یارسان

« دين حقيقت و بينش ياري يك تفكر ايلياتي و عشيره‌اي نيست كه براي محاسبات آن راهكاري سنتي بدون دخيل دادن علم و هر آنچه كه در حوزه‌ي نظامنديِ كائنات تعريف دارد در نظر گرفته شود. در واقع هر چقدر كه اشراق و مفاهيم يك تفكر بالاتر باشد، مباحث و گفتمان مربوط به آن نيز تخصصي‌تر و مشكل‌تر مي نماياند. پس ما نمي‌بايست كه مفاهيم را به اندازه‌ي وجود خود پائين بكشيم تا كه به گونه‌اي گردد كه هيچگاه عزم جزم براي بالا كشيدن و سعي براي فهميدن در خود پيدا نكنيم.»

 

 

 

 

نوشته شده توسط طيب طاهري دسته: منظر نظر
نمایش از 14 مرداد 1391 بازدید: 1770

جناب آقاي طيب طاهري

«ماآنچه خوانده ايم فراموش كرده ايم الاّ حديث دوست كه تكرار ميكنيم»

«گوشه اي از نامه مولانا سعيد سرمد كاشي به حضرت داراشكوه»

كتاب شما را خواندم و بسيار لذت بردم كه خيلي زحمت كشيده ايد ضمن خواندن به مواردي برخورد نمودم كه ايراد داشت و برحسب اعلامية كه داده بوديد عمل كردم و موارد ايرادي را يادداشت نمودم چون

تو مو مي بيني و من پيچش مو      تو ابرو من اشارت هاي ابرو

و در اين افكار بودم كه ذرة از جذبه عشق و مستي حضرت پيرم جناب آقاي آسيد احمد حسيني وجودم را فرا گرفت و شراره اي آتشين در جانم افكند كه رمق همّت خلاصه منشاء اين خدمت شد تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.

عشق آمدو شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا كــرد مرا خــالي و پر كـــــرد ز دوست

اجــزاي وجــــودم همگـــي دوست گرفت

نامي است ز مـــــن باقي و باقي همه اوست

«عين القضات همداني»

 

فقير كمترين هوشنگ تيموريان

در سوم خرداد ماه 1389 شمسي قلمي گرديد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جواب آقاي طيب طاهري با اندكي تلخيص:

  

... بگذريم از اينكه تمام نوشته هايت مطالبي است كه از كتاب تاريخ و فلسفه استخراج گرديده ، حتي ترجمة كلامها را نيز بدون يك حرف كم يا اضافه عيناً در نوشتة خود آورده ايد....

سواي اين مطالب، نوشتة شما آنقدر غير مستند است كه هر شخصي مي تواند به آن پي ببرد. از ابتداي نوشته ات به شكلي مختصر شروع به بررسي مي كنيم كه با عنوان كردن «تو مو مي بيني و من پيچش مو» مطرح شده است. آنچنان كه نشان داده اي يا پيرموسي هستي و يا دست در دست پيرموسي، و بنده نيز به گمان شما كه از افراد ناآگاه هستم و سعي در اصلاح آنچه كه از ديدگان بشري همچون من پنهان است داري.

خيال حــوصلة بحر مــي پــــزد هيهات

چهاست بــــر سر اين قطرة محال انديش

بدان كمر نرسد دست هـــــر گدا حافظ

خزانه اي به كف آور ز گنج قارون بيش

   در ص2 از نوشته ات در مورد خدمتها نوشته و آن را 28 خدمت دانسته اي. متأسفانه اينگونه نشان داده مي شود كه متن موضوع را نخوانده ايد، چراكه ابتدا شمارة صفحه را اشتباهاً 62 نوشته اي در حالي كه صفحة 209 است، سپس مرقوم فرموده ايد كه «اين خدمتها در چه مواقعي و براي چه كساني اين 8 خدمت را واجب دانسته اي» كه اين مبحث كامل شرح داده شده است. پس لطف كنيد به كتاب مذكور مراجعه كنيد و باز بخوانيد. شما براي اثبات ادعاي خود يعني 28 خدمت واجب هيچ سندي ارائه نداده ايد. چرا اين كار را نكرده ايد؟ براي اينكه در هيچ كجاي سرانجام به 28 خدمت اشاره اي نشده است. نمي دانم اين 28 خدمت واجب را از قوطي كدام عطار بيرون آورده ايد، اما اسناد مربوط به خدمتهاي واجب يكي كلام دورة برزنجه است كه به خدمت پادشاهي مرنو اشاره دارد و ديگر كلام دورة قوشچي اوغلي است كه به هفت خدمت ايام قولتاس.كه جمعاً هشت خدمت واجب يارساني مي باشد ولاغير.

   در ص4 از نوشتة خود مبحث مربوط به شيطان را پيش كشيده ايد كه مشخص نشد در اين طرح به دنبال چه بوده ايد؟ به نظرم يا خواسته اي نوشته ات را با تكرار و انعكاس مطالب كتاب بنده پر كني و از اين طريق نوشته و يا به قول خودت نقدت را پر بارتر كني، و يا اينكه خواسته اي بگوئيد و نشان بدهيد كه كمي مطالعه داريد و مي توانيد نام شيطان و ابليس را تميز بدهيد. شما در اين مبحث اشتباهي از كتاب مذكور را متذكر نشده ايد. بنده در همان مبحث به كتاب تمهيدات عين القضات اشاره نموده ام، آنجا كه عين القضات نور آسمان و زمين را از دو كس مي داند...

در ص6 جرأت به خود داده ايد كه كلامي بياوريد كه بنده در تاريخ و فلسفه آن را معني نكرده ام، پس هم اصل كلام و هم ترجمة آن را هلاك كرده ايد.

باز در ص 9 از نوشته ات نگاه صفير اندر عاقل داشته ايد...

در همين صفحه (9) به عنوان و اسم شاه تيمورِ داخل گيومه اشاره فرموده ايد كه صحيح مي باشد و مي بايست كه حذف مي گرديد.

در ص 11 از نوشته ات به كتاب طرايق الحقايق اشاره نموده اي كه كتاب طرايق الحقايق بنده چاپ تهران (باراني) سال 1339- 1345 مي باشد، پس شما اصلاح كنيد.

در همين صفحه (11) از نوشته ات آورده اي كه ملاركن الدين در چه دوره اي از پرديور مي زيسته؟

كه بايد تصريح كنم ملاركن الدين اصلاً قبل از پرديور بوده. پس گفتة اعلي الدين را آورده اي كه آن را در بحث تكمله‌ي كتاب تاريخ و فلسفه و در صفحات 265- 183 مفصل توضيح داده ام.

در اين صفحه اشاره به سال 633 نموده اي و گفته اي كه قرن ششم مي باشد!! اين اشتباه، شما را به غلط انداخته و چون بسياري از گفته هاي نوشته ات را بر اين اساس نوشته اي پس نوشته‌ات از ريشه و بن اشتباه است. بزرگوار 633 قرن هفتم است نه ششم.

در ص 12 نوشته اي كه شاه فضل در قرن سوم بوده !! طبق كدام سند؟ مگر نه اينكه شما براي سخنانت مي بايست كه سند ارائه دهي؟ در حالي كه تمام نوشته ات را از كتاب بنده استخراج كرده و نوشته اي به نتيجه گيري نهائي بنده هم توجهي نكرده اي و آن را ناديده انگاشتي!! بنده تمام موارد اين موضوع را كامل و شفاف توضيح داده ام، و نتيجه گيري هم نموده ام. پس شك دارم كه شما كتاب را خوانده باشيد!! اينكه منصور در قرن سوم بوده ، ذكريا را ننوشته اي كه از كجا بوده ، همچنين نسيمي...

آقاي عزيز جمع افراد و ياران شاه فضل را با تفاوت در مكان و زمان چگونه توجيه مي كني؟

بنده در آخر نوشته ام كه جمع اين افراد در كنار هم فقط به خاطر شيوة تفكر و اعتقادي بوده كه در يك راستا با هم عنوان داشته اند. پس شما را يك بار نه، بلكه دهها بار ديگر به خواندن كتاب دعوت مي كنم تا ديگر غير مستند قلم نزني.

در ص13 از نوشته ات نوشته اي: «جنابعالي در صفحة 105 و 101 كتاب سرانجام خود مرقوم داشته ايدكه فضل الله نعيمي استرآبادي كه در قرن هفتم ميزيسته و در سال 800 هجري به شهادت رسيده همان شاه فضل ولي است».

باز آشفتگي ذهني و آوردن آن در قلم. بنده در كتاب نوشته ام كه منظور از شاه فضل ولي كلامِ سرانجام كه اغلبِ متون و تذكره ها و تاريخ از آن نام مي برد همين فضل الله نعيمي استرآبادي است كه مستندات و تاريخ زندگي و وفات آن را آورده ام، ديگر شاه فضل ديگري كه در قرن سوم باشد وجود ندارد و در هيچ كجاي تاريخ از آن صحبت به ميان نيامده .كه متأسفانه شما به علت عدم تسلط بر رمز و راز كلامهاي يارساني و همچنين عدم سواد كافي در تشخيص قرون و حتي دهة سالها به اشتباه فهم مي كنيد و اينگونه شده تا اينگونه بنويسيد.

در همين صفحه كلامي آورده ايد كه اينگونه استنباط مي شود كه داود نسيمي است در حالي كه داود منصور است نه نسيمي،كه بعد از آن نيز گفتة خود را نقض كرده ايد، چراكه فرمودة قوشچي اوغلي را آورده ايد كه خود را نسيمي مي داند و نسيمي پيربنيامين است و قوشچي اوغلي نيز پيربنيامين. همين موضوع در كلام دورة بارگه بارگه فرمودة پيرنازدار شيرازي و ساير كلامهاي پرديوري گواهي داده شده است. متأسفانه شما بزرگوار به علت عدم برقراري ارتباط با كلام به جهت درك آن حتي به شكل رو خواني اينگونه دچار آشفتگي شده ايد.

در ص 14 در توضيح مهم معلوم نيست كه چه مطلبي را عنوان داشته ايد، عمادالدين و منصور چه ربطي به هم دارند؟ اين دو ذاتي مجزا و سوا از هم هستند كه شما نمي تواني به زور مطلب را در قافيه چفت كني.اين توضيح مهم چه مطلبي را در خود انعكاس داده ؟ شما مي گوئيد كه شاه فضل ولي در قرن سوم بوده!! با يارانش كه منصور و ....است . شاه فضل قرن سوم با عماد الدين قرن نهم ، با ذكرياي عهد عتيق .... از لحاظ زماني و مكاني چه توجيهي دارد؟ مي نويسي كه شاه فضل ولي در قرن سوم اهل هندوستان بوده !! بر چه اساسي ؟ سند آن را ارائه كن تا مريدت شوم. جناب نويسنده قدري تأمل كن.گيريم كه در قرن سوم بوده، فاصله زماني ايشان با ياران ديگرش همچون نسيمي يا ذكريا ....را چگونه توجيه مي كني؟

در صفحه 17از نوشته ات باز يك بار ديگر به اشتباه افتاده اي. و نوشته اي كه در كجاي كلام زلال زلال بند 143 از نعيمي استرآبادي كه در قرن هفتم مي زيسته اشاره شده است؟ بنده به مكان تبليغي شاه فضل اشاره داشته ام كه در بيت دوم نيز از شاه فضل نام مي برد. باز دوباره بر اساس ذهنيت اشتباه خودتان نوشته اي، و بر اساس نوشته خود كه غلط است نتييجه گيري كرده ايد. دهه هفتم قرن هشتم 770 است نه 808 و دهه پاياني قرن هشتم 790 است نه 810 .

و اين دَرهَم نويسيها كه گاهاً سعي كرده اي كه آن را مستند جلوه دهي تا صفحة 33 ادامه داده اي. پس يك بار ديگر خواهش مي كنم كه به مبحث حروفيه در كتاب مذكور مراجعه كني و بر نتيجه گيري نهائي كتاب بيشتر دقت كني، آنگاه متوجه خواهي شد كه شاه فضل وليِ منظور كلام نمي تواند در قرن سوم باشد.

در ص 33 مطلبي را باز به اشتباه استنباط كرده و نوشته اي، سپس تمام موارد انعكاسي كتاب تاريخ و فلسفه را عيناً تكرار كرده و باز نتيجه گيري غلط داشته اي، چراكه اصلاً اشتباه متوجه شده اي. بنده گفتة اشتباه تذكره نويسان را انعكاس داده و آنگونه نشان داده ام كه سيد محمد نوربخش آنقدر به يارساني نزديك است كه اغلب او را برادر شيخ موسي و شيخ عيسي ... و يا اغلب سيد محمد بيگ پدر خان آتش را همين سيد محمد نوربخش مي دانند نه اينكه سيد محمد نوربخش ارتباط شخصيتي با يارساني داشته باشد، كما اينكه زندگي سيدمحمد نوربخش و چگونگي ارتباط ايشان با يارساني را توضيح داده ام. پس در همان صفحه از تاريخ و فلسفه (108) سطر نهم نوشته ام : « اما چگونگي ائتلاف نوربخشيه با يارساني را مي توان هم از ديدگاه اعتقادي مورد بررسي قرار داد و هم از لحاظ تاريخي و موقعيت زماني ». بنده ننوشته ام كه رابطة نوربخش با يارساني از لحاظ شخصيتي است، پس هدف بنده كه شما متوجه نشده ايد و يا نخواسته ايد كه متوجه شويد اين بوده كه اشتباه محققين كه اين ارتباط را به شخصيتي كشانيده اند را انعكاس داده، و در آخر بحثِ كتاب (تاريخ و فلسفه) نيز تصريح نموده ام كه: « اما در خصوص دعوي سيدمحمد نوربخش و سيدمحمد ابن فلاح و سلسله طريقشان بايد گفت كه مطلبي يا كلامي درسرانجام نيامده ». (تاريخ وفلسفه ص109 سطر 15).

در ص 37 از نوشته ات از كلام دورة بابايادگار صحبت به ميان آورده ايد، كه به گمان شما اشتباه است، در حالي كه اينگونه نمي باشد. شما به خاطر اينكه از داشتن منابع كلامي محروم هستيد و آنچه را كه نيز در دست داريد نمي توانيد بخوانيد اينگونه به اشتباه مي افتيد.

در ص 38 ايراد گرفته ايد كه بنده نوشته‌ام خاندان بابايادگاري رو به انزوا است، در حالي كه نوشتة من از زبان معاندان بوده كه بر عليه اين خاندان صحبت به ميان آورده اند كه باز اشتباه متوجه شده ايد.

در ص 40 باز به اشتباه فهم كرده ايد، بنده گفتة غلط ديگران مبني بر اينكه عالي قلندر و مير اسكندر يك شخص بوده اند را انعكاس داده ام، كه به نتيجه گيري بعدي بنده توجهي نكرده ايد. اين مبحث را كامل توضيح داده ام.

در همين صفحه باز به اشتباه سال حكومت سلطان سليم را 1027 نوشته اي ،درحالیکه سال حكومت سلطان سليم ( 918- 926 هـ ) است، يعني سلطان سليم در بهار سال 918 هـ.ق به تخت مي نشيند .

در ص 41 باز به اشتباه فهم كرده ايد. قرن دهم همان 918 هـ است نه اينكه به اشتباه 1027 بنويسي. در اين صفحه نوشته اي كه جانشينان عالي قلندر كدامها هستند، و پس از آن به نورعلي الهي استناد كرده اي!! اما بنده به اصل كلام اين دوره اشاره داشته ام، پس فرق من و شما در اينجاست كه برداشت شما بر اساس گفتة ديگران مي باشد و برداشت من از اصل منبع است.

ص 42 باز برداشت غلط به خاطر درك ناكامل.

در واقع اگر بخواهيم بحث مربوط به ذات ايوتي عالي قلندر را پيش بكشيم مي بايست كه به همان داده هاي كتاب تاريخ و فلسفه مراجعه كنيم كه بر اساس نسخ كهن و اسناد معتبر يارساني نوشته شده است. اين اسناد متأسفانه در اختيار يارسانيان و حتي خود سادات عالي قلندري قرار نگرفته تا موضوع را به خوبي درك كنند، كما اينكه پس از آنكه تاريخ و فلسفه در دسترس قرار داده شد بعضي از سادات ناآگاه عالي قلندري سعي بر ايجاد آشفتگي داشتند كه آن هم به دليل كج فهمي و عدم اشراف به موارد و مباحث كلامي مي بوده . اين موضوع در مبحث صفويه و سادات برزنجه و شرح حال ايشان مي بايست كه پيگيري شود.

ص 45 از نوشته ات در خصوص سرسپردگي خاندان شاه ابراهيمي صحبت به ميان آورده ايد كه باز اشتباه است. سرسپردگي شاه ابراهيم در كلامهاي دورة زلال زلال، پيدايش هفتوانه، سيد اكابر خاموش... آمده و انكار ناشدني است. و اگر كساني به خاطر خواست و ارادة معطوف به قدرت اين مهم را ناديده مي گيرند دليل بر گواه آن در سرانجام نيست بلكه ايشان خلاف سرانجام حركت مي كنند.

در ص 47 از نوشته ات باز در محاسبة قرون سبب گرديده تا به غلط بروي. بزرگوار اين نقل قولي است كه بنده از تذكرة اعلي آورده ام، و بعد از آن نيز تصريح نموده ام كه ايشان در اواسط نيمة اول قرن دهم متولد مي گردد، كما اينكه در صفحة 202 نيز به آن اشاره داشته ام. و در خصوص حاجي بكتاش نيز در مبحث بكتاشيه و علويه نوشته ام.

در ص 52 در خصوص عسل گفته ايد كه باز به علت بي توجهي شما اين موضوع انعكاس يافته. كلام مربوط به نياز بودن عسل در تعليقات شمارة 189 از كتاب آمده است.

شكر، نمك ... قرباني نيست بلكه مانند قرباني است. مانند قرباني و در حكم قرباني و نيز خود قرباني سه مقولة جدا از هم مي باشند كه اندكي تفاوت ميان آنها است. البته همانگونه كه گفته شد ناآشنائي شما به كلام يارساني سبب گرديده تا اينگونه به اشتباه شوي.

ص 47 از نوشته اتان در خصوص تخيلي بودن تواريخ ارائه داده شدة بزرگان يارساني قلم زده ايد كه باز به اشتباه رفته اي، چرا كه بنده بر اساس سرانجام كه شما نخوانده ايد صحبت كرده ام و كاملاً مستند است و اگر چنانچه شما و يا هر كس ديگر بخواهد مي توانم آن را برايش تفهيم كنم.

ص 49 كلام بارگه بارگه را در اين صفحه به نقل از كتاب بنده آورده ايد و جالب تر اينكه ترجمة آن را بدون كم و كاست حتي در حد يك حرف انعكاس داده ايد.

در صفحة 52 از نوشته ات به سطر 15 از صفحة 238 از كتاب تاريخ و فلسفه اشاره كرده ايد كه سيد رستم نوة آسيد براكه است نه پسرش كه صحيح مي باشد و مي بايست كه نوشته مي شد (پسر زاده اش).

ص 53 از نوشته ات انعكاس اينكه خاتون بشيره از محارم سلطان اسحاق بوده و ايشان اصلاً زني اختيار نكرده مي باشد. كه باز مي بايست عنوان كنم كه شما بزرگوار به علت نخواندن كلامهاي يارساني و درك بسيار پائينتان از رمز و راز اين كلامها سبب گرديده تا اينگونه به اشتباه قلم فرسائي كنيد. اين مبحث در مقالة « گزارش از ژينوسايدي ديگر » شرح داده شده است.

ص 54 از نوشته در خصوص حكايت دره شيش صحبت به ميان آورده ايد كه كلام آن را در تعليقات شمارة 125 مفصل به شكل نثر آورده ام. ضمناً نوشته اي كه ياران قولطاس همگي كرد بوده اند كه صد در صد اشتباه است. شما بزرگوار به علت نداشتن دوره هاي كلامي و باز به علت عدم برقراري ارتباط با اين كلامها از درك حقيقت موضوع ناتوان خواهيد بود. كلام مربوط به گواهي ياران قولطاس موجود است كه هر كدام گواهي خود را مي دهند كه از چه منطقه اي مي باشند. پس آنچه كه طبق كلامهاي پرديوري نوشته شده است كتاب تاريخ و فلسفه مي باشد.

ص 62 از نوشته در خصوص شريف صحبت به ميان آورده ايد كه برادر سلطان اسحاق نيست كه باز به علت بيگانگي شما با كلامهاي يارساني سبب ساز به غلط رفتنتان شده است . كلام آن اينگونه است . قه‌هار مه­ره موَ :

براو بويچكت                                           

دام وه ده­ست ئــوجاخ براو بويچكت

يه­عني شيَخ شه­ريف عـه­نقاي بيَ شكت               

يورت شيَخ مـــوسي بي و هــــام ژكت

بــــراو زاهيري حــــــــه­جــه­ري ژكت 

هه­م زاتش چه سه­ر چه نوورين بركت

تمام آنچه كه به عنوان نقد بر تاريخ و فلسفه نوشته شده را مي توان تقريباً اشتباه دانست اما باز از شما بزرگوار به خاطر توجه‌اتان سپاسگزاري مي كنم..

 

طيب طاهري

1389/4/12

 

 

googlefacebook

This Browser is not good enough to show HTML5 canvas. Switch to a better browser (Chrome, Firefox, IE9, Safari etc) to view the contect of this module properly