یارسان

« دين حقيقت و بينش ياري يك تفكر ايلياتي و عشيره‌اي نيست كه براي محاسبات آن راهكاري سنتي بدون دخيل دادن علم و هر آنچه كه در حوزه‌ي نظامنديِ كائنات تعريف دارد در نظر گرفته شود. در واقع هر چقدر كه اشراق و مفاهيم يك تفكر بالاتر باشد، مباحث و گفتمان مربوط به آن نيز تخصصي‌تر و مشكل‌تر مي نماياند. پس ما نمي‌بايست كه مفاهيم را به اندازه‌ي وجود خود پائين بكشيم تا كه به گونه‌اي گردد كه هيچگاه عزم جزم براي بالا كشيدن و سعي براي فهميدن در خود پيدا نكنيم.»

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حشمت حيدريان دسته: منظر نظر
نمایش از 14 آذر 1391 بازدید: 3512

مقاله اي از جناب آقاي حشمت حيدريان در پاسخ به تمام ناملايماتي كه از جانب معاند، يارخار ، يار نه‌زان بر عليه ياري شكل گرفته :

 

«عشق و نفرت در زشت و زيبا»

 

            «عزمش پري شرت يار فامينن            بارش پي نفام خيلي سنگينن»

   اهل‌حق از ارواح پاك پيران پر هيمنه و سادات سرمد و دليلان دانا دل و غلامان غُران و بيون غلامان غيورِ پر حشمت و طالبان طيب و طاهر در چهار ركن (راستي و پاكي و نيستي و ردا) در قالب انساني در يازده خاندان حقيقت، در دون فرهيخته و بافضيلتِ ياريشان ابزار بالقوة يار هستند. كه از طريق نيروهاي اسرار آميز حقيقت و طبق قوانين فيزيكي از يك سو و باطن رفيعشان از سوي ديگر توسط محيط پيرامون خود با تأثير كائناتيِ يار به وسيلة قوانين حقيقت وجودشان تنظيم مي گردد. لذا اهل حق در نقطة تمركز ابديت يار قرار دارد، چون حق به نام يار هميشه حاضر و همراه اوست. هر يك از ياران اهل حق يك فرد خاص مي‌باشند، او خاص است چون تابعيت كائناتي يار و حقيقت را دارد، و محافظتش از جانب يار تأمين شده است. هر چند در دونهاي فراوانش تحت حفاظت يار قرار گرفته ، معذالك گاهي براي امتحان، حضور او را در عالم فيزيكي و خاكي به غفلت از خويش وا مي گذارد. اما اين واقعيت موجب محروم شدن وي از دريافت عشق يار و بركات و كرد و كرمش نمي شود.(مولا رنگبازن رنگ مدي جولان ) فرشتگان و ملائك بارگاه الهيِ يار كه هر يك گوشه اي از اين كائنات را مي گردانند، زماني كه در عالم فيزيكي به هر يك از طبقاتش بخصوص در عالم خاكي حضور به هم مي رسانند اكثراً به عنوان عضوي از يارسان و حقيقت در قالب انسانيِ يك اهل حق متجلي مي شوند، و عده اي از آنان در ساير اديان و ابناء بشر در مأموريتِ حقانيشان به سر مي برند.

   از آنجا كه جسم آدمي با هفت قالب تو در تو به مثابة زنداني براي روح است، (ناوس هفت قالب نه بدن نياي هشتمين ويتي) با پردة تاريكي كه بر روي چشم باطني اش كشيده شده است خود را به درستي نمي شناسد. به مصداق كلام ( ميرد نه جامه­ي ويش ندارو خبر) اما زماني كه به دجلة درون و هيجده هزار عالم وجودي حياتش مي رود، سفر معنوي ياري خود را در هوشياري آغاز مي كند و درمي‌يابد و مي فهمد كه جسمش تصوير دقيق از يار و كل كائنات است. ( جهان ئادمن ئادم جهانن‌) و با حضور در قالب چهارم وجوديش به نام قالب علّي، يا برون از قالب جسمانيش به آسمان چهارم به نام آسمان علّي يا صدف كه هر دو يكي بوده و متعلق به حضرت پيرموسي است مي رسد. سوابق دونادون ذرات بنيادين و كوارك ها و نوترونيدها و ذرات و اتمها و ستارگان و منظومه ها و كهكشانها و كائنات در تمام موجودات اعم از جماد، نبات، حيوان، انسان، فرشتگان و تجلي‌هاي خالق هستي (يار) و بارگاه‌هايش را مي بيند، و با مطالعة پروندة دونادونش خود را باز مي شناسد و پس از پايان دورة خود شناسي راه خداشناسي (راه نوراني يار) را طي مي كند. (اشايش مگيرو دون مرگ زائي). هر گفتار و عملي از ناحية هر موجودي بخصوص اهل حق در چند نقطه و مكان توسط ذرات اسراريِ يار به نام زّر ثبت وضبط مي گردد. در آغاز در بخش دروني روح، سپس در قالب چهارم جسمش قالب علّي، و بعد در آسمان چهارم علّي يا صدف متعلق به خود حضرت پيرموسي، و نيز در آسمان اول حقاني به نام آسمان روح، و بعد در قبالة ياري، و بعد در دفتر پير موسي، در آن واحد ضبط و ثبت مي گردد. هر چند از نظر باطني در عالم (يا) و كوي اسراريش به صورت مختصر و رمزگونه نامش در لوح محفوظ ثبت شده است. (پيرموسي وزير نه چرخ كبود خاس و گس روح مكرو سبوت). آن هم با چه سرعت حيرت انگيز و شگفت آوري كه كلام اشاره مي كند: ( پيرموسي منويسو وينه‌ي برق زر). كه با توجه به معادلات رياضي در دويست و يازده هزار ميلياردم ثانيه كه تازه سرعت برق يا نور در قلم پيرموسي است. اما زّر سرعتش ميليلاردها برابر برق يا نور است كه در بالا اشاره شد، كه قادر است تصوير و صداي هر موجودي را ضبط كرده و به آسمان اول حقاني يعني آسمان روح ببرد و پس از تحويل مجدداً باز گردد. اگر تمام ذرات هستي كه داراي روح و شعور خاص خود هستند به انسان تبديل شوند و عمل و گفتاري را انجام دهند حضرت پيرموسي تمامي گفتار و اعمالشان را در يك لحظه ثبت و ضبط مي كند.

كجاي كائنات قرار گرفته ايم؟ چكار مي كنيم؟ هيهات و تعجب و صد افسوس كه نه تنها قدر خود را كه قدر ساير ياران عزيز را نمي دانيم. از آنجا كه سرعت نور 300000 كيلومتر در ثانيه است و براي درك بهتر عزيزان آن را به سانتيمتر در مي آوريم، عددي معادل 30 ميليارد سانتي متر به دست مي آيد. حال اگر كسي در يك ثانيه بگويد يا سلطان آنرا در يك سانتيمتر ثبت كنيم با توجه به تنظيم كائنات بر اساس وجود هفتن و به دليل داشتن هزاره اش عدد سي ميلياد را در هفت هزار ضرب مي كنيم عدد 210 هزار ميلياد به دست مي آيد با توجه به اشاره پنجة رموز حضرت سلطان در يكتائيش در هزار ميلياردم ثانيه در خلقت براي هر موجودي اگر آن را با عدد 210 هزار ميليارد جمع كنيم عدد 211 هزار ميليارد همان برق پيرموسي به دست مي آيد كه عدد 211 بر اساس دانش جفر سلطاني اسم اعظم است. خان الماس مي فرمايد: ( اسم اعظمتان نچو وه يادان دائيم بواچون اولاد اولادان ). اگر ما عدد به دست آمدة 211 هزار ميليارد را در سرعت زّر ضرب كنيم با توجه به وسعت كائنات به استناد كلام دورة حضرت آقا عباس نوة شاه هياس وسعت كائنات 10 به توان 35 مي باشد كه انديشمندان جامعة بشري وسعت كائنات را با پيشرفته ترين دستگاهها در قرن بيستم 10 به توان 32 محاسبه كرده اند كه هزار برابر كمتر از كلام است. مي دانيد چه عددي است؟ عدد 211 با يك هزار مليارد و 680 ميليارد نقطه جلوي عدد 211 كه تازه از نوع مجاز آن است كه وسعت عالم باقي را خود يار مي داند و بس، اما زماني كه ياري مي گويد يا داود و او را به ياري مي طلبد مي دانيد در يك ثانيه چند مليارد بار داود به ياري آمده است؟

   اهل حق هميشه در گفتار و اعمالش مورد محبت و عشق و محافظت ابديِ يار قرار دارد و ذهن بالنده و پويايش نيروي بي كراني است كه قادر است و مي تواند مستقيماً بر روي اشياء و مادة فيزيكي در ظاهر و باطن اثر بگذارد كه اقدامي است در آغاز خود شناسيِ كلام (مكيشو هوئي جيهان مكيشو و تار موئي). زماني كه ياري از پردة جهل و تاريكي و دامهايش رهائي يافت آگاه و بيدار مي شود و با شناخت خود در سفرهايش در مي يابد كه پيام حقيقت توسط يار و به وسيلة پير براي سرسپردگان اهل حقيقت و ابناء بشر نازل مي گردد، و در مي يابد كه يار نه تنها صدا و نور خالق يكتاست، كه تجلي ذات و صفات و نور فوق كل نور يكتائي حق است، كه در ميدان حقيقت به وسعت كائنات در دو عالم فاني و باقي و در مرز اين دو يعني هفت آسمان عشق غريو عاشقانة ياري را براي تمام كائنات سر مي دهد. و در شريان حقيقت هر انسان خردمندي كه با گوش جان عمق پيام حق را درك و فهم مي كند مي داند كه (يار) حقيقتِ جاودانه و ابدي كائنات است. شرط لازم و كافي براي درك حقيقت در سر سپردگيِ روحي و جسمي به خالق هستي (يعني يار) در شرط و اقرارش به پير بنيامين است كه بشارت جاويدان حقيقت را در اوج كمال و اقتدار در مي يابد، آن هم در 32 صورت نوراني اش، حال مي خواهد در 32 تخصص معنوي براي رسيدن به تحول معنوي كه در مسير حقيقت يافت مي شود كه در معرفت كامل به معناي همكار يار شدن در كسب قدرت و نيروهاي معنوي در دانش ازلي يار و سفر روح مي باشد كه در مسير آمد و رفت روح در دونادون به عالم فيزيكي و معنوي قرار دارد و يا در 32 آسمان فاني و باقي و يا 32 صورت راهي كه به حقيقت وصل مي شود يا در 32 شكل حروف اسرار آميز يار هرچند كه تمام اينها در اصل يكي مي نماياند (تيمور مرمو: سي و دو صورت مشعل شاهي شعشعه شادي مهر يكتائي ).

   دليل آنكه در كلامهاي حقاني به هفت آسمان اشاره شده است بدين گونه است كه آرايش ستارگان و منظومه ها و كهكشانها در هفت آسمان (كه تعلق به هفت تن دارد) به مانند تصوير ايستاده‌ي يار در فضاي بي كران است كه به نقطه اي از هستي مي نگرد، و پيامي را القاء مي كند كه كهكشان راه شيري نوك برگ انگشت اشارة اوست كه به مانند ذوالفقار است. (اميد است ياران با پرواز روحيشان به كرانه هاي هستي اين تصوير حقاني يار را با دو بال فرشته گونه اش ببينند). اما مابقي آسمانها خالي از ستارگان هستند. در تصاوير ارسالي توسط دوربين هابل آن را به دليل محدب بودن لنز دوربين به صورت مجموعه ستارگان دايره وار با شش پره نشان مي دهد. ياري كه با سفر به دجله درون و يا آسمانها از دامهاي ظاهر و باطن (جهل و ناداني و تاريكي‌انديشي) رهائي يافته است و در فضيلت ياري آگاه و هوشيار شده، آيا ساير ياران را ياري مي رساند؟ آيا تجربيات سفر روحي اش را به ساير ياران منتقل مي كند؟ آيا دانش ازلي يار را كه درك و فهم كرده است به ساير ياران مي آموزد؟ آيا اندوخته و داشته هاي كلامي اش را كه در اختيار دارد به ساير ياران تقديم مي كند؟ آيا با كردارش به يارسان خدمتي مي كند؟ آيا در مستي معنوي اش هوشيارانه اقدامي در روشنگري ياران انجام مي دهد؟ آيا تمام داشته ها و تجربياتش را در تمام عرصه ها رايگان به حضور يارسان و جمع قرار مي دهد؟ و آياهاي بسيار ديگر!!!؟ و يا آنكه فكر مي كند كه اين تجربيات را كه با عمري سختي و رنج به دست آورده است در وجودِ خويش فاني كه مي داند حقير و مجازي است انبار مي كند!!؟ (هيچ ياري اينگونه تفكر مباد كه دام است و دامي بس خطرناك). هرچند ياران عزيز در روشنگري‌هايشان و در آگاهيِ ياريشان به يارسان ناگزير بوده اند كه بهاي تجربه و سطح آگاهي خود را بپردازند، چنانچه ياران عزيز مي دانند در روحِ ياران تمام دانش ازليِ يار وجود دارد، اما در قالب و جسم انساني پردة تاريكي بر چشم باطني كشيده شده است، دريغا كه در اغلب اوقات اين ياران عزيز در نمي يابند كه حقيقت با فداكاري و استقامت در نقاطي به دور از قيل و قال در اين جهان بدون غال و غيل كشف مي گردد، هر ياري بايد توجه خود را در خدمت روح قرار دهد چراكه اسرار يار پوشيده و پر رمز و راز است و تنها در سكوت و سفر به دجلة درون و يا برون از جسم و يا در جمع به او ارزاني مي گردد.( هر كس درياش دي خاموش بي وه قار) آيا بهتر نيست هر آنچه كه در اختيار داريم صادقانه به ياران تقديم كنيم و دست ياري به سوي يكديگر دراز كنيم، و به ياري يكديگر قد علم كنيم و از هم سبقت بگيريم و نگذاريم براي ساير يارانِ دست به قلم لغزشي به وجود بيايد، و يا آنكه به مانند متكبران و مغروران در دام منيت گرفتار آمده و به مانند محتكران كلامهاي حقاني كه ياران را از نور آن محروم كرده اند ولي آن را در اختيار غير يار قرار دادند و آنرا فروختند و تاريكي و جهل را رواج دادند و موجب لغزش بسياري از عزيزان شدند عمل مي كند.( يار و بي كلام مو وه خراوي) اما بايد اين حقيقت تلخ را عنوان نمود كه اينگونه ياران در دام انرژي و قدرت منفي كائنات گرفتار آمده و از دار منيت و تكبر و خودخواهي به زير كشيده مي شوند، روحشان آرام آرام به خواب مي رود و در تاريكيِ وجود ويرانه اش دست و پا مي زند. ( ميرد مني بار يانه­ش ويرانه) و در نهايت نامش از دفتر پيرموسي حذف و مقام ياري اش را از دست مي دهد تا در دونهاي بسياري براي پالايش گناهانش و خيانت به خود و به يارسان در جائي قرار گيرد تا با تزكيه مجدداً مقام ياري را كسب نمايد. اما آن وديعة الهي يار كه در نزدش بوده در ظاهر و باطن از او گرفته شده وبه ياري ديگر اهدا مي شود تا در اختيار يارسان قرار گيرد، كه كرداري بس عظيم بوده و خلعتش تافتة پير بنيامين است.  ( هر كس بذري نه راي ياري بشانو ئا بذره پي روي حساو ممانو). (به دو هفتاد هزار پير بنيامين در كلام برزنجه و يا هفتاد و دو هزار داود توجه كنيد). هميشه بايد هوشيار بود چون يار در هر لحظه به تمامي روحها در كل كائنات بخصوص در وجود ياران اهل حقيقت سركشي مي كند حتي پير يگانه هستي كه قلب كائنات شاه پنهاني است به ياران سر مي زند كه آنان را سامان دهد ( روحم جاسوسن منزل وه منزل ) . چون ياران اهل حقيقت جزئي از وجود خود ياران اند در لحظه اي كه يار يا پير سركشي مي كند آن يار عزيز آنچنان دچار سرمستي معنوي مي شود كه به تمام كائنات و حيات عشق مي ورزد و با انفجار نور در درونش روحش به آسمانهاي حقاني به پرواز در مي آيد و همه چيز را مي بيند يار در تجلي يكي از ياران چهل تن به نام مستي اين حركت حقاني را انجام مي دهد، يك انرژي فاقد خستگي و ...

   اصولاً تمام كائنات در مقابل يار خلع صلاح است و ياران در هر مرتبتي كه باشند باز تحت ارادة حقيقت قرار مي گيرند حتي در مستي معنوي، چون يار قانوني بر كائنات و خويشتن است و در تمام كلامهاي نورانيش اظهار مي دارد كه تمامي كائنات و حياتش خدمتگذار او هستند. اما با وجودي كه فرمان يار بر تمام كائنات و هستي اش و هر آنچه در اوست مطاع است هرگز نيايش و ستايش خود را در هيأت انساني مجاز نمي دارد و خود را يكي از ياران مي داند ( ئه­زيش يووه­نان چه­ي ياري ره­مه ) ستايش در خور يار كمال آگاهي است، و اين از رنگبازي يار است. در بده بستان بين حضرت سلطان و عابدين اين موضوع آشكار است. درست است كه در اين زمانه ياران در دام حضرت سلطان و پيربنيامين قرار گرفته اند و فرياد دينداريشان به اوج آسمانها رسيده است اما در هر دوره اي كم نيستند ياراني كه با كردارشان به جامعة يارسان با گفتار و نوشتارهايشان خدمت كرده اند و در گمنامي و انزوا در گوشة عزلت بار سنگين ياري را به دوش مي كشند ( ياري بار نه ره فيلانه ) و يا با مظلوميت دست به قلم برده اند ( شون راي ياري ها وه به لاوه ) گرفتار ناسزاها، تهمت ها و تهديدها و ... شدند. اما از دام منيت و تكبر و غرور فاصلة بسيار گرفتند و رها شدند، اهل حق و حقيقت مبرا از غرور و منيت و تكبر و خطاست و در سكوت و وقارشان در انتظار ظهوراند. يك اهل حقيقت با مطالعه كلامهاي حقاني آنچان دچار شور و شعف وجدآميز مستانه معنوي قرار مي گيرد كه عاشقانه به راز و نياز با يار مي پردازد و رابطه اش را با ذات الهي يار آنچنان مستحكم ميگرداند تا از الطاف جاودانه يار عاشق و توبه پذير بهره مند شود.

رسيدن به قلمرو الهيِ يار، هدف تمامي ياران است، اما بنا به فلسفة تكاملِ انسان به آهستگي پيشرفت ميكند، و اين يك حقيقت تلخ و انكار ناپذير است. در تمام كائنات هيچ جايگاهي بالاتر از رهبر معنويِ يار وجود ندارد، زيرا يار به تنهائي از آگاهيِ تابناك و نوراني حقاني برخوردار است. كساني كه به يار و حقيقت اتهام كذب مي زنند نمي دانند كه چگونه فريب قدرت منفي كائنات را خورده اند. تحريف كنندگان حقيقت هرگز به نور حق دست نخواهند يافت، آنان نمايندگان انرژي منفي كائنات هستند كه در كوشش و تلاش اند تا در اثبات گفتارشان پندار بيهوده نشر كنند. نمايندگانِ قدرت منفي كائنات به گونه اي عمل مي كنند و مي نويسند كه گوئي ارجح است. و هميشه به ترتيبي عمل مي كنند كه ايمان به حق در وجودشان متزلزل مي شود و به توهماتشان دامن مي زند، به اين ترتيب نااميدي و محروميت و ناخشنودي را در وجودشان به بار مي آورد، اين توهمي است كه هرگز فرصت يك نگاه اجمالي به واقعيت حقيقي را هم برايشان ميسر نمي سازد و موجب روشن شدن ضمير هم نمي گردد، و حتي به دانش بقاء روح هم منجر نمي شود. كسي كه آموزشهاي قدرت منفي را در پيش مي گيرد به دروغ اميد بسته است، لذا اميد به تفرق تنها سرماية اوست.

   هرچند قدرت منفي كائنات بخشي از قدرت الهيِ خود يار است كه به عنوان تزكيه كنندة همة روحها در اين جايگاه نهاده شده است، و تأكيد خود را بر ذهن و جسم استوار مي كند تا روح نتواند آزادانه به تجلي بپردازد (و تا زماني كه به فراسوي عقل و به درون صحنة معنويت يعني حقيقت قدم نگذارد همچنان در دام گرفتار است. هدف و قدرت نيروي منفي كائنات بازداشت روح در دام خويش است،(تا روزي كه حقيقت را بياموزد و راه خود را در طريق كمال به سوي يار بيابد).

   حقيقت قصد تملك هيچ كس را ندارد و نيز حقيقت ملك مطلق هيچ كس نيست ( راگه­ي دين يار نييه­ن وه ميراس ). حقيقت متعلق به حق كه نامش يار است براي جويندگان حقيقت بنا نهاده شده است.

در آگاهيِ ياري هر اهل حقي ناگزير است دريابد كه دانش الهيِ يار دست اندر كار خلقت است، اما درك يار يعني آنچه كه دست نيافتني است آسان نيست. تنها زماني كه وحدت ازلي و ابديِ اشياء را درك نمود فقط روحش آزاد مي گردد و به فراخور آن مي‌تواند به قدر و نسبت خود از دست نيافتني درك داشته باشد. هرچند عالم هستي انتهائي ندارد اما انسان به عنوان سلولي از اين بي نهايت انسانخدا مي گردد. چراكه انسان به مانند يار است و اين قابليت را دارد كه به مانند يار قادر به ديدن ابديت در حيات باشد. ديگر به دانش و دانسته ها بسنده نمي كند، بلكه اصلوبي واقعي را كشف مي كند تا در آن پديده هاي موجود در قلمرو معنوي و حقيقت را بفهمد. حالتي كه در عينِ حالِ هر شي به تنهائي در آن واقعيت دارد كه اين كيفيت همان ابديت مي باشد.

   اصول حاكم بر جهان‌هاي مادي و روانيِ پائين، قوانين انرژيِ منفي كائنات اند كه تلاش مي ورزد تا القاء كند. اين مهم در تمامي اديان يكسان است و طريق هدايت كنندة ذهن ناتوان از انديشيدن را منظور مي‌گردد. او همه دستاويزي را به كار مي گيرد تا كارگر واقع افتد و چه بسا كه قدرتش حيرت آور است. ارائه مي كند اما غيرحقيقي.

   ياري طريق خداشناسي از منظر راستي و پاكي و نيستي و ردا مي باشد كه با سفر روح به فراسوي آگاهي، آئين ازليِ يار را درك مي كند، تجربه اي كه شخص با ارادة خويشتن از طريق سفر به درياي بي كرانِ درون بدان نائل مي گردد، (سفر به دجلة درون با آگاهيِ دروني).

   روح در ابعاد لامكان و لازمان است، كه جوهرة يار در اين شرايط كه همه علم مطلق، قدرت مطلق، حضور مطلق را در يك كلام خداآگاهي است كه تلاء لوء مي كند تماي مذهبها فلسفه ها و مكاتب اسرار، مشتقات آئين ازلي يار هستند و حقيقت، ماسواي اين درك حوزة آگاهي است، چون دانش ازلي با سفر روح در گسترش آگاهيِ درون، از طبقات روانيِ پائين به وضعييات شعف انگيز طبقة فوقاني است، آنجا كه فرد اهل حق احساس مي كند نوعي هوشياري عرفاني از بودن را دارد، اين تجربة گران سنگ به واسطة سفر به دجلة درون ميسر است كه ياران و پيران از آن عبور كرده‌اند ( ئه­و شه­هر خاموش شه­وي شياني ئه­و شه­هر خاموش ) در كلام شيخ امير حضرت تيمور باباگلاب باباشاهمراد ...

   وضعيت كمال حالتي از رهائيِ هويتِ اصيل فردي است كه از طريق انهدام دائم تماميِ بروز خويشِ حقير به وسيلة روح در حين عبور از يكايك طبقات هستي تا رسيدن به قلمرو بهشتي يار به دست مي آيد. ( بهشتم ياره­ن ) در هر زمان كه هر كس تحت ارادة حقيقت قرار گيرد ديگر آن شخص سابق نيست و در تحول عاشقانه اش در مي يابد كه خود مركز و كانون حقيقت بوده و ابزار بالقوة يار است كه با گذر از جاذبه ها و شگفتيهاي جهان مادي به رستن رسيده است، و اين گاهاً از انرژي منفي كائنات برمي‌خيزد كه فرد را با هويتي تازه و مستقل در وضعيتي كه آگاهي انساني نام ندارد قرار مي دهد. سنجش در مرز حق و باطل در جايگاهي كه نظم زودگذر فاني حاكم است و در وضعيت كمال رنگ و رو رفته مي‌نماياند، توجه توكل و مؤلفه‌هاي انساني را به خود مي طلبد. تا مبادا ناخواسته در دام گرفتار گردي. آنوقت به حقيقت متمركز مي شوي و از استحاله برون مي جهد، پس آرام و قرار ندارد و هر لحظه در فكر يار و ياري مي‌باشد، طاقتش بي طاق مي شود، و بازگشت به خانة حقيقيِ يار را هر لحظه در وجودش تكرار مي كند. اما چگونه مي تواند به سراي يار دست يابد؟ رو به خواندن كلام مي كند، در جمع شركت مي كند، درد يارسان را مي فهمد، اما كاري از دستش بر نمي آيد، بي قراريش تداوم مي يابد تا زماني كه در يابد براي رسيدن به يار بايد در آغاز به مجرائي براي يار تبديل شود و سپس مي فهمد كه با كردار و خدمتش به يارسان اولين قدم را به سوي يار بر مي دارد، دست به قلم مي برد، كلام حقاني را جمع آوري مي كند و حتي ارثية مادي كه به او رسيده است با سرماية زندگي اش را در راه ياري هزينه مي كند و با نهايت عشق و ادب در مستيِ ياري گام بر مي دارد و زماني كه كلام و ديدگاهايش و رنجهايش را صادقانه با ياران در ميان مي گذارد و حاصل عمر خود را به ياران تقديم مي كند با چه دنياي هولناكي روبه رو مي شود!!! نمايندگان اهريمن عليه‌اش قد علم مي كنند، چشم ديدن او را ندارند و... اما چه باك چون ياران فهيم در ظاهر و باطن در كنار او قرار مي گيرند، خداي ما سلطان است و از ما محافظت مي كند.

   سقيم نهادان بي بصيرت بر اهل حق و حقيقت عنادي مي‌ورزند، و با خود پسندي و حق به جانبي و غرور و تكبر و نفس گرائي به نوبه خود تلاش مي ورزند تا ياران را در محاق نگاه دارند و سپس با استحاله در تحديد و تحارب به تحقير بكشانند و زندگيشان را با تهديد و ستم در معرض خطر و نابودي قرار دهند و با نوشتن مقالات كذب و تهمت آميز در روزنامه هاي كثيرالأنتشار و كتابها به اهداف تاريك و سياه خود برسند. اما سخت در اشتباه اند چون اندوه فراواني نصيبشان خواهد شد و دونادونشان در اين جهان خاكي به تناسخ كشيده مي‌شود و افزايش مي يابد، مشقاتي ناگفتني در تجربة مرگشان كه زائيدة اقدامات خصمانه اشان نسبت به اهل حقيقت است علتي آشكار در نبرد با حق تلقي مي شود، و در تمام طبقات هستي مجازاتي سخت دامنگيرشان خواهد شد. كساني كه نمايندگي اهريمن را به عهده مي گيرند اينگونه عمل مي كنند و حتي هرگز با خود از در صلح و آشتي بر نمي آيند.

اهل حق هميشه در حال نبرد با چهره و قدرت اهريمن است، و كساني كه از قدرت منفي پيروي مي كنند، عموماً به قدرت مادي و نيروهاي كوچكتر عواملشان دل بسته اند تا بتوانند شيوة ظريف بازي قدرتِ منفي كه كار كرد پيچيده اي از عملكرد قدرت اهريمن دارد را به كار گيرند. اما در مقابلِ تمامي قدرت مطلق به كاستي مي گرايند چراكه زمان به عنوان يكي از هستهاي اين مطلق حلال‌گر بسيار توانائي‌است.

قدرت الهي در دو جبهه هم از قدرت حق دفاع مي كند و هم از فرزندان و يارانش كه در ازل سر و روحشان را به حق تقديم نموده اند، هم در عالم خاكي در آموزشهاي حقيقت قلبشان را به يار تقديم كرده اند. هرگاه حقيقت و ياران مورد هجوم و عصيان و نا رضايتي در ميان پيروان حقيقت قرار مي گيرند يار از خود دفاع مي كند نه به صورتي كه كسي انتظارش را داشته باشد بلكه به شيوه اي كه تنها معدودي از ياران آن را تشخيص مي دهند. دفاع از ياران از طبقات دروني و از جانب يار به وقوع خواهد پيوست ( رنگ باتنيم زيادن پر خه­ته­ر )، حتي آنانكه در مقابل ياران اظهار ناخشنودي مي كنند هرگز نخواهند توانست به يار و جايگاهش يورش برند، چون آنچنان مكافاتي در انتظارشان خواهد بود كه اغلب نه دريافت كننده آن را تشخيص مي دهد، نه كساني كه شاهد واقعه بوده اند.

اهل حق كه لقب فرزندان يار را به خود گرفته اند ( سلطان مرمو: ئه­ز تاتي گشته­نان ميردان فرزندان منن) مردماني حماسه آفرين و با فضيلت اند كه هميشه مورد تجاوز و سركوب اصول گرايان واقع مي‌شوند تا مانع رواج جهان بينيِ حقيقت شوند.

   بشر بيش از آنچه ايثار مي كند دريافت نخواهد كرد، اين حقيقتي است حاكم در تمام وضعيتهاي آگاهي در تمام طبقات هستي. هرگاه عضوي از يارسان هديه اي را از يار درخواست كند بايد صاحب وضعيتي از آگاهي باشد كه لازمة دريافت آن گردد، و يارسان با سر دادن در راه حق، حقيقت را به دست آورده است، و هميشه با خشونت مخالف و اعمال زور را نمي پذيرد. مسؤليت كامل خود را در برابر اجتماع و نظامي كه در آن زندگي مي كند مي پذيرد و هرگز از آن دسته قوانيني كه ساختة بشر مي باشد و آزادي او را نقض مي كند و موجب محدوديتهاي جسم و قلب و روح مي شود پيروي و طرفداري نمي كند، بلكه فقط قوانين حق را به رسميت مي شناسد.

اهل حق در ميدان عشق زندگي مي كند و علي رقم هرگونه رفتاري خصمانه كه توسط دشمنان حق بر وي روا مي دارد هرگز منهدم نخواهد شد. هيچ كس در عالم خاكي و در تمام طبقاتش قادر به انهدامِ جاودانگي او نخواهد بود. انسانها مي توانند اهل حق را مورد ستم و آزار و يا شكنجه قرار دهند و موجبات درد و اندوه او را فراهم سازند و يا از او سلب حيات كنند، و لاكن انهدام او ميسر نيست.

   اهل حق روح به كمال رسيده است، جزئي از عالم فاني نبوده و نيست كه در مقابل ستم و كشتار خم به ابرو بياورد و يا به خاطر منافع مادي دلشاد شود. هر كس عشق خود را به اهل حق و حقيقت ايثار نكند در يكي از دونهايش در گوشه اي از اين كائنات بهاي سنگين آن را بايد پرداخت كند. واي به حال آنان كه ظلم و ستم مي كنند و با كينه و نفرت به مانند شتر كف بر لب شمشير مي كشند. توهين و تهديد و ارعاب را مقدمة تنفر خويش قرار مي دهند و از يار متنفراند. اينان هرگز حق و حقيقت را با نور الهي نخواهند ديد و 211 هزار تناسخ حيواني كه براي غير يار رقم خورده است را در سرنوشت خويش به دست مي آورند .

آنان به تير حضرت مصطفي كه بدترين مجازاتها را به همراه دارد مي رسند. در دام انرژي منفي از يك سو كه براي پرورش روح در هر قالبي براي رسيدن به كمال در نهايت درجه وصل در ميدان حقيقت كه چهره هاي گوناگوني دارد و براي آبديده كردن ارواح در طبقات مختلف هستي اقدام مي كند، چه اقدامي چه بلائي براي آنان در تمام طبقات هستي رقم مي زند كه جهنم در مقابلش بهشت مي نمايد. عدم شناخت ژرفاي دامهاي هستي در آغاز هميشه ستمگران را به گرايