدرس خود را تكميل كنند، به فصل اول كتاب مي رسيم كه به شكلي مختصر نوشته اي توصيفي ارائه داده شده، كه فصل دوم را در حالي مي آغازي كه عنوانش يارسان و جريانهاي آئيني، مذهبي، فكري و فلسفي است. و اين يعني اگر بخواهيم از هر كدام از موارد نامبرده و ارتباطشان با يارساني فقط چند سطر بنويسيم خود كتابي در قطع رحلي و هزار صفحه اي را شامل مي گردد. كه اين فصل را هم ختم به خير ننمودي و متأسفانه توضيح و تشريحي كه مرتبط با كتاب باشد را در اين مبحث ارائه نداديد و فقط به ذكر نقل قولهائي چند از نويسندگاني پرداخته ايد كه در خصوص واژه گنوس صحبت ارائه داده اند. البته مي بايست كه در اينجا از شما بزرگوار به جهت اينكه به عنوان اولين سيدي كه در جرگه يارساني اقدام به نوشتن و سعي در تأويل كلامها داشته قدرداني كرد، چراكه متأسفانه كلامهائي كه تا كنون به دست يارسانيان رسيده است فاقد تأويل و تفسير مي بوده و اين براي اولين بار است كه كلامي از جانب سيدي چاپ مي گردد كه مختصر نوشته اي در ابتداي كلام دارد. زماني كه كلامها و قدرت جاذبه اشان سالهاي سال مرا در خانه حبس نمود و مشغول تدوين و تصحيح ديوان برزنجه بودم بر خود نمي ديدم كه آنرا به همراه مجلد نخست سرانجام به چاپ برسانم، هر چند كه آماده و تدوين شده بود. چرا كه سواي حجم زياد كتاب معتقد بودم اين ديوان مي بايست كه حداقل نصف خودِ كلام تأويل و تفسير داشته باشد، و اين مستلزم آن بود كه دانش و آگاهي ات در حيطة فكري علوم غريبه آن هم نه در حد تئوري بلكه عملاً با تك تك سلولهاي وجودي ات بالا ببري و در مرتبه اي قرار بگيري كه بتواني اين ديوان را قابل فهم كني. علاوه بر دانش علوم غريبه مي بايست كه فلسفة تو در مكاتب سور رئاليسم و رئاليسم جادوئي و همچنين فلسفة اشراق به حدي باشد كه بتواني نكات نغز متافيزيكي و باطني اين ديوان كه در فلسفة عملي جلوه نموده را باز نماياني تا علاوه بر اينكه اين ديوان را قابل فهم و لذت ناشي از فهم آنرا صد چندان كرده باشي، از كج فكري و برداشتهاي ناصحيح نيز جلوگيري به عمل آوري. اين شد كه ديوان برزنجه را در جلد نخست نياوردم و فقط به تلخيص آن به شكل نثر پرداختم تا بتوانم آنرا در حوصله اي ديگر با دانشي در خور ارائه دهم.

 

 

   در فصل سوم تنها نكتة قابل توجهي كه عنوان نموده ايد اشاره به تفرقه و رد پاي استعمار در ميان يارساني است كه بحث مفصل و ارزنده اي براي بسط دادن آن است. اما بايسته است از خود سؤال بپرسي كه از تفرقه يارساني چه كساني سود مي برند؟ و اينكه يارساني دچار تفرقه شده است چه كساني مسؤل هستند. كه جواب به اين سؤال را در طول اين نوشته دريافت خواهيد كرد.

 

 

   در فصل چهارم از كتابتان نيز گزارش و توصيف طبيعت آمده با لحني موعظه اي كه خاص سادات و پدران بزرگواري است كه علاوه بر نشان دادن انحصار طلبي و جايگاه خود برتربيني ، اين گفته كه اي مردم ما بيشتر از شما مي دانيم چرا كه 72 دورة كلامي نزد ماست و اگر چنانچه تا به حال از آن محروم بوده ايد به اين دليل است كه اين كلامها مخصوص اولياء و مشاهير اهل حق بوده است!! (ص76) را پتك كرده ايد و بر سر مردم يارساني كوفته ايد !!! به جاي تشريح و تفسير و تأويل، كتابت را از گزارش و تماميت خواهي و انحصار طلبي و موعظه و ... پر كرده ايد و بعد نام آنرا كتاب هم گذاشته ايد ؟!!!

 

 

   انحصار طلبي بعضي از سادات يارساني به علت عدم سواد به جهت برقراري ارتباط سبب گرديده تا جامعة يارساني را به اين شكل دچار تفرقه ، سردرگمي، خودباختگي ... كند و به قول خود شما هر كدام از اين عزيزاني كه اين خصايص را دارا مي باشند بدون اينكه خودشان هم بفهمند به استعمار مبدل شده اند، و شما آنرا استعمار پير انگليس خطاب نموده ايد!! باز صد رحمت به پدر و مادر شما نازنين كه علي رقم دانش كم اين شهامت را پيدا كرده اي كه ظاهر و باطن خود را در طبق اخلاص قرار دهي و وظيفة خود را به عنوان يك متولي به جا آوري. نمي دانم ديگران چه جوابي خواهند داشت...

 

 

   به سال 675 هـ.ق اشاره نموده اي كه سال تولد ظاهري سلطان اسحاق مي باشد!! بدون اينكه چرائي و دلايل ارائة اين سال مجهول و نامفهوم را ذكر كنيد، البته اين مبحث را در كتاب تاريخ و فلسفة سرانجام بر اساس مستندات كلامي و تاريخي به شيوه اي ديالكتيك و مفصل ارائه نموده ام.[2]

 

 

  اما در ص 81 از اين فصل به ترجمة كلامهاي يارساني اشاره نموده ايد كه برخي از افراد نتوانسته تا كلامها را ترجمه كنند. چراكه كار آنها تخصصي نيست و بر گويش كلامهاي يارساني نيز اشراف ندارند. و چون معني لغات كلامي را نمي دانند مي بايست كه اين كار را انجام ندهند. البته اين موردي كه عنوان داشتي كاملاً صحيح است، اما ارائة اين مطلب از جانب شما بزرگوار به قول خودتان عوام فريبي مي باشد، چرا كه خود شما هم در اين امر ناتوان و بسيار ضعيف هستيد. البته بنده شخصاً مخالف بر ترجمة كلامهاي يارساني هستم، به چند دليل : 1- ابتدا اينكه شخص باسواد و توانائي كه بتواند معادل سازي كند هنوز در اين عرصه پا به ميدان نگذاشته يا اينكه اين كار را مي بايست جمع انجام دهد. 2- رمز و راز و اصطلاحات كلامي كه آنرا در اوج پيچيدگي معنائي قرار مي دهد نمي تواند تحت اللفظي ارائه شود. 3- مفاهيم عميقي كه در تركيب و ساختار جمله اي كلام عنوان گرديده فقط با تفسير قابل فهم خواهد بود و كلمه در ارائة آن مفاهيم بسيار ناچيز است. 4- كلام خوانهائي كه سالهاي سال در اين عرصه استخوان خورد كرده اند و به قول شما با اين گويش بزرگ شده اند خود اندر خم يك كوچه اند، حال چگونه ترجمه اي دست و پا شكسته مي تواند يك ناآشنا به گويش كلامي را توجيه كند كه كلام چه مي گويد؟ 5- شايد گفته شود كه اين خودخواهي خواهد بود اگر ما ناآشناي به گويش كلامي را از حداقل مضمونِ متون يارساني محروم كنيم، اما مي بايست در جواب گفت كه چرا به خود اين زحمت را ندهيم كه اين گويش را فرا بگيريم و يا در آموختن آن كوشش كنيم. اگر تو يك يارساني علاقه مند هستي چرا ساده ترين راه و غير اعتمادترينِ آن را انتخاب مي كني؟ اگر تو يك يارساني معتقد هستي چرا با گويش كلامي با فرزندانت صحبت نمي كني؟ واي بر عملكرد تو مدعي يارساني كه پدر و پدر جدت كرد و روستازاده بوده اما حالا با فرزندت بدون هيچ توجيهي به زبان غير صحبت مي كني. آنگاه تلاش مي كني كه ديگران كلام نخوانند تا همچنان با اين فرهنگ بيگانه بمانند، چرا كه تو به هر دليلي راه را براي كاهلي و بيگانگي و خودباختگي فرهنگي هموار كرده اي. و شما بزرگوار به جاي آنكه وقت عزيز و گرانبهايت را صرف ترجمه كلامها كني آنرا اختصاص بده به آموزش زبان و گويش كلامي، كه با اين كار سعي نموده اي كه از پيكرة يارساني نتراشي و آنرا قليل و بيمار نكني. اما نمونه هائي چند از هزاران اشتباه ترجمه اي كه ارائه داده ايد:

 

بند3 : ئه‌و روَ شيام ، كه نوشته ايد رومشيام كه متأسفانه معني آنرا در پاورقي ارائه نداده ايد.و اگر منظورتان از «شيام» مي رفتم است پس «م» ابتداي واژه اضافه است و اين خود نشان مي دهد كه جنابتان از دستور و قوائد گويش هورامي چيزي نمي دانيد.

بند4 : نوشته ايد «ستيزمش دان ني راي بي اقرار» كه «راي بيَ قه‌رار» است.

بند5 : مصرع دوم ازبيت اول مي بايست كه مي نوشتيد: «ئاروَ» به معناي امروز كه به اشتباه نوشته اي « اَو رو». و نيز در تك مصرع آخر مي بايست كه مي نوشتيد «په‌ي سه‌ر ئالَ و خيَلَ» كه به اشتباه نوشته ايد «سرآسوي خيل» كه معني نمي دهد.

بند11 بيت دوم كه واژة «عز» آورده ايد كه نه تنها هيچ معني نمي دهد بلكه با متن نيز اصلاً همخوان نيست. اين واژه «نمه‌ز» است به معناي نمي دانم.

بند17 بيت دوم : «وشوكه» را سر و صدا معني كرده اي !! اين كلمه اصلاً وجود خارجي ندارد و نمي دانم كه آنرا از قوطي كدام عطار بيرون آورده اي. علي كل شما اين حق را نخواهيد داشت به علت عدم تلفظ صحيح واژه ناگزير دست به خلق معني اشتباه براي واژه هاي كلامي بزنيد. اين كلمه «شه‌وكه» به معناي قلاب ماهيگيري است و پسوند « دا» به معناي تأكيد و تأييد بر واژه مي باشد. و در مصرع بعدي از واژة ابداً استفاده نموده اي كه در گويش كلامي به كار برده نمي شود، چراكه كامل عربي است و در متن كلامها نامأنوس. پس معادل كلامي آن «هه‌ر» است كه به سوراني : قه‌ت، قه‌د ، هه‌رگيز، هيچ كات مي باشد. و در نهايت صحيح آن به اين شكل ارائه داده مي شود: « نه سداش هه‌نا نه جه‌مال نه ره‌نگ» .

در بند18 بيت چهارم مصرع دوم نوشته اي: «كيانمان پيري شا،كيانمان مردن». مطمئناً خودت هم متوجه نشده اي كه چه نوشته اي. اول اينكه پاورقي شماره چهارت اشتباه است، چراكه معني «مِردَن» را در كدام فرهنگ لغت به معناي مَردها به چشم ديده اي؟! بد نيست كه از اين ابداعات و واژه سازيها فرهنگ لغتي درست كني!! شما متأسفانه به قافية كلام هم توجه نكرده ايد: كه‌رده‌ن، به‌رده‌ن ،وه‌رده‌ن ،سپه‌رده‌ن ، نه‌رده‌ن و مه‌رده‌ن . پس شد «مه‌رده‌ن» به معناي مُردن است، كه مصرع اينگونه نوشته مي شود: «گيانمان په‌ريَ شاي گيانان مه‌رده‌ن» . يعني جانمان براي شاه جانان مُرد. و اين اشتباه فاحش و زننده را در معناي آخر كتاب به اين شكل آورده اي: كداميك از ما پير شاه هستيم و كداميك از ما ياران ديگر شاه مي باشيم!! بفرمائيد بگوئيد كه «كيانمان» را از كدام فرهنگ لغت گرفته ايد كه به معناي كداميك از ما مي باشد؟ پس تكليف پاورقي شمارة چهارت كه «مِردَن» را به معناي مَردها آورده اي در اين معني چه مي شود.

بند19 واژة «ده‌هو» را به معناي جنگ تن به تن آورده اي!! ترا به خدا چرا آبروي ماموستا مردوخ و هه‌ژار كه در منابع و مأخذ از آنها نام برده اي را مي بري؟ بيچاره ها هيچكدام اين واژه را اينگونه حقير و ذليل نكرده اند كه شما كرده ايد. بفرمائيد بگوئيد كه معني اين واژه را از كجا آورده ايد؟ تمام كودكان هورامي زبان هم اين واژه را به معناي شك و ترديد، حيله و نيرنگ مي دانند، حال شما چطور به اين نتيجة مهم رسيده ايد جاي سؤال دارد!! حتماً خواسته ايد كه كار نو و بديع ارائه دهيد.

بند 24 : بليل نيست بزرگوار ، بلبل است. شما حتي به معناي كلي بيت هم توجه نكرده ايد.

به جهت عدم اطالة وقت و كلام و... فقط به ذكر يك مورد از وسط كار و يك مورد از پايان كار بسنده خواهيم كرد.

بند 153 ص 169 : «مبيزي» را به معناي متنفر شدن آورده اي!!!! ديگر كامل مطمئن شدم كه قصد براندازي داريد. با خلق معني براي واژه هاي بديهي مي خواهيد كه بنيان گويش هورامي را براندازيد و طرحي نو دراندازي. و جالبتر اينكه خواسته اي مصدر كلمه را هم پيدا كني و آنرا «بيزه» به معناي دوست داشتن دانسته اي و چون« م» به اول آن اضافه شده پس آنرا نفي كرده!! خداي من اين صد من يك غاز چگونه بايد به فروش برسد! بزرگوار «مه‌بيَزي» به معناي «غربال مي كنم» مي آيد كه از مصدر « بيز» و بيختن مي آيد.

 

و در آخر بند 216 را انعكاس مي دهيم ، آنجا كه نوشته ايد: « پِنَم نكاوه» و در آخر كتاب هم معني كرده ايد كه از آن بالا به من نگاه كن!!! ابتدا اينكه «پِنَم» را در پاورقي به معناي براي من ترجمه كرده ايد. پس با توجه به معني واژه متوجه شدم كه منظورتان واژة «په‌نه‌م» است كه متأسفانه به اشتباه تلفظ نموده اي، حكايت همان « اِز،ئز =من» است كه بعدها متوجه شده اي كه اشتباه تلفظ نموده اي. و اينكه «پَن» به معناي پند و اندرز يا خراب و ضايع را با اشتباه در معني آنجا انعكاس داده اي كه ربط آن با موضوع چه مي تواند باشد نمي دانم!! اما با توجه به اينكه نوشته ايد «په‌نه‌م» به معناي براي من و با توجه به ترجمه سؤال مي پرسم آيا چيزي كه نوشته اي با چيزي كه در كلام ارائه داده ايد جور در مي آيد ؟    « نكاوه» در كدام فرهنگ لغت و در كدام زبان به معناي «نگاه كردن به من» است؟ پاورقي يا اصل كلام يا ترجمه اي كه در آخر كتاب ارائه داده ايد را كدام قبول كنيم؟! كه هر سه با هم متفاوت است. آقاي عزيز شما در قرائت كلام مشكل داريد، پس به همين خاطر است كه اشتباه مي نويسيد و اشتباه هم متوجه مي شويد. و اينجاست كه رسم الخط كردي براي شما لازم و مفيد خواهد بود. پس صحيح كلام اينگونه است: «به نيم نگاوه» يعني به نيم نگاهي ، روحتاف مرا ببين به نيم نگاهي ....

 

     سپس در ص 83 از فصل چهارم كتابت به رسم الخط دفاتر يارساني اشاره نموده ايد و چند مسئله را به شيوه اي غير آكادميك مطرح كرده ايد. ابتدا اينكه دفاتر يارساني با رسم الخط فارسي نوشته شده است، و در جائي ديگر عنوان كرده كه تغيير رسم الخط فارسي كلامها گناه است و مبارزه بر عليه رسم الخط كردي را هم جزء فعاليتهاي مسلم خود قرار داده ايد. كه در اين خصوص به جهت عدم اطالة وقت و كلام فقط شما را به مطالعة بحث زبان ص 28 از كتاب تاريخ و فلسفة سرانجام دعوت مي كنم كه حقيقت موضوع را درك كنيد و اينكه اگر ساير اديان و مبلغين مذهبي دنيا اين تفكر شما را مي داشتند ديگر نه ترجمه اي از قرآن، انجيل ... به زبانهاي مختلف مي بود و نه كتاب ديني كه به رسم الخطي متفاوت ... بگذريم كه عناد ورزي شما با اين مبحث نه تنهاآكادميك وعقلاني نيست بلكه كاملاً مشخص است كه از روي احساسات موضع گيري نموده­ايد.

 

    رسم الخط كردي شيوة آوانگار است كه براي صحيح خواندن و نوشتن كلامها الزاميست، كه اگر غير اين باشد قرائت كلام صحيح نخواهد بود و در آن زمان صحيح نيز نوشته نمي شود. كما اينكه كلام نويسي همچون شما كه ظاهراً سالهاي سال است كه با كلام آشنائي داريد هنوز مرتكب اين اشتباهات در نوشتار مي شود و اين موضوع به وفور در دو جلد كتاب ارائه داده شده ات مي باشد و اين نتيجة اشتباه تلفظ كردن واژه هاي كلامي است. وانگهي جفر سلطاني كه حروف را مي بايست به عدد تبديل كني 33 حرف است و در مقابل جفر عربي كه 28 حرف است اختلافي در حد پنج حرف به وجود مي آورد كه آن رسم الخطي كه جنابتان بر آن پافشاري مي كنيد در اين مبحث كم مي آورد. خلاصة كلام اينكه رسم الخط كردي هم از لحاظ آكادميك و علمي بودن آن براي تلفظ واژه هاي كلامي توجيه پذير است و هم از لحاظ علم اعداد كه در باطن مي بايست كه به اين شيوه باشد.

  

   دومين مطلبي كه در اين مبحث جاي داده ايد اشاره به كلمة «ئه‌ز» به معناي من است و خوشحالم كه حداقل اين يك كلمه را صحيح نوشته ايد، هر چند كه تلفظ اين كلمه بديهي است و متأسفانه كلام نويسها و كلام خوانهاي ما به اشتباه آنرا «ئز» مي خوانند و مي نويسند اما شما به يومن مطالعة «سرانجام» ... به اين نكته واقف شده ايد. كما اينكه مطمئناً تا چند وقت قبل از چاپ اين كتاب شما هم به اشتباه اين كلمه را « اِز، ئز» مي خوانده و مي نوشته ايد و گواه اين صحبت هم جلد اول كتابت است و هم كتاب جديدت كه حوصله نكرده ايد تمام اين كلمه را در متن اصلاح كنيد و همچنان كسرة زير الف مؤيد موضوع مي باشد(بند 98، 126،174 ...)

 

  در مطلب بعدي اشاره به حرف (ث) معادل v لاتيني نموده اي كه سعي كرده اي به زور آنرا در قافية توجيه چفت كني و آنرا دستمايه قرار بدهي براي تحريف اسم روحتاف و اينگونه استدلال كرده اي كه چون دفاتر كلامي كه در نواحي شهرزور كتابت شده و آنها (و) را به شكل(ث) مي نويسند پس همين حرف بيشتر كلام نويسان يارساني ايران را دچار اشتباه نموده است، بگونه اي كه عزيزان به هنگام دست يافتن به دفاتر كردستان عراق تصور كرده اند كه (ث) همان حرف (ف) است و علت آن هم آشنائي نداشتن اين عزيزان به رسم الخط كردي آن منطقه بوده است!! و جالبتر اينكه هر كجا كه اسم روحتاف نوشته شده جوهر پخش شده و (ف) را (ث) كرده ، يا نمي دانم (ث) را (ف) كرده ، آخرش چي شد؟؟ و در ضمن آن براي نشان دادن جنبة تحقيقي كارتان چند كلمه را براي اينكه بگوئيد روحتاو درست تر از روحتاف است تقطيع نموده اي كه تعميمي اشتباه و كاملاً نامأنوس و بي ربط با موضوع مي باشد. آخر بزرگوار، قربانت گردم اين همه صغري و كبراي اشتباه، اين همه اين در و آن در براي چه؟ چه فرقي مي كند كه روحتاو باشد يا روحتاف . شما اگر اطلاعي از راز اعداد مي داشتيد بدون اينكه اين همه به هم ببافيد صحيح كلمه را در متن بدون هيچ توضيحي مي نوشتيد. در ثاني رسم الخط كردي زمان زيادي نيست كه مورد استفادة در نوشتار قرار مي گيرد، آن هم فقط افراد روشنفكر و باسواد جامعه كه حُسن آن را مي دانند از آن استفاده و پيروي مي كنند. كما اينكه هنوز يارسانيان كردستان عراق هم به تمامي اين رسم الخط را نمي دانند، چه برسد به كلام نويساني كه در صد سال گذشته و بيشتر بوده اند. وانگهي تمام نسخ خطي عراق و ايران چه كهن و چه مربوط به صد سال اخير تماماً اين اسم را روحتاف نوشته اند همانند دست نوشتة سيد برهان سيد رشيد كه در منابع و مأخذ به آن اشاره داشته ايد و دستنوشتة وارسته و عزيز يارساني مرحوم ملا فتح الله غيب الله (روحش شاد و يادش گرامي) كه با بنده دوستي نزديكي داشت و مطمئن هستم كه چشمتان به دست خط ايشان هم نيافتاده چرا كه ... علي كل ايشان هم همانند شما سنتي و غير آكادميكي با مسائل برخورد مي كرد و مخالف بر رسم الخط كردي بود . و اين دو دست نوشته متأخرترين دست نوشته هاي عراق بود، حال دست نوشته هاي بالاتر از صد سال ديگر جاي خود دارد. البته خود شما هم در جلد اول كارتان روحتاف نوشته ايد منتها در اين كتاب براي اينكه نشان داده باشيد كه كاري كه رنگ و بوي تحقيق و تفكر دارد ارائه داده ايد مرتكب اين اشتباه شده و فقط انرژي خود را تحليل و ضايع نموده ايد و از اين بابت بسيار متأسفم چراكه شما يك فعال فرهنگي هستيد و مي بايست كه اين انرژي ساماندهي شود تا بهينه از آن استفاده گردد، تا هم ساير يارسانيان بهره ببرند و هم اينكه سطح آگاهي، دانش و كار تخصصي را از قالب سنتي آن خارج و با جهش و عزمي راسخ ارتقاء دهيم. (به اميد حق)

  

   يكي از دلايلي كه شما بزرگوار دچار اين سهو شده ايد تلفظ واژه هاي كلامي بر اساس زبان منطقه اي خود مي باشد. در حالي كه كلمات و واژه هاي كلامي را مي بايست آنطور كه هستند و يا بايد باشند تلفظ كرد. علم زبانشناسي قائل به اين مهم مي باشد كه هر گويش و زباني مي بايست كه بر اساس معيارها و مؤلفه هاي همان زبان و گويش شناخته شود و نه اينكه نحوة تلفظ و غالب گويشي زبان ديگر را در يك زبان و گويش ديگر دخيل دهيم و آنرا بر اساس آن زبان ارائه كنيم. به اين شكل كه شما با شيوة گفتاري و تكلمي منطقة كرند بزرگ و نشو نما پيدا كرده ايد، پس غالب گفتاري شما مختص به آن ناحيه است و مثلاً با لهجة صحنه يا پاوه ،كركوك... متفاوت است. به عنوان مثال كلمه اي كه در صحنه با معني مستقل ادا و تلفظ مي گردد متفاوت است با آنچه كه در كرند ادا و تلفظ مي شود. هر چند كه كلمه و معاني آن يكي مي باشد، اما لهجه فصل تميز بين مناطق مختلف است. و شما بزرگوار متأسفانه اين مهم را ناديده گرفته ايد و سهواً خلط مبحث نموده ايد و اينگونه است كه اسماء و واژه ها را تحريف نموده ايد. همانند اسم روحتاف كه سليقة شخصي و تحريف گويش كلامي را انعكاس داده ايد. اين مهم متأسفانه در تأليفات جنابتان كامل مشهود و معلوم است و شما اين حق را نخواهيد داشت كه در كلامها دخل و تصرف داشته باشيد و سليقه و كار غير تخصصي خود را در اين موارد دخيل دهيد، كما اينكه اين تحريفات گويشي در كلام نويسي اغلب كلام نويسان منطقة دالاهو انكار ناشدني است و چون شما عزيز از دست نوشته هاي كلام نويسان منطقه بهره مي بريد و از روي اين نسخ بدون توجه به ساير نسخ كلامي در مناطق ديگر كپي برداري مي كنيد پس تحت تأثير قرار گرفته و عيناً همان چيزي كه در اين نسخ ارائه داده شده را انعكاس مي دهيد و اين يك اشتباه بزرگ در بحث زبانشناسي است. نمونه اي ازاين تحريفات: ناوس = ناوز ، ردا = ريا ، بي = بُي ، مراز = مُراز ، شمه = شُمه

  

اينكه نوشته ايد در آينده كلامهاي دورة پيره و پيرالي ... را به چاپ خواهيد رساند!!! مگر نه اينكه شما در كتاب اول خود موسوم به «ديوان گوره» كلام دورة پيره و پيرالي را آورده ايد. اين چه معني مي دهد كه شما يك بار دوره اي را ناقص و پر از اشتباه و تقريباً يك دهم از دوره را در كتابي به چاپ برسانيد و بعد دوباره همان دوره را يك بار ديگر در كتابي ديگر چاپ كنيد و آنوقت در ضمن آن قول بدهيد كه اين بار تمام و كمال آنرا چاپ خواهيد كرد. بزرگوار اين حركت و عمل شما جز عوام فريبي و به سخره گرفتن مردم يارساني چيز ديگري مي تواند باشد؟ يا به قول خودتان بحث زراندوزي است كه آن هم مقبول نمي افتد چراكه بنده مي دانم چاپ و نشر كتاب سودي را عايد مؤلف نخواهد كرد، پس فقط بحث خواست و ارادة معطوف به قدرت مي ماند كه شما در اين راستا يد طولائي داريد و هزينة اين خودخواهي را يارسانيان عزيز مي بايست پرداخت كنند، چرا كه دوره هاي مختلف را مي بايست كه مشابه هم تهيه كنند با صرف هزينه . اگر خدمت شما واقعاً صادقانه مي بود كه در همان مجلد اول اين كلامها را انعكاس مي داديد، يا اينكه دو دورة كامل و مفصل را تمام و كمال در همان مجلد مورد نقد و بررسي ، مطابقت و ترجمة واژه اي قرار مي داديد و ديگر از هر دوره گلچيني را نمي نوشتيد تا موجبات سردرگمي ، عدم فهم ، عدم تسلسل و عدم پر كردن كتابخانه از دوره هائي كه سليقة ناتمام سبب ساز موجوديت آنها شده را فراهم نمي آورديد. اين است بحث تخصصي كار كه متأسفانه شما آنرا لحاظ نمي كنيد يا نمي توانيد در اين راستا عمل كنيد. اين مبحث نيز در صفحات بعد تحت عنوان انحصارطلبي سادات مورد بررسي قرار خواهد گرفت.

 

     بحث زرّاندوزي را در كتاب خود انعكاس داده ايد و از آن شكايت و گلة فراوان نموده ايد. و حكايت آن رطب خورده اي مي باشد كه منع رطب مي كند. چراكه كتاب جلد دوم شما كه صد بند اول دورة برزنجه مي باشد را با قيمتي گزاف يعني 15000 تومان به فروش مي رسانيد كه غير معقول و بسيار گران مي بوده. اين كتاب بيشتر از 5000 هزار تومان هزينه نداشته و بنده مي توانم به هر تيراژي آنرا برايت به همين قيمت چاپ كنم. كه اگر آنرا در قياس با «سرانجام»،« تاريخ و فلسفه‌ي سرانجام» و ديوان برزنجه اي كه جمخانة آقاي شاه ابراهيمي به چاپ رسانيده قرار دهيم، مي توان گفت كه يك پنجم اين كتابها نيزكاغذ نبرده و در عين حال كمتر از يك پنجم اين كتابها نيز مطلب و محتوا دارد. البته كه با سرانجام و تاريخ و فلسفه تحت هيچ شرايطي قابل قياس نخواهد بود، چراكه اگر بنده مطالب اين كتابها را با همان قلم و فونت كاربردي كتابتان ارائه مي دادم مي بايست كه حداقل 15 جلد همانند اين كتاب شما كتاب ارائه مي دادم. و اين در حاليست كه كتابهاي بنده با قيمتي به نسبت قيمت پيشنهادي شما براي كتابتان بسيار ناچيز و غير قابل بحث خواهد بود. هر چند كه منظور شما از بحث زراندوزي ... و اما ذكر اين مطالب نه مطابقت، نه گداصفتي ، نه همچون خودفرخته كه قافيه را تنگ مي بيند به قيمت كتاب مي پردازد و نه اينكه اصلاً بحث بر سر قيمت باشد است، بلكه ذكر اين مطالب فقط يادآوري اين موضوع است كه شما به جاي پرداختن به هزاران مباحث علمي و فلسفي كه مربوط به كلام دورة برزنجه مي باشد كتاب خود را از اين مطالب پر كرده اي و در حالي از زراندوزي ديگران صحبت به ميان آورده اي كه خود تأسف بار تر در اين مهم اهتمام چشمگيري داشته اي.

 

 

     در ص 417 در پاورقي شماره 2 از ايام روزة ياري صحبت كرده ايد و بدون اينكه ديدگاه و استدلال ذهني خود را در خصوص موضوع انعكاس بدهيد به اين نكته اشاره نموده ايد كه مردم خود مي دانند كه زمان برگذاري اين ايام چه موقع از سال مي باشد... آخر اين هم شد نوشتن!! مردم منتظرند كه شما دست به قلم ببريد و آنچه كه خودشان مي دانند را يادآوري كني؟!! و البته اينگونه نيست، چرا كه قصد و نيت خود را در سطر پائين تر عنوان داشته اي و آن هم مصلحت انديشي و لحاظ كردن مصالح فردي است. تا آنجا كه معلوم و مشهود است به علت عدم آگاهي و نظريه پردازي عده اي كه كمترين آگاهي از بحث نجوم و گاهشمار دارند چندين ايام روزه داري (خاوندكاري، قولتاس) در بين يارسانيان مرسوم گشته، حال منظور شما از اينكه مردم خود مي دانند كه موقع برگذاري اين اعياد چه زمان مي باشد كدام گروه از اين مردم است؟ و زننده تر به جاي آنكه موضوع را به بحث بكشاني و به صراحت ديدگاه خودتان را انعكاس دهيد به عوام فريبي دچار شده ايد تا مبادا كتابهايتان خريدار نداشته باشد و اين دقيقاً ناشي از مصلحت انديشي و لحاظ كردن مصالح فردي خود شماست. و اين خصلت آنانيست كه كلام خدا، حقيقت .. را قرباني مي كنند تا مبادا حرف و گفتة پدرش، فاميلش .. نقض گردد. ايمان، شهامت، آزادگي را ناديده مي گيرند مبادا عده اي ناآگاه كه بر اساس احساسات تصميم و عمل مي كنند از وي رنجيده خاطر گردند... يا نه آنچه كه مد نظر داري نمي تواني با ايمان راسخ به زبان بياوري، چراكه خودت هم به آن ايمان نداري. يا نه چون دانشت براي اثبات آن لنگ مي زند از باز كردن بحث خودداري مي كني. منتهي به خاطر اينكه از گفته و روند سالهاي سال عمرت تعديل نداشته باشي همچنان بر اين اشتباه پايمردي. و البته بحث گاهشمار يك مبحث تخصصي است كه ديگر شرايط امروزي با اين گسترش آگاهي برنمي تاباند كه چهار برگ كاغذ گلاسه بياوري و تقويم استخراج شده از ژئوفيزيك را در آن كپي كني و حتي نداني كه طول سال اعتدالي يا ... به چه شيوه تعريف مي شود.

 

 

     نمونة ديگري از اين مصلحت انديشي دَور افتادن و گرفتن امضاء از سادات و بزرگان يارساني است. البته احترام لازمة برخورد روابط در جامعه خواهد بود، خاصه اينكه اين احترام در جامعة يارساني به نوع عاشقانة آن هم توصيه شده است، و نيش قلم تمام امضاء كنندگان بر مردم چشم، اما در خصوص كارهاي تحقيقي و ارائة مطالب حقاني چه لزومي بر اين عوام فريبي خواهد بود. خاصه اينكه تمام اين بزرگان كه اين امضاها را ارائه نموده اند متن كتاب را به چشم نديده اند و صرفاً به خاطر معذب بودن و يا اصرار مجبور به امضاء شده اند. شما با اين كار سعي نموده ايد كه اعتبار و منزلتي براي كار و كتاب خودتان دست و پا كنيد و كتاب را پشت امضاء سادات يارساني پنهان كنيد وگرنه گفتة حق و كار تحقيقيِ ارزشمند احتياجي به تأييديه از جانب كسي نخواهد داشت، و اگر در زمان ارائه هم به علتهاي مختلف خريدار نداشته باشد هيچگاه در حاشيه قرار نخواهد گرفت و زمان آنرا نابود نخواهد كرد، چرا كه گفتة حق است و ارزشمند. و اين مسئله باز از مصلحت انديشي و فراهم كردن اسباب و علل مصالح فردي شما ناشي مي شود كه اگر باز از اين موارد نام برده شود خود طوماري بلند بالا خواهد شد. كما اينكه نمونة اين عوام فريبي در نزد يارساني غريب جلوه نمي كند، آنجا كه چند نسخة كهن به عنوان خزانه معرفي مي گردد ، و اين در حاليست كه بنده و همچنين شما و ... دهها برابر آن نسخ كلام در اختيار داريم اما هيچگاه به ذهن هم خطور نكرده كه آنرا خزانه بدانيم، چراكه خزانة كلامهاي يارساني فقط نزد پيرموسي است و بس... اما در آخر فقط به موردي ديگر اشاره مي كنم كه در ص 455 از كتاب خود انعكاس داده ايد و آن اينكه از يارسانيان تقاضا نموده اي كه ميهن خودشان را دوست داشته باشند و به قوانين مملكت خود در هر عصري كه زندگي مي كنند پايبند باشند!! نكته مورد نظر اين نيست كه يارساني نمي بايست ميهن پرست باشد. چراكه از يارساني ميهن پرست تر شما در هيچ كجاي عالم پيدا نخواهيد كرد. اصلاً ميهن پرستي اعتقاد يارساني است و اين صرفاً شعار يا گفتة تو خالي نيست، بلكه در جاي جاي كلامهاي يارساني به ارزش خاك و نوستالژي ارائه داده شده در طول كلامها اشاره شده است. و اين مهم در عمل در طول تاريخ موجوديت خود نيز جلوه كرده است و بر آن پايمرد، كه مي توان به مبارزه بر عليه امويان و عباسيان ،مقابله با عثماني و رشادتهاي اين قوم در قبل و بعد از جنگ چالدران ، همكاري و همياري با نادرقلي شاه افشار ، مبارزه با اشغالگريهاي روس و انگليس در منطقه، رشادتهاي كم نظير جوانان يارساني در هشت سال دفاع از ميهن، دلاوري مردم بومي از زن و مرد در اين جنگ و پس از آن ... و بسيار ديگر كه چه در عمل و چه در اعتقاد، ايشان را در زمرة ميهن پرست ترين افراد دنيا قرار داده است. اما بحث بر رعايت اصول مصلحتي شما و نقابِ بر صورتتان مي باشد. شما بزرگوار اگر دانش و سواد كافي براي ارائة مطلبي نداريد پس در آن زمينه صحبت نكنيد، كه هم ايمن خواهيد بود و هم اينكه فراتر از انتظار نخواهيد شد، و هم مورد بازخواست قرار نمي گيريد.شما بزرگوار اگر شهامت گفتن حقيقتهاي بزرگ و تلخ را نداريد پس دم نزنيد و آنگونه نشان ندهيد كه نيستيد. و نارواتر آنكه آنرا برعكس جلوه ندهيد تا موجبات تشويش اذهان را فراهم آوريد. دَور افتاده ايد كه امضاء بزرگان يارساني را در دفاتر رسمي تأييد كنيد كه چه بشود؟ اصلاً چرا خود شما كتابتان را به كشور بيگانه برده ايد تا آنرا چاپ كنيد؟چرا اين كتاب در ايران چاپ نشد؟ مگر نه اينكه حق مسلم شما خواهد بود كه از امكانات اين مرز و بوم استفاده كني؟ چرا حتي به عنوان شهروند درجه پنج هم به شما توجه نمي شود؟ بله منظور بنده همان قوانين مملكتي است كه شما با تملاق و ... آنرا محترم دانسته اي و از يارساني هم دعوت كرده اي كه به آن پايبند باشد. آخر نازنين، يارساني شترسواري دولادولا نمي داند، يارساني به اين خاطر اهل حق است كه سواركار مضبوطي است. دو روئي با موازين و اصول اخلاقي (اهل حق) منافات دارد. ما به همين خاطر اهل حق خطاب مي شويم كه در هر شرايطي حق بگوئيم. براي اولين بار از مرز ايران خارج شده اي و آنقدر ترس تو را بر داشته كه ناگزير به مجيزگوئي شده اي؟! مگر نه اينكه در قانون اساسي ايران اصل 13 هيچ اسمي از يارساني برده نشده، مگر نه اينكه در آئين نامه هاي داخلي از يارساني به عنوان فرقة ( ... ) نام برده مي شود، مگر نه اينكه يارساني جز در محيطهاي كارگري در جائي ديگر پذيرفته نخواهد شد، مگر نه اينكه يارساني به هنگام استخدام در ارگانهاي دولتي مي بايست كه گزينش شود و اگر خود را انكار نكند و متوسل به دروغ نشود نمي تواند جائي در حد خدمات براي خود دست و پا كند. مگر نه اينكه جوان يارساني معتقد در اوايل دهة شصت حتي از ورود به دانشگاه محروم بود، مگر نه اينكه جوان يارساني چون عاقبت تحصيل خود را در بي سرانجامي و گزينش و عدم استخدام مي ديد با وجود داشتن استعدادهاي بي نظير از ادامة تحصيل سر باز مي زد و مي زند، مگر نه اينكه يارساني به خاطر كل شيوة فكري و اعتقادي خود در مجامع و محافل مورد بازخواست قرار مي گيرد، مگر نه اينكه جوان يارساني مجبور به انجام تكاليف غير ديني خود مي شود، مگر نه اينكه تفتيش عقايد... با شما هستم متولي امور فرهنگي يارسان !!! شما خودتان اين مسائل را مي دانيد، فقط يادآوري كردم كه كذب ننويسي.

 

 

   اما قضيه فقط به طرد يارساني و دخيل ندادن آن در قدرت، ثروت، مشاركتهاي اجتماعي، كه جز سرخوردگي، افسردگي و خودباختگي عايدي نداشته ختم نمي شود. كاش همين بود، ما را به حال خود رها كرده و اين حق را هم نخواهيم داشت كه از منابع سرزمين خود چيزي بخواهيم... بنده به عنوان يك يارساني ميهن و مملكت خود را مي پرستم، اما براي اين قانون شكني و عملكرد تره هم خرد نخواهم كرد و آنرا بر خلاف گفتة شما غير انساني مي دانم و به آن هم پايبند نيستم. شما هم در روية خود تجديد نظر كنيد. چرا نبايد همانند يك شهروند ايراني از حقوق و مزاياي اين سرزمين بهره مند شويم؟ چرا نبايد نماينده اي در مجلس به جهت حمايت از حقوق اين دين و مردمي كه جمعيتي بيشتر از چندين ميليون دارد داشته باشيم؟آقاي متولي امور فرهنگي يارسان دلت را خوش كرده اي و به خود مي بالي كه كتاب نوشته اي؟! به جز صد بند ابتدائي ديوان برزنجه كه قرنهاست از روي آن رونويسي مي شود و بيشتر از دهها نسخة متفاوت از آن در دست مردم است چه مطلب به درد بخوري را در آن ارائه داده اي؟ پيام كتابت چيست؟ آموزه هايش در چه راستاست؟ چه مسئلة مهم ايده ئولوژيك را واشكافي كرده اي؟ تفكر فلسفي حاكم بر نوشته ات بر گرفته از كدام مكتب است؟ چه تئوري جديدي از دل كلامهاي يارساني براي بشريت بيرون كشيده اي؟ چه اسرار متافيزيكي كه با علم همخوان است را ارائه داده اي؟ لااقل هيچكدام از اين موارد را نمي تواني انجام دهي پرده بر واقعيات جامعة كنوني يارساني نكشيد. همانند كبك سر خود را زير برف كنيم تا مبادا كسي ما را نبيندكه چه ؟ هم خدا را شكر كه سبب ساز شد تا فدرال كردستان عراق موجود گردد و كتابهاي يارساني را به چاپ برساند.

 

 

     بابت لفظ صريح و دردناكم عذر خواهي مي كنم، شما پدر بزرگوار تمام اين مسائل را مطمئناً به اسم دردهاي جامعة يارساني مي پذيريد و مي دانيد كه بندة نوعي از اين دردها در عذابم و به همين خاطر است كه ناله مي كنم. باز عذر بنده را به خاطر اسائة ادب و اينكه شما را مورد خطاب قرار دادم بپذير. مطمئناً به خود مي باليد كه به عنوان پدر مستمع ناله هاي دوستانة فرزندت شده اي.

 

 

     اما قضية مخالفتهاي علني و قانوني و طرد يارساني توسط همان قانوني كه به آن اشاره داشتيد رضايت و خشنودي اين قانون را فراهم نمي كند و همان قانون شكنها سعي مي كنند كه فراتر از آن هم اقدام كنند. بحث استحاله، ايجاد تفرقه، اجير كردن نيروهاي سست عنصر يارساني با تطميع و تهديد و وعده وعيد به جهت تخريب، تحريف و مقابله با تحرك و پويائي ... سوء استفادة اين عناصر از ناآگاهي يارساني و طرح مسائل پوچ و توخالي كه هيچ سنخيتي با كلامها و ايده ئولوژي حاكم بر تفكر يارساني ندارد سبب گرديده تا اين آشفتگيها را به جهت مشتبه سازي و از بين بردن تفكر با تراشيدن پيكرة انساني، اين جامعه را در ورطة تلاطم قرار دهد.

 

 

   مگر نه اينكه به حكم آية شريفة « لاينهيكم الله عن الذين لم يقاتلوكم في الدين ولم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوا اليهم ان الله يحب المقسطين[3] » كه در اصل چهاردهم قانون اساسي هم گنجانده شده دولت جمهوري اسلامي مؤظف خواهد بود نسبت به افراد غير مسلمان با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامي عمل نمايد و حقوق انساني آنان را رعايت كند!؟ مگر نه اينكه در اصل پانزدهم اين اجازه داده شده كه در كنار زبان و خط رسمي كشور زبانهاي محلي و قومي مي توانند مطبوعات ، رسانه و تدريس ادبيات خود داشته باشند؟! مگر نه اينكه در اصل 19 گفته شده كه مردم ايران از هر قوم و قبيله ، رنگ و زبان ... از حقوق مساوي برخوردارند؟! مگر نه اينكه در اصل 23 تفتيش عقايد ممنوع شده است و اينكه نمي توان كسي را به صرف داشتن عقيده اي مورد تعرض و مؤاخذه قرار داد!؟ پس چرا اين آقايان هرزه گو و غير اصلح و ناسالم كه به شيوه هاي مختلف صاحت پاك و رفيع يارساني را مورد آماج قرار مي دهند بر خلاف قانون اساسي عمل و حيثيت اين قانون را خدشه دار مي كنند؟ شرح چگونگيِ مقابله با تفكر يارساني چه علني با جرايد، روزنامه ها و كتابها ... ،و چه غير علني و نامحسوس توسط خودفروخته ها خود بحثي است مفصل كه با ديده اي گريان آنرا به آينده موكول خواهم كرد. اما در اينجا فقط به فرمودة سلطان اسحاق اشاره مي كنم كه آويزة گوش معاند، خائن و خودفروخته‌ي يارساني گردد.

- سولَتان مه‌ره‌موَ :

بنيامين واناي                                 رجاي وه ‌نيستي په‌ي ياران واناي

پـه‌ي يار به‌يعه‌ت كار رجاتا شاناي     وه مه‌يل ويَما ئي رجـــات زاناي

بنيام سه‌ باره‌ قه‌سه‌م وه ‌نـاز خانيان     وه ‌نـه‌زري و نياز ئا پيَشه‌و‌ خوان

قه‌سه‌م بوَ وه ‌ناز هـه‌فته‌ن هه‌فته‌وان       وه ‌ناز ياران چـــه ‌شاهوَ مـــه‌كان

وه‌ گيان باوالــي بــاواي وه‌رينان       وه‌ گيان دايـــراك پيران و ژنـان

وه ‌نــــاز ره‌زبار فريشته‌ي تـه‌يار           وه‌ شه‌رت ئه‌زه‌لَيم چه ‌دليَ ساجنار

هه‌ركه‌س په‌ي يار به‌يعه‌تكار تيريَ بشانوَ    يام وه‌ غــــه‌يبه‌تا به‌ديش بووانوَ

خه‌ريكش مـه‌كه‌ي نه ‌دونيا و عوقبا    بيَ به‌ش مه‌ووَ چه ‌لاي پيرو پادشا

پاسا خه‌مخانه‌ي يانه‌ش مه‌كه‌ي پرِ    هه‌ر گيج بووه‌روَ چوي بزان ورِ

نه‌زانان په‌ي كوَ مـه‌لان وه گـوزه‌ر      وه‌ هه‌ر لاي بلان مه‌ئيشان خـه‌ته‌ر

تير بيَ ئامان مــوسته‌فاي پرِ جوَش     مه‌ئي وه ‌وه‌ردشان تا بكه‌ران نوَش

تير و ژار مـــار قاتي مــوَ وه‌ هـه‌م     مـه‌ئي وه‌ خــوَ‌ر ميَردان دوو ده‌م

هه‌ركه‌س په‌ي ياربه‌يعه‌تكارخيالش‌خام بوَ      رووسياوره‌نگ زه‌ردنه ‌دليَ عام بوَ

ويَش وه ‌يانـــه‌شان بيَ دايه‌و بابوَ     تفلانشان ويَلَ بوَ ژنشـان نــه‌زائوَ

ئـــه‌ره‌ بزائـوَ چـا يانه‌ي بــه‌د كار     زاروَش كناچه ‌مه‌ووَ ته‌مام خـه‌تابار

نير يانــــه‌شان بـيَ به‌قــــا و ئيقرار   چه‌ي دونيا و باقــي دايم شه‌رمه‌سار

ئاخر مه‌وت مه‌وان مه‌لان وه‌ راي خار        بيَ كه‌فن وبيَ ده‌فن بيَ براو بيَ يار

وه غه‌زه‌ب موسته‌فا مه‌وان نگوون سار         ئيدن شه‌رح من هـه‌ي پيره‌ي نازار

 

     اما آنجا كه تاريخ و فلسفه بر اساس كلامهاي يارساني كه اغلب آن كلامها در دسترس مردم نمي باشد ارائه داده مي شود وظيفة شما بزرگوار خواهد بود كه به جهت ارتقاء سطح علمي- تفكري، يارساني را با مسائل كلامي آشنا سازي و به قول معروف چون 72 دورة كلامي را در اختيار داري و بنده نيز بر اساس همان 72 دوره[4] اين كتاب را تدوين و نوشته ام مي بايست كه مسائل مطرح شده در تاريخ و فلسفه را براي مردم باز نماياني. آنجا كه معاند يارساني از اين عدم در دسترس بودن كلامها هدفمند و به جهت ايجاد تفرقه مي نويسد كه چند درصد از كلامها توسط ياران و بزرگان ترك زبان به تركي برگردان شده است؟ بفرمائيد كه تمام كلامهائي كه تا كنون نوشته شده و در اختيار يارساني است شايد فقط يك دهم از كلامهاي يارساني باشد و تو معاند خود بفهم كه چند درصد كلام به زبان تركي برگردان شده است. آنجا كه ياران قولتاس از نواحي تركستان (تبريز، اردبيل ...) به سمت هورامان رهسپار مي گردند، بفرمائيد و باز نمايانيد كه گواهي اين ياران موجود است. آنجا كه كلام سرانجام در گواهي هفت سردار در خصوص ياران قولتاس مي فرمايد :

 

(ئيبراهيم وه ئايشان كه­ رده ­ن عه­ ياني      وه ­عده ­م پيَشان دان به­ عد چه سولَتاني).

 

بفرمائيد و باز نمايانيد كه واقعة قولتاس در زمان سلطان اسحاق نيست. آنجا كه كلامهاي دورة عالي قلندر كه خود يك دفتر كامل است در خصوص عالي قلندر گواهي مي دهد. آنجا كه كلامهاي دورة شاه ويسقلي در خصوص عصر دوم پرديور سخن مي گويد. آنجا كه كلام سرانجام در خصوص قربانيها سخن به ميان مي آورد. آنجا كه بيست و يك ميرد برزنجه از نحوة برخوردهاي اجتماعي صحبت مي كنند. آنجا كه دورة وزاور نحوة عبادت زنان و اخلاق در يارساني را پيش مي كشد. آنجا كه در دورة به‌رته‌لار و ئوسول ياري صحبت از اصول دين ياري مي كند. آنجا كه كلام گواهي خلقت و ادوار ظهور ذاتي هفتن صحبت از دونهاي خود و چگونگي موجوديتشان همچون دورة شاه فضل به ميان مي آورند. آنجا كه دره شيش يك دورة مفصل كلامي را تشكيل مي دهد. خواجة دروز و بازار و ضرب سكة سلطاني و دورة پيرميكائيل و دادا ساري، مأموريت هندوستان بابايادگار، جوز شكستن شصت و شش غلام، هفت هفت ، جم قرباني عشق و جمعي كه خداوند در آن ... و بسيار ديگر از دوره هاي كلامي كه اشراق و عرفان آن تا به خود خدا انتها دارد كه حتي به زبان جاري كردن اسم آن دوره ها دل شير مي خواهد چه رسد به اينكه محتواي آنها را خواند. كه تودة مردم از آن اطلاعي ندارند پس بازنمايان و مطالب تاريخ و فلسفه را برايشان شرح كن تا ناآگاه و فلك زدة يارساني بيجا دست و پا نزند و بفهمان كه هر كس در مقابل معماي هستي به ناداني خود اقرار آورد برنده است و بگو كه بنده مي دانم كه نمي دانم و واي بر تو كه رگ گردنت استدلالت است و آنگونه نشان مي دهي كه مي داني، و بگو كه فرق من و تو تنها در اين است كه من مي دانم كه نمي دانم اما متأسفانه تو نمي داني كه نمي داني ... البته گناهي هم ندارند، چرا كه تشنة آگاهي اند و چون نمي دانند كه نمي دانند بر اساس ذهن كور خود صحبت مي كنند و بدبختانه بر گفتة ناصحيح خود نيز گاهاً پافشاري مي كنند. و شما بزرگوار به عنوان متولي امور فرهنگي يارساني مؤظف خواهي بود هر آنچه به تقويت و ارتقاء فرهنگ يارساني كمك مي كند را ترويج و حمايت كني و مطمئناً اينگونه است كه احساسات شخصي و مصالح فردي را لحاظ نخواهي كرد و صرفاً حقيقت امر را مد نظر خواهي داشت.[5]

    

در اين چند صفحه اي كه به مختصر رفت، به مواردي همچون سنتي بودن كارها و تحقيقات يارساني، تحريف زبان و گويش كلامي و عدم رعايت مؤلفه هاي زبانشناختي، سليقه اي برخورد كردن و دخيل دادن احساسات شخصي در امور مربوط به كلامها و كلاً يارساني، عدم تأويل و تفسير و بازنماياندن رمز و رازهاي كلامي، وجود نيروهاي مرموز و تفرقه افكن ، انحصار طلبي و تماميت خواهي ، خودباختگي فرهنگي، عدم كاربردي كردن و آكادميكي بودن موارد كلامي، آشفتگي در نشر كلامهاي يارساني و عدم تعامل افراد ناشر، مصلحت انديشي و قرباني كردن حقيقت به هر دليل، وجود فشارهاي عقيدتي معاندان و عدم رعايت عدالت در خصوص يارساني، آشفتگي ذهني و معلوماتي در خصوص تاريخ و فلسفة سرانجام و يارسان ... اشاره شد كه آنرا سر فصل مبحثي قرار مي دهيم تا هم بحث آسيب شناسي باشد و هم نتيجه گيري كه چه بايد كرد؟ پس اين فصل را با نام (آيا مصالح جمعي ارجح است يا فردي؟ و كداميك بر اساس سرانجام مي باشد؟) مي آغازيم و پس از آن به نتيجه گيري خواهيم پرداخت.

 

همانگونه كه گفته شد وجود آشفتگي درون قومي، اختلاف در برداشت ناصحيح از كلامهاي يارساني ، تفاسير به رأي بر اساس ناآگاهي ، غرض ورزي بر پاية نيروهاي منفي دروني و ديكتة منابع مرموز، نبود اتحاد و همبستگي آن هم نه در حد خانداني و خانوادگي بلكه فردي و جمخانه اي از جمله مشخصه هاي بارز جامعة يارساني مي باشد كه بيماري آن براي كسي كه درد دين دارد و آرمان و شعارهاي بينش يارساني را مي تواند بفهمد كه چيست بسيار درد آور و تأسف بار خواهد بود.

 

حال آنكه تمام دستورات مؤكد بينش يارساني از بين بردن تمام موارد انعكاسي بالا است كه به عنوان ضعف و ناتواني و افعال پست انساني از آن ياد شده مي باشد. پس سؤال اينجاست كه با توجه به دستور صريح و روشن سرانجام مبني بر از بين بردن تمام موارد ذكر شده، چرا جامعة يارساني در اين شرايط به سر مي برد؟!

 

بله آسيب شناسي يك جامعة بيمار مورد بحث است، كه بيماري آن نيز در حد حاد مي باشد. شايد گفته شود كه عنوان كردن اين بيماري به صلاح نباشد، چرا كه سبب مي گردد تا منابع مرموز از اين صحبت سوء استفاده كنند و سبب ساز حركات عليه شود. اما در مقابل مي بايست گفت كه اين بيماري حتي براي افراد ناآگاه جامعه نيز روشن و آشكار است و اينكه همانند كبك سر خود را زير برف كردن نه تنها دردي را چاره نمي كند بلكه خود را به كوچه علي چپ زدن زننده ترين نوع خفت نيز خواهد بود.

 

پس مي بايست علت بيماري را مشخص كرد تا در جهت رفع آن اقدام شود. علت در چند فاكتور نمود پيدا مي كند: 1- نداشتن كلام و اختفاي آن توسط منحصرين و تماميت خواهان به هر دليل. 2- رازورانه بودن و سطح بالاي مفاهيم و اشراق كلامهاي يارساني و در عين حال ناتواني در فهم و تفسير 3- رشد نيروهاي منفي دروني به علل مختلف همچون سنتي بودن جامعه ، درهم تنيدگي به علت فقر از هر حيث، سطح پائين تفكر و نداشتن سواد ظاهري 4- وجود نيروهاي مرموز و تفرقه افكن در جامعه يارساني و القاء تفكراتي كه سبب مي گردد تا جامعة يارساني از تحرك، پويائي و حركت باز ايستد و حتي الأمكان روية سكون را پيشه كند. كه در اين راستا افراد ناآگاه يا ضعيف را با سفسطه و مغالطه، تطميع و تهديد، دادن شرايط و اجازه در حفظ موقعيت ... فريب داده تا در خدمت اهداف قرار بگيرند.

 

با مشخص شدن علل بيماري، به ناقلين اشاره مي شود تا معلوم گردد كه بيشترين علت متوجه چه كساني خواهد شد.

سادات به عنوان متوليان امور فرهنگي بيشترين آسيب را متوجه يارساني نموده اند. و غير سادات نيز به علت عدم فهم صحيح از چگونگي تعريف سيادت در نزد يارساني، و تحت تأثير قرار گرفتن از فرهنگ غالب و پذيرش ايشان ولو ناآگاه و خطرناك ترين وي به عنوان سردمدار، اين اجازه را به سادات داده اند تا بر اشتباهات خود همچنان پايمرد باشند.

 

ابتدا شرح سيادت نزد يارساني و وظايف مريد در قبال سيد عنوان مي گردد تا نه تنها حقيقت موضوع آشكار گردد، بلكه موقعيت كنوني جامعه نيز در اين بين بيان شود.

 

در تاريخ و فلسفه تعليقات شمارة 95 در اين خصوص نوشته شد، اما ناگزير از دوباره كردن آن خواهيم بود، چراكه تفكر غيركلاميِ حاكم بر ذهنيت يارساني يكي از مسائل پس رفت مي باشد كه متأسفانه آنقدر ملموس و مشهود است كه به بيماري آن مي بايست اذعان داشت.شيخ امير مي فرمايد:

 

          پير و تالبي په‌روانه و شه‌مه‌ن        ده‌س يه‌ك بوسان خاكه و پاي هه‌مه‌ن

(پیر ومرید همانند پروانه وشمع می باشند، دست یکدیگر را می بوسند وخاک پای همدیگرند.)

 

رابطۀ پیر و مریدی در بینش یارسانی یک رابطۀ باورمند وعاشقانه است. این رابطه با کمی تفاوت نسبت به رابطۀ پیر و مریدی در عرفان به این شکل تفسیر می گردد که پیرومریدِ یاری مطاع ومطیع نیستند بلکه لازم وملزوم یکدیگرند واین دو از یک رابطۀ اجتماعی، دوستانه ، عاشقانه به ترتیب به یک رابطۀ واصلانه در حدپرستش رسیده اند که در قبال همدیگر نیز متعهد هستند، چراکه بینش یاری براساس مهرورزی وعشق بنیان نهاده شده است تا تمام افراد در این بینش همدیگر را عاشقانه نوازش کنند.

 

   سید در بینش یارسانی نمایندۀ خدا در این جامعه نیست تا برای ایشان سلطنتی الهی قائل شویم. فرد در این جامعه به تنهائی معنی نمی گردد بلکه یک کل به هم پیوسته است که تک تک افراد این نمایندگی را دارا می باشند،تنها فصل تمیز قابلیت و شایستگی است که آن هم فقط یک رأی خواهد بود. اما متأسفانه این بینش به خاطر آنچه که در سایر ادیان- توسط سردمدارانی که جایگاهی ویژه برای خود بنا نموده اند- رخ داده است دچار تحریف شده و آن را همانند سایر کرده است تا سید یارسانی در طول تاریخ موجودیتِ بعد از عصر پردیور این حق را برای خود لحاظ کند تا تمام دستورات و قوائد یارسانی را در انحصار بگیرد و مانع از انتشار آن شود و فرد یارسانی نیز برای انجام دادن مناسک و امورات دینی و فرهنگی خود ناگزیر از مراجعه به ایشان گردد. البته همانگونه که عنوان گردید رسالتِ پس از راسل همیشه دچار تحریفاتی می گردد چراکه میراث دار به جهت خواست وارادۀ معطوف به قدرت وپیشبرد منافع شخصی، از آن وسیله ساخته تا تفسیری باشد مطابق رأی و میل خود. این موضوع در اعصار وادیان مختلف وجود داشته تا این مهم سبب گردد شخصیتهایی روشنفکر که بر علیه تحجر وقدرت طلبی دستگاه دینی وقت که برای سرکوب از دین ابزار ساخته قیام کنند وتجدد را ملاک حرکتی خود قرار دهند.

 

   اما بینش یارسانی در این خصوص یعنی سلطنت الهی بر روی زمین نظری متفاوت ارائه می دهد. به این شکل که بر علیه این نظام قیام می کند وانسان را آزاده می شناساند وعنوان می دارد که کسی بر کسی دیگر برتری نداشته وهر کسی حق انتخاب خواهد داشت تا برای سرنوشت خودش تصمیم بگیرد. از این روست که سلطان اسحاق به عنوان جلوۀ کامل حقیقت خود را مرید ویکی از این جامعه همانند سایر یاران معرفی می کند. اما متأسفانه این طرز تفکر از گزند تحریف در امان نبوده واز جانب تمامیت خواهان وانحصار طلبی سادات دچار دگرگونی می گردد، تا جائی که عملاً بر علیه این بینش(بینشی که سلطان اسحاق خود را همانند سایر یاران خطاب کرده) اقدام کرده و جامعۀ یارسانی را که روزگاری از شمال خوزستان تا نواحی روسیه وترکستان را شامل می شده با انحصارطلبی، تحجر، عدم آگاهی و به کج راهه کشاندن افکار، حفظ موقعیت ... محدود در جامعۀ امروزی کرده. سید یارسانی به اشتباه بحثی همچون سید بودن و در مقابل عام بودن را دستمایه قرار می دهد تا خود را خاص خطاب کند!! در حالی که سید ویا پیر در جامعۀ یارسانی سوای تعریف پیر در عرفان ویا دده در علویه وکشیش در مسیحیت است. پیر در بینش یارسانی یک رابطۀ باورمند با مرید خود دارد که کسی را در این رابطه برتری نیست، در واقع هر دو مکمل هم می باشند وهر دو در مقابل هم مؤظف ومسئول، که این رابطه به رابطه ای عاشقانه که عاشق و معشوق آن مشخص نیست- هر دو هم عاشقند وهم معشوق- مبدل می گردد. تنها وظیفۀ اشخاص چه سید وچه غیر سید در مراسم وآداب مذهبی است که متفاوت خواهد بود، به این شکل که پیر ویا سید به هنگام انعقاد جم در رأس قرار می گیرد ویک نظام شاهی مشروطه را به وجود می آورد وهر کدام از جم نشین نیز مسئولیتهایی را بر عهده می گیرند، همانند خلیفه، کلام خوان، سرپا یا خادم. والبته انحصار طلبی سادات باعث گردیده تا هم اکنون ما از اولادان هفت خلیفه از اولادان هفت سازچی... نداشته باشیم وحتی اغلب اولادان دلیل نیز مشخص نباشند، چراکه تمام این وظایف را سادات تحت اختیار خود قرار داده و به خود این اجازه را داده تا برای جامعۀ یارسانی تصمیم بگیرند وآن را در ورطۀ آسیب قرار دهند.

 

و نا گفته پيدا خواهد بود كه ‌به ‌همان‌اندازه‌ ‌دستهاي مرموز و منابع قدرت سعي بر متلاشي نمودن اين آئين داشته ‌به ‌همان‌اندازه ‌نيز سادات خواسته‌و ناخواسته ‌به‌ عنوان الگو و نماد تأثير بر اين مهم اقدام نموده اند. خواسته‌ به ‌خاطر عواملي چون نداشتن امنيت از جانب منابع قدرت‌يا فريب از جاه‌، مقام ومنزلت ، و تهديد و ترس به‌خاطر شرايط ، و ناخواسته ‌به ‌خاطر عدم آگاهي و وجود نيروهاي منفي دروني و مسائلي چون قشري بودن و خواست و ارادة ناشی از خودخواهی. اغلب بدون درنظر داشتن اصل و لب كلام، كه ‌با تفسير به‌رأي خود از مسائلي چون سّرپوشي ،سكوت و طعنهكشي موجبات ضعف و آسيبپذيري جدي و شديد جامعه‌ياري را فراهم آورده، جامعهاي كه ‌سراپاي وجود آن قيام و فرياد درمقابل آسيبپذيري بوده‌ است، اساس آن سكوت در مقابل حقيقت و طغيان در مقابل ظلم بوده‌، طعنه‌از حقيقت را تحمل كرده‌اما از ستم، نه. بابا ناوس در بند 37 مي‌فرمايد:    

موجزم واچديَ ئالَ حه‌ق ‌شناس        نوختو كه‌لامم واچان وه ‌ئـاواز

وه‌ي زاتو وه‌زنم بكه‌رديَ ئيعجاز      په‌ي كه‌راماتم وه‌شتان بوَ ئه‌لفاز

 

   اما قصور يارسانيِ غير سيد از آنجا ناشي خواهد شد كه سيادت را نزد خود به عنوان تابو معرفي مي كند و همانند تفكراتي كه بر ايده ئولوژي فكري يارساني سايه افكنده آن را مقدس و غير قابل نقد مي داند. تصميم گيرنده و ولي سيد است و غير سيد حق اظهار نظر نخواهد داشت!! اين رويه در نزد يارساني آنچنان ريشه دوانده كه سادات نيز بدون لحاظ كردن اين احترام و سوء استفاده از آن موجبات ضربه زدن به پيكرة يارساني را فراهم آورده، تا جائي كه هم اكنون نيز شاهد اين خودخواهيها و كج روي و ناكوكيها كه فقط لحاظ كردن مصالح فردي در آن است نه در نظر گرفتن مصالح جمعي يارسان هستيم .

 

   و تودة مردم نيز بدون توجه به رفتارهاي احساسي و منفي گرائيهاي بعضي از سادات و نيز ناآگاهي از مفاد كلامها به پيروي كوركورانه از ايشان پرداخته و نظر اينان را متقدم بر كلام سرانجام فرض خواهند كرد. اين مهم سبب گرديده تا تمركز قدرت و تفكر مشخص گردد و آنگاه به راحتي با علل مختلف به بي راهه يا به جهتي خاص كشانده شود. در حالي كه تفكر يارساني با تمركز قدرت، تفكر، ثروت، .. صد در صد مخالف است و سلطان اسحاق به عنوان جلوة اعظم و اكمل حقيقت به جهت پيش برد تفكر خود هميشه دست جمع را بالاتر از دست خود معرفي نموده و يا در جائي مي فرمايد: (ئه‌زيش يووه‌نان چه‌ي ياري ره‌مه ).

 

   پس از عنوان كردن مقدمه اي در خصوص وضعيت كنوني جامعه به كتاب تاريخ و فلسفة سرانجام[6] به عنوان يك بهانه و حركت به عنوان گام اولين مي پردازيم كه عملكرد تعداد انگشت شماري از سادات (نه افراد فرهيخته و نه سادات حقيقت طلب ) در قبال آن چگونه بوده است.

 

   جواب به اين سؤال بازگو كردن همان مسائل حاكم بر تفكر غير حقيقي بعضي از اين سادات مي باشد كه نه تنها بر رويه و گفتة سرانجام نيستند بلكه از منظر عقلاني و حساب دو دو تا چهار تا هم جوابگو نخواهد بود.

 

   روية بعضي از آقايان سيد به اين شكل است كه مصالح فردي را بر خواست جمعي ارجح مي دانند و مريدان ايشان نيز بر گفتة وي صحه گذاشته و اصلاً اجازه به كسي نخواهند داد كه تا از كلام سرانجام صحبت كني.پس بخوانيد و عمق فاجعة فكري و سنتي يارسان را به قضاوت بنشينيد. جالب اينجا خواهد بود كه هر كسي پير و سيد خاندان خود را بر حق مي داند و بر رد ديگر سادات از هيچ ابائي فروگذار نيست، و چون اين رفتار زشت از جانب اين تعداد از سادات اشاعه داده مي شود و غرض ورزي و غيبت را به مريدان مي آموزند مريد هم ناگزير خواهد بود كه بر روية سيد و پير عمل كند، و اينگونه نشان داده مي شود كه هم اكنون جامعة يارساني را شاهد هستيم كه دو جمخانه در يك شهرستان كوچك با يكديگر مراوده نداشته باشند. البته اينكه گفته شود دستهاي تفرقه افكن از جانب منابع قدرتي توسط عاملين خوش خد و خال يارساني سبب ساز اين آشفتگي شده توجيه خوبي نخواهد بود، چرا كه اگر باز اين فاكتور را هم بپذيريم صحه بر ضعف وجودي يارسان گذاشته ايم. در اين گذر به نمونه هائي از فضاحت اخلاقي و بر روية يارساني نبودن بعضي از اين حضرات به مختصر اشاره اي خواهيم كرد كه تضاد اخلاقي در اين بين مشخص گردد كه به چه شكل مي باشد. و اينكه ما با عدم واقع بيني يك نيروي استعمارگر همچون انگليس يا روس و... را عامل تفرقه معرفي كنيم اشتباه و خطاي فكري مي باشد كه خاص افراد آسيب پذير است كه در عين حال اينكه مي دانند درست نمي گويند به جهت رفع مسؤليت فرافكني هم مي كنند. وگرنه هر كدام از آقايانِ ساداتي كه بر روية سرانجام نيستند نه تنها يك استعمارگر بلكه نيروي منفي و ضد حقيقت نيز به حساب خواهند آمد، چرا كه اگر عنادورزي اين آقايان نباشد چه نيروي محسوس و مشهود ديگري باقي خواهد ماند تا كه آنرا متهم به ايجاد تفرقه كنيم!؟ بله منظور بنده همين ساداتي هستند كه چون بر روية سرانجام نيستند عامل اصلي تفرقه مي باشند نه نيروئي خارج از يارسان. ميگوئيد نه پس بخوانيد:

 

   طي ملاقاتهائي كه با ايشان داشتم اينگونه نشان مي داد كه واصل است و راه «ديره داري» يا چشم به راهي را مي پيمايد. چراكه بارها از زبان مباركشان شنيدم كه مي گفت هر صبح و شب منتظرم كه مولا از در در آيد. البته طبق كلام فقط پير بنيامين است كه راه ديره داري و چشم انتظاري را مي پيمايد ... !!!!

 

     و اين در حالي است كه كتاب سرانجام را چند ماهي قبل از چاپ به نشان حرمت نزد ايشان فرستاده بودم تا بر آن ملاحظه اي داشته باشد. پس به وقت چاپ آن را در جمع به صراحت و مكرر بعد از دفتر پيرموسي كاملترين دفتر معرفي نمود. و از آن كلمه اي يا كلامي را تحريف شده و يا غير حقيقي ندانست. اما پس از چاپ و آمدن كتاب به ايران به افراد پيرامون خود اجازة تهية آن را نداد!! در حالي كه از كتاب حتي يك كلمه تغيير پيدا نكرده بود.

 

   جلد دوم كتاب نيز به چاپ رسيد و قدمي شد به جهت حركت و پويائي در سطح جامعة يارساني. از آنجائي كه اين دو جلد كتاب در طول تاريخ موجوديت يارسان فارغ از نام نويسندة آن ( اينكه نوشته ام فارغ از نام نويسنده يا گردآورندة آن به خاطر اين است كه اهميتي ندارد. نويسندة اين دو جلد كتاب اصلاً كسي نيست و مي بايست كه نامي از وي برده نشود، چراكه مهم نيست اين كار را تقي انجام داده يا نقي ، مهم حركت و نفس عمل است كه وجود دارد.) بي نظير جلوه كرده و در موقعيت كنوني يك حركت ارزنده و سير صعودي به سمت كمال جامعة يارساني به حساب مي آيد . اما از آنجائي كه هدف بنده تصحيح و تدوين و تأويل با جمع يارساني است پس طي بيانيه اي يارساني را دعوت به همكاري نمودم (يعني ترويج و اشاعة جمعگرائي كه اساس بينش يارساني است). و البته در اين راستا معاندان با نيروهاي مرموز و منفي بي كار ننشسته و از گوشه و كنار كه از دو يا سه نفر هم تجاوز نمي كنند سعي در ايجاد آشفتگي داشتند كه به خواست مولا راه به جائي نبردند. اما هستند ساداتي كه به خاطر درهم ريختگي دكان بازار و كساد شدن بساط خود به خاطر وجود اين دو جلد كتاب مخالف بر تهية آن توسط افراد پيرامون خود هستند. اينان به سه دسته تقسيم مي گردند. يكي آنان كه بر روية يارساني و سرانجام حركت نمي كنند و چون اين دو جلد كتاب حقيقتِ سرانجام را عنوان و شرح داده پس مخالف بر آن هستند. ديگر حاسدان و افراد مرموز و منفي يارساني كه عظمت كار آنان را كور كرده و همچون مرغ شبگير به قول كلام «گيزوگاز» مي كنند. و ديگر خود فروختگاني كه دستور بر رد و نقض حركت و پويائي در سطح جامعه يارساني دريافت كرده اند. پس اگر چنانچه كسي مخالف بر اين دو جلد كتاب است از اين سه دسته مي باشد. و اين شخص مخالف مطمئناً نيتي خير نخواهد داشت. چراكه اگر خير مي بود ضمن تهية آن مي آموخت كه چگونه بايد تفكر كند. و اگر چنانچه موردي هم طبق كلام مي توانست بر آن اضافه كند و يا كم انعكاس مي داد تا جامعة يارساني آنچه كه صحيح است را به دست آورد.

 

     حال با توجه به اينكه اخيراً نيز بر طبق همان روية گذشته به افراد آشناي خود ديكته نموده است كه از تهيه اين كتابها خودداري كنند!! پس سؤال اينجاست كه ايشان از كدام يك از اين سه دسته افراد مي باشد؟

 

     قبلاً اينگونه نشان داده مي شد كه عنادي وي با تحرك و پويائي جامعة يارساني شايد احساسات غالب دروني باشد. اما فراتر از حس خودپروري و خواست معطوف به قدرت مي باشد. چيزي در حد كنترل است، مبحثي در حد مبارزه با حركت و پويائي در سطح جامعة يارساني ، اقدامي به جهت خدشه وارد آوردن ، لوس كردن حركت و آنچه كه انقلاب بوده آنهم با بد طرفداري كردن. سخن آخر آقاي سيد :

 

دفتري كه بارها آن را بعد از دفتر پيرموسي كاملترين دفتر معرفي نمودي و حتي خودت قصد چاپ آن را داشتي چگونه شد كه با آن مخالف شدي؟

دليل مخالفت شما با حركت و پويائي در سطح جامعة يارساني چيست؟

دليل اينكه به چند نفر از افراد پيرامونت اجازة تهية كتابهاي يارساني نمي دهي چيست ؟ چرا مخالف بر ارتقاء سطح آگاهي و سواد ظاهري اينان هستي؟[7]

   و ايشان يكي از افرادي است كه نظر بر رد حركت و پويائي در سطح جامعة يارساني مي زند كه احتياجي به شرح بيشتر ندارد و مريدان ايشان نيز از دوستداران وي به شمار مي روند!!! و اين يك نمونه اي از همان نيروي استعمارگر است كه در كتاب خود از آن نام برده اي كه در پي تفرقه است و احتياجي هم نخواهد بود كه آنرا وابسته به (...) كرد. شايد فقط احساسات منفي شخصي سبب ساز اينگونه رفتار تفرقه افكنانه اي شده باشد. و اينگونه است كه احساسات شخصي در نزد اين بزرگوار ارجح تر از مصالح جمع تعريف مي گردد. عنوان كردن اين مسائل فاش كردن عيبهاي خودم است و بابت اين قضيه گريان ، اما ذات وجوديم به من دستور مي دهد كه در هر شرايطي حق بگويم حتي اگر ناحقِ مقابلم پدرم باشد.

 

     براي بنده نامه مي نويسيد كه كتاب بنده شابك ندارد. و آنرا دستمايه قرار مي دهيد تا كار و فعاليت بنده را كم ارزش جلوه بدهيد. بدون اينكه درك كرده باشيد كه كار و اثر تحقيقيِ ارزنده احتياجي به شابك و متعلقات آن نخواهد داشت- كما اينكه بنده به جهت گرفتن شابك و فهرست نويسي فيپا و مجوز از ارشاد اسلامي ايران سالها دويدم و اين در حالي است كه كتابهاي يارساني در ارشاد اسلامي ايران هيچ بهائي ندارد و به آنها اجازة چاپ داده نمي شود - اما مگر نه اينكه شما به عنوان متولي و بزرگ و سيد يارساني تمام هم و غمت خدمت و حفظ و اعتلاي به فرهنگ يارساني است؟! پس اگر واقعاً اينگونه مي باشد و ريائي در كار نيست پس مي بايست تمام كساني كه اين هم و غم را دارند را عزيز بشماري و آنها را به عنوان همكار بداني، و اگر چنانچه خطائي هم شكل گرفت به شيوه اي كلامي در جهت رفع آن بكوشي، پس چگونه است كه غير اين مي باشد و گرفتن ايراد شما كودكانه جلوه مي كند و ناگفته پيدا خواهد بود كه از روي احساسات و غرض به ميدان آمده اي تا خدمت واقعي و تمام لوازم آن در اين ميدان تعريف نگردد. به جاي آنكه به حال اسف بار كنوني گريه كني كه چرا جوان و فرزند يارساني چند سال تمام در ادارة ارشاد اسلامي ايران مي آيد و مي رود و به بهانه هاي مختلف آنرا از سر مي دوانند و بعد ناگزير مي شود كه ارثية پدري را صرف و هزينة اين گونه فعاليتهاي فرهنگي كند تا كتابي كه متعلق به يارساني است در خارج از سرزمين خود چاپ كند، به جاي آنكه گريه كني كه چرا كتاب ديني ات با قاطر به ايران آمده، غرض و احساسات شخصي را در قالب كلمات رنگ و رو رفته قرار مي دهي تا مرا اينگونه خطاب كني ؟! مگر چه اشتباهي رخ داده كه مستوجب اين عتاب باشد؟! چرا اين جوان يارساني از جانب شما بزرگ و متولي امور فرهنگي مورد تشويق قرار نمي گيرد، و نه تنها اين تشويق نيست برعكس نيز خواهد شد!!!! نام اينگونه رفتار را چه مي گذاري؟ آيا همان نيروي تفرقه انگيز- كه من نمي گويم انگليسي بلكه وابسته به احساسات منفي دروني- در اينجا معني پيدا نخواهد كرد؟! شايد اين هنگام كه كتاب دوم شما هم شابك ندارد پي برده باشيد كه چرا كتاب بنده شابك نداشت.كما اينكه قبلاً هم مي دانستيد كه چرا شابك ندارد اما احساسات ...

اندر خم يك كوچه بودن به اين مي گويند كه بحث ما بر سر شابك، آبنبات چوبي، پفك ...

 

   شما بزرگوار مي نويسيد، و به شكلي شفاهي هم اهتمام داشته ايد كه بنده كتاب سرانجام را از روي كتاب شما نوشته ام و آنگونه نشان داده ايد كه كلامهاي يارساني ميراث خانوادگي شماست و بنده دچار سرقت ادبي شده ام!! چراكه كلامهاي يارساني كه منحصراً متعلق به خانوادة شماست بدون اجازة كتبي انتشار داده ام !!! صرف نظر از انحصارطلبي توي روز روشن- كه متأسفانه از اين منظر بسيار ضربه خورده ايم و شايد بتوان گفت از ضربه هاي معاندين يارساني نيز كارگرتر بوده- به فرافكني و آسيب زدن به خاطر آسيب پذيري شما مي رسيم كه خود حديثي است مفصل. شما به جاي آنكه مشوق شويد (البته اگر حكم پدر داريد، خوب شد معني پير و مريدي را فهميديم) و به عنوان واقف و ناظر دستي از دور بر آتش داشته باشيد و يا اينكه خود نيز همراه و همكار گرديد سعي در از ميدان به در كردن داشته و در اينجاست كه تماميت خواهي نيز معني مي گردد. از تماميت خواهي ، حسادت و انحصارطلبي كه بگذريم به كتاب «ديوان گوره» مي رسيم كه اگر دو خط كلام بدون اشتباه در آن انعكاس مي دادي حرفي نبود، تمام كلامهاي يارساني و خواندن و نوشتن آنها متعلق به شما مي شد. به مولا قسم كه اگر شيوه اي صحيح و اصولي در پيش مي گرفتيد هيچ يارسانيِ غير سيد به خود اجازه نمي داد كه دست به كلامها بزند. اما اي داد بي داد كه بنده به خاطر همين موضوع تمام زندگي­ام را وقف اين كار كرده ام تا تمام اشتباهات شما را تصحيح كنم و اين موضوع ناگفته پيداست. وانگهي اين كلامها متعلق به جامعة يارساني مي باشد و كسي حق ندارد آن را در اختيار و در انحصار خود بداند، كه اين عمل قبيح ترين نوع رفتار در مقابل يارساني است. حال آنكه تمام دفاتر يك موضوع البته با تغييراتي در حد كلمه و يا كسري در ابيات را انعكاس داده اند و جملگي بر اساس نسخ كهن نوشته شده اند كه اغلب اين نسخ كهن نيز در اختيار بنده مي باشد كه هر روز بيشتر از روز قبل خواهد شد، چراكه يارسانيان و سادات حقيقت جو به اين نتيجه رسيده اند كه اين دفاتر مي بايست در اختيار جميع يارساني قرار بگيرد، پس بنده را مورد عنايت قرار مي دهند. بگذريم اين مسئله را از منظر ديگر مورد بررسي قرار مي دهيم. باشد گفتة شما قبول بنده تمام و كمال از روي نسخة غير قابل استفاده ات كپي برداري نموده ام و شما نيز از روي فلان نسخه. اما چرا اين انرژيِ خدمت و عشق به فرهنگ يارساني را در جهت سالم و اصولي آن رهنمون نمي شوي تا هم استعدادهاي يارساني را پرورش داده باشي هم انرژيِ جوان يارساني را حساب شده هدايت كني و هم اينكه آيندة جامعة يارساني را لحاظ كرده باشي و شما هم به عنوان پير و معلم به خود مي باليدي كه يك ، دو، چند نفر را ساماندهي كرده اي تا سرمايه اي باشد براي آيندة جامعة انساني يارسان. مگر هدف شما نازنين خدمت نيست؟؟!! البته اگر كمي بيشتر از حد معمول به نيروهاي منفي دروني توجه نكنيم اين مطالب را درك خواهيم كرد . اما متأسفانه اين نيروها آنقدر قدرت پيدا كرده اند كه اجازه نمي دهند تا حقيقت را بفهميم و وقتي كه چرائي اين آشفتگيها را ناگزير به ردگيري مي شويم فرافكني مي كنيم و هيچگاه به خودمان فكر نمي كنيم كه همان انگليس استعمارگر در وجود خودمان است.

 

     همانگونه كه در بيانية تاريخ و فلسفة سرانجام گفته شد كار غير تخصصي و سنتي هماني است كه بر اساس يك نسخه و دخيل دادن ذهنيات و احساسات شخصي باشد. كاري كه اغلب سادات يارساني با پافشاري هر چه تمامتر بر آن تأكيد مي ورزند. به نحوي كه يارساني مجبور است كه يك دورة كلامي را چند بار با چاپهاي مختلف از افراد مختلف يارساني خريداري كند. جالب تر اينكه تمام اين سادات بالأخص شما بزرگوار -كه تمام كتابت را از دوري گزيدن از نيروهائي كه ايجاد تفرقه مي كنند و اينكه كساني كه تفرقه مي كنند از نيروهاي .. پر كرده اي- از وحدت و ياري ياوري، اخلاق در نوع متعالي آن، نداشتن احساسات منفي دروني و تمام آنچه كه در كلامهاي يارساني به عنوان آرمان از آن ياد شده دم مي زنند، در حالي كه در عمل عكس آن حركت مي كنند. آخر بزرگوار شما چطور از ارزشهاي والاي يارساني دم مي زنيد در حالي كه عملاً و مكتوب در نوشتة خود بر عليه ديگري اقدام مي كني و به شكلي شفاهي با تمام سعي خود به انتشار غرض ورزي ... اهتمام مي ورزي؟!

   فراموش كرده ايد كه كلام سرانجام مي گويد: ( ياري به ده‌م ناكريَ ياري كرده و كرداره). چرا نبايد كه شما سادات در يك جمع ننشسته و نسخ كلامي خود را مورد مقابله قرار ندهيد تا آنگاه مبادرت به چاپ يك نسخة مشخص براي يارساني كنيد؟ شما بزرگواران نه تنها وحدت و احترام متقابل ، جمع گرائي و ساير اخلاق نيك را براي يارساني الگو نمي باشيد بلكه مصالح جمعي يارسان را فداي خواست و مصالح شخصي نيز مي كنيد.

 

   جالب اينجاست كه اينگونه حركات را حق خود مي دانيد و به عنوان سيد اين امتياز را براي خود قائل هستيد كه هر اباطيلي را در يد خود بپرورانيد. اين هم نمونه اي از استعمارگر يارساني و احتياجي نخواهد بود كه آنرا وابسته به جائي كرد، بلكه احساسات منفي دروني اينگونه به بار آورده كه زبان و عملكرد رفتاريشان با هم يكي نباشد...

 

   براي بنده نامه مي نويسيد كه نوشتن كلام و هر آنچه كه مربوط به كلام است حق سادات است. البته كه بايد اينگونه باشد، اما نه سيدي كه كلام را مصلحتي ، اشتباه و درهم ريخته بنويسد. از چهارصد سال پيش تا كنون بر دوره هاي كلامي رونويسي مي شود و در هر دوري اشتباهاتي به آن اضافه، و آخرين نقاشي بر واژه ها سبب مي گردد تا اين اشتباهات را به حد اعلاي خود برسانيد. گويا كه آقايان كلام نويس جز نقاشي واژه هاي كلامي آن هم دست و پا شكسته بدون آنكه مفاهيم آن را بدانند هنر ديگري ندارند!! در حالي كه براي تفسير و تأويل اين كلامها وسعتي به اندازة كائنات را مي بايست كه لحاظ كرد، در حالي كه چند صد صفحه كلام ارائه داده مي شود بدون اينكه شرح و تفسيري داشته باشد. به مولا قسم كه اگر زين پس كلامي چاپ گردد كه چندين برابر حجم آن كلام تفسير و تأويل نداشته باشد خيانت محض محسوب خواهد شد، كه اگر غير آن باشد شخص مي بايست متوجه گردد كه صلاحيت انجام چاپ كلام و امورات مربوط به آن را ندارد و نمي بايست كه در اين عمل نقشي داشته باشد.

 

   آقاي سيد براي بنده نامه مي نويسد كه چرا كلام سرانجام به اين وزن و حجم فقط يك بار نام خود را در ابتداي صفحة پس از جلد آورده اي ؟ بدون اينكه بفهمد كه من و تو حدي نخواهيم داشت كه بر دفتر عشق نامي داشته باشيم. به مولا كه اگر به خاطر دلايلي عقلي نبود حتي آن يك بار هم نام خود را انعكاس نمي دادم تا برسد به اينكه نام خود را به كرات در دفتر كلام ، در و ديوار، ... بنويسم. البته امروزه رسم شده كه نوشتن دو صفحه شعر و داستان مي طلبد كه تصوير خود و اگر هم شد خانواده و دوستان ... را ضميمة آن كني، اما بنده اكراه خواهم داشت كه حتي نامي از بنده برده شود...

 

   آقاي سيد نيز به خاطر اينكه مصالح و بازار رونق فردي خود را با اين كتاب در خطر مي بيند بر عليه آن خواهد بود. و چون نام پدر و يا عمو و يا هر كس ديگر از خانواده اش در اين كتاب نيامده و يا حقيقت مطلبي كه سالها به اشتباه بر آن پافشاري مي كرده اند روشن گرديده بر افروخته شده و بر عليه مصالح جمعي اقدام مي كند. پس تودة مريدان ايشان نيز بر روية سيد و پير اقدام مي كنند، تا اين فضاحت در جامعة يارساني به بار آيد كه كلام سرانجام ناديده گرفته شود، به خاطر اينكه سيد و پير به خاطر لحاظ كردن مصالح فردي و شخصي اينگونه دستور داده اند. و اين نيز نمونة ديگري از يك استعمارگر است كه مطمئناً از عوامل خارجي هم نيست . فقط چون بعضي از اينگونه سادات در سطح جامعة يارساني غرض ورزي را آموخته پس ايشان هم ناگزير همانند ساير دوستان خود عمل مي كند.

 

   آقاي سيد به علت ناآگاهي نمي داند كه آبا و اجدادش به كجا وصل و به كجا ختم مي گردد، و نيز هيچ ادله اي بر اثبات خود ندارد. پس چون تاريخ و فلسفه بر اساس نسخ و اسناد كهن و به جهت اتحاد به اثبات تمام افراد اقدام نموده به طبع مباركش سازگار نيامده به همين خاطر بدون توجه به حقيقت موضوع به جبهه گيري مي پردازد!!

 

   ساداتي هم پيدا مي شوند كه دوست ندارند خود را به هفتوانه برسانند و از سوي ديگر نيز براي يارساني نذر و نياز هم دعا مي دهند!! در حالي كه سيادت در نزد يارساني زماني تعريف خواهد شد كه شخص نسب خود را به سلطان اسحاق برساند وگرنه يك سيد هاشمي نمي تواند براي يارساني نذر و نياز دعا بدهد. اين در حالي است كه بنده چون به وي لطف كرده و به جاي ايشان زحمت كشيده تا سيادت وي را به اثبات برسانم مي بايست كه مورد عنايت قرار نگيرم. ببين كه عمق فاجعة فكري و انساني در اين جامعه به كجا مي رسد.

 

   آقاي سيد يارساني نيز به خاطر اينكه نشان بدهد كه وجود دارد با قيل و قال سعي در نشان دادن خودي دارد كه وقتي از ايشان سؤال پرسيده مي شود كه درد تو چيست مي گويد دوست دارم كه نسب من به فلان شخص در زمان سلطان اسحاق برسد، بدون آنكه توجهي به گفتة سرانجام داشته باشد!! اصولاً دين سلطان اسحاقي ملعبة دست ساداتي اينچنيني شده كه سليقه اي با آن برخورد مي كنند و فقط گفته اشان خواست فردي و مصالح شخصي است نه لحاظ كردن كلام سرانجام و تفكر جمع .

   آقاي سيد يا شخص ناآگاه كه از دين فقط قل قل آن را دانسته و قادر نخواهد بود كه به چيز ديگري بيانديشد خرده مي گيرد كه چرا تمام خاندانها را به اثبات رسانيده اي و بر تفكر منحرف و منفي خود نيز پافشاري مي كند و خاندانهاي يارساني را پنج خاندان مي داند و بر عليه تاريخ و فلسفه اقدام مي كند!!! آخر ناآگاه يارساني، گيريم كه عده اي را از پيكرة جامعة يارساني تراشيدي و يارساني را تقليل دادي اين هم شد هنر، شعور و فكرت را به كار انداز و هيچگاه بر كشتي منشين كه ناشي ملواني .

 

   و اين نمونه هائي چند از استعمارگراني است كه موجبات تفرقه را در سطح جامعة يارساني فراهم مي آورند و شما در صفحة 33 از كتابتان به آن اشاره فرموده و توصيه نيز نموده ايد كه مي بايست از اين نيروها برحذر بود و از آنها دوري كرد، و همانگونه كه مشخص و مشهود است ربطي هم به انگليس و روس و... ندارند و فقط سبك عقلي، عدم آگاهي بعلاوة احساسات منفي دروني سبب ساز آن شده است، منتهي چون ياد گرفته ايم كه به خودمان نگاه نكنيم هميشه در پي آن خواهيم بود كه يك نيروي دست نيافتني را عامل معرفي كنيم. و در اينجا مشخص گرديد كه استعمارگر كسي است كه طبق كلام سرانجام عمل نمي كند. يعني فرد مصلحت انديش ، فردي كه مصالح فردي را در نظر مي گيرد، فردي كه بر اساس سليقة شخصي رفتار مي كند، فردي كه شهامت گفتن حقيقت را نخواهد داشت، فردي كه توجه به جمع ندارد و مصالح آنرا نمي فهمد، فردي كه غرض ورزي را ترويج مي دهد ، فردي كه به ريا و دروغ مي پردازد، فرد تماميت خواه ، فرد انحصار طلب ... سؤال اينجاست ، چرا بايد پتانسيل و انرژي هاي موجود يارساني كه سرماية وجودي يارسان است توسط يكديگر تخريب و ضايع شود؟ با شما بزرگواران هستم كه تمام سعي و اهتمامتان از بين بردن انرژيِ همديگر است. چرا به افق، آينده و پيشرفت يارساني ازهر لحاظ فكر نمي كنيد؟ به مولا قسم كه اگر تمام افراد يارساني جمع شوند و به جهت ساماندهي مفاهيم و كارهاي يارساني روزي چندين ساعت انرژي صرف كنند باز تا چند نسل آينده اگر بتوانيم سالهاي سال وقت تلف شده را زنده كنيم. آيا گواهي سرانجام براي روزهاي پاياني و دميدن نفخ در صور همين موقع است؟ آنجا كه مي فرمايد: «سه‌يد و سادات گرد مه‌وه‌زي نه دام» شايد اگر هم به خاطر وجود نازنين و صادق ساداتي كه مدعي نيستند اين موقع نباشد پس بسيار نزديك به واقعه هستيم و چه بهتر كه خودمان را اصلاح كنيم تا جزء سپاه خير به حساب آئيم. بگذريم به ادامة عيبهايمان بپردازيم:

 

   آقاي سيد بر اساس غرض شخصي بر عليه خاندان ديگر اهتمام دارد و آنها را مورد آماج و هجوم قرار مي دهد و چون تاريخ و فلسفه بر اثبات همة خاندانها كوشيده پس مورد عنايت نيست !! و اينگونه است كه احساسات فردي آن هم از نوع منفي و تاريك آن بر مصالح جمعي يارسان مي چربد و همچنان تاريك انديشي و شخص پرستي پيشه دارد بر حقيقت گرائي و اهل حق بودن .

 

   آقاي سيد چون حقيقت كلام برايش شرح داده شده و پير بر خاندانش مشخص گرديده به طبع مباركش خوش نيامده، پس عليه خواهد بود و مريدان وي نيز بر رويه و گفتة ايشان !! و شما نيز فراموش كرده ايد كه در فصل سوم از كتابت كه به تعريف پير پرداخته اي عنوان كني كه پير كج شرط چه سيدي است.

 

   آقاي سيدي هم داريم كه خود قدرت تحليل ندارد، پس بر اساس گفتة ديگران دستور بر عليه شدن مي دهد و آنگاه كه در بر ايشان علت را جويا مي شوي جز اينكه از غرض و كج فهمي و اشتباه بشنوي مطلبي ديگر عايدت نمي شود. و اين نيز نمونة ديگري از استعمارگري كه خودش هم نمي داند وابستة به نيروهاي نه خارجي بلكه دروني و ناآگاهي است. و نمونة ديگر اين استعمارگر آقاي (...) است كه بر اساس ضعف و ناتواني خود رأي صادر مي كند كه هنوز موقع آن نشده كه بر اساس كلامهاي يارساني نوشته ارائه داد. اين جمله آنقدر ناروا و غير حقيقي است كه آدم را به چندش مي اندازد، و تقريباً با همان گفتة استحاله گر كه نمي بايست از تفكر ياري نوشت و آنرا انتشار داد يكي است، اما اين از سر تعصب غيرمنطقي و آن از سر شيطاني عنوان مي گردد. با اين جمله هم مي خواهد كاهلي خودش را توجيه كند و هم اينكه نشان دهد كه مي فهمد و مي تواند هست زمان را درك كند. (نه وه‌ر پاتان هيچ نمه‌زاندي     ده‌س په‌ي مانگ و خور ئاسمان مه‌شاندي ) آخر دوست و ياور عزيز مگر نه اينكه شما مي بايست بر اساس آنچه كه تفكرت از آن صحبت به ميان آورده كنكاش كني. (مي صبوح شكر خواب صبحدم تا چند ) ساعت را روي چه موقع از صبح كوك كرده اي ؟ زماني كه مي خواهي از خواب بلند شوي مي فهمي چه موقع از هست زمان است؟ اصلاً هست زمان را مي داني؟ موقعيت خودت را مي فهمي كه چه شرايطي داري؟ دوست عزيز آن قدرتي كه زمان را مي فهمد داود است. تو فقط مي تواني اين را بفهمي كه هيچگاه اجازه به خود ندهي كه به خاطر سكون و ماندگي بوي بد بدهي. پس بفهم كه كارهاي خود را به فرزندان ارجاع ندهي، چرا كه اين كار را پدرانمان انجام داده اند كه ما اكنون اندر خم يك كوچه ايم. چرا كه اگر ايشان دست به تأويل و تفسير مي زدند و نيمي از تحرك و پويائي خود را از سرمستي و عشقِ به جم به اصلاح موازين و دستورات به جهت اتحاد و يكي شدن مي كشاندند ما ديگر بر سر دست چپ و راست خود مناقشه نداشتيم، بلكه به مفاهيم والاي علمي كلامها كه بحث تخصصي كار است مي پرداختيم.

 

   تمام مسائلي كه مطرح شد گوشه اي از وجود استعمارگر داخلي كه وابسته به نيروهاي منفي دروني است مي باشد. و شايد با اطمينان بتوان گفت كه تنها عامل اصلي آشفتگيهاي درون قومي يارسان است، و وجود همين آشفتگيِ درون قومي سبب گرديده تا در اينجا استعمارگر خارجي - وابسته به هر جائي مهم نيست- وارد عمل شود و از اين موقعيت سوءاستفاده كند و به شيوه هاي مختلف بر عليه يارساني اقدام كند. اجير شدن يارسانيِ ضعيف كه به شكلي نامحسوس و رندانه بر عليه سرانجام و جنب و جوشهاي يارساني اقدام مي كنند از جمله موارد سركوب است كه احتياجي براي معرفي اين افراد نيست و خود ناگفته پيدا خواهند بود. و البته منتخبين از جمله كساني مي باشند كه به جهت پيشبرد اهداف بيشترين پتانسيل را داشته باشند، يعني افرادي كه كوچكترين ظني نسبت به آنها به وجود نيايد. و ديگر به نام يارسانياني كه در تاريكي نشسته و به خيال خام خودشان ضربه مي زنند... جزئياتي از اهداف شرم آور و پست اينان را در مقالة «گزارش از ژينوسايدي ديگر» به رشتة تحرير در آوردم و احتياج به دوباره كردن آن نخواهيم داشت.فقط به ذكر اين مطلب اكتفا مي كنم كه گفتة اين افراد خلاف بر تفكر يارساني و سرانجام است و همچون صداي زننده كسي به آن توجه نمي كند. اما بحث ما بر سر اين كم ارزشها و خود فروخته ها نيست، چرا كه يارساني خائن ندارد و اگر يك يارساني از لقمة باطني ذره اي هم نوش جان كرده باشد هيچگاه خائن نمي گردد و مطمئناً اين دو سه نفر هم سهواً دچار خطا شده اند كه به اميد مولا به گناه خود معترف خواهند شد و يارساني آنان را خواهد پذيرفت.

   بحث بر سر اين مطلب است كه اگر يارساني فاقد استعمارگريهاي داخلي بشود نه تنها هيچ ابر قدرتي در دنيا، كه اگر تمام نيروهاي منفي كائناتي هم به كمك آنها بشتابند نمي توانند كه گزند و تحريفي به يارساني برسانند. چراكه يارساني صاحب قدرت باطني است و اين قدرت زماني تعريف خواهد شد كه ياران جمع گردند (جمعي كه ياران گشت تيدا جم بون) و آنوقت است كه به قدرتي مافوق قدرت كائناتي مبدل مي گردد. آن زمان كه بزرگوارانِ مدعي خواست و مصالح فردي، غرور، كينه، ... را كنار بگذارند و هم دل و همرنگ بشوند. پس در آن موقع هيچ مخالفي نخواهند داشت، چرا كه يارساني در جهت نيل به اهداف انساني و براي انسان بودن با تمام مؤلفه هاي انسانمدار خواهد بود و هست. و زماني كه اينگونه بشود نه تنها بر خواسته هاي قومي و خواست جمعي يارسان هيچ ايرادي وارد نمي آيد بلكه با كمال احترام نيز پذيرفته خواهد شد. كما اينكه اكنون هم يارساني با توجه به فشارهائي كه از جوانب مختلف بر وي آمده هيچگاه به انحراف و عليه شدن بر نيامده و ظاهراً تنها ايراد وارد شده همين اختلافات و چند دستگي است كه احتمال اينكه منجر به آشفتگي گردد هست. پس بايسته خواهد بود نه تنها براي خودمان بلكه براي آتية فرزندانمان بر روية سرانجام عمل كنيم. و عمل شرط اثبات است. پس به جهت ساماندهي به تمام مسائل و مشكلاتي كه وجود دارد مي بايست كه در قدم اول تشكيل جم داد .

 

   يعني در هر صورت بدون هر بهانه اي مي بايست كه يارساني به جمع اهتمام بورزد. و اينكه سلايق شخصي و حتي اختلاف در فهم كلام سرانجام كه به صد در صد اشتباه نيز منجر گشته نمي بايست كه دليل شود تا شما يارساني از ايشان كناره بگيريد و يارساني اشتباه كار را به حال خود رها كنيد، چراكه در مقابل ايشان مؤظفي و مي بايست كه زبان ارتباط با وي را پيدا كني و به او نزديك شوي، تا نه تنها در امر اصلاح و رفع اشتباه بكوشي، بلكه در جهت تحقق به آرمانهاي يارساني نيز كوشا شوي . بنده تنها راهكار را براي حل تمام مشكلات «جم» مي دانم و از شما و تمام كساني كه در راستاي اعتلاي به فرهنگ يارساني مي كوشند تمنا دارم كه به دور هم گرد آئيد تا با اين كار نه تنها به اثبات برسانيد كه بر روية سرانجام هستيد بلكه موجبات بيشتر بيماري را در سطح جامعة يارساني فراهم نياوريد. تا ديگر شاهد غرض ورزي، ايجاد تفرقه ، چاپ كلامهاي يارساني بر اساس اصول سنتي و غير تخصصي ، عدم تحليل و تفسير به جهت ارائة مفاهيم كلان كلامي ،... و بسيار ديگر كه رعايت نمي گردد نباشيم. به اميد مولا خواهيم فهميد كه مصالح جمعي ارجح بر خواست و مصالح فردي است و اين يعني كلام سرانجام. و اين حقير ايمان دارم كه شما بزرگوار مبرّا از هر كدام از موارد غير سرانجامي در اخلاق هستيد و اگر چنانچه احياناً لغزشي هم بوده سهوي بوده و اين طبيعي خواهد بود كه حتي پير بنيامين هم در برابر معماي هستي خود را خطاكار معرفي مي كند چه برسد به بندة گوشت و خون خام. و مطمئن خواهم بود كه بنده را لايق خواهي دانست تا در اين جمع علمي خدمتكارتان باشم. دست شما را از دور مي بوسم و بابت زبان درازي و اسائة ادب در طول نامه از شما نازنين عذرخواهي مي كنم و در آخر گفته ام را با بيتي از خواجة شيراز مزين مي كنم كه مي فرمايد:

 

       مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم

                                            هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم

                                                                                             

          طيب طاهري

صحنه 9/11/1389



1- تاريخ و فلسفة سرانجام ، ص 33 .

2- رجوع شود به صفحات 164، 183 از كتاب تاريخ و فلسفة سرانجام.

3- خدا شما را از نيكي كردن و عدالت ورزيدن با آنان كه با شما در دين نجنگيده اند و از سرزمينتان بيرون نرانده اند، باز نمي دارد. خدا كساني را كه به عدالت رفتار مي كنند دوست دارد. (سورة ممتحنه ،آية 8)

4- نمي دانم كه تماماً يا ناكامل است. چرا كه يارساني تا نامعلوم مي بايست كه منتظر كلام باشد.

5- باز در اينجا براي چندمين بار اعلام مي كنم كه به جهت تفهيم و تشريح مطالب كتاب تاريخ و فلسفه‌ي سرانجام در هر كجاي اين دنياي خاكي قبول خدمت خواهم كرد.

6- يك گلگي هم از آقايان فرصت طلب هست كه به محض ناياب شدن كتابهاي سرانجام و تاريخ و فلسفه مبادرت به چاپ به شكل زيراكس نمودند كه جاي تأسف خواهد داشت.

7- اينكه در ص 77 در پاورقي گفته اي از سيسرون آورده ايد كه « اگر شخصي خود و ديگران را از خواندن كتاب برحذر دارد مانند اين است كه به آفتاب بگويد غروب كن زيرا تاريكي و روشنائي در نظر من يكسان است» با شما موافق خواهم بود.

ورود به سایت

googlefacebook

This Browser is not good enough to show HTML5 canvas. Switch to a better browser (Chrome, Firefox, IE9, Safari etc) to view the contect of this module properly

Real Time Web Analytics Clicky


برای حمایت از ما امتیاز دهید
یارسان در راستای اعتلای فرهنگ یاری GNU/GPL کار می کند.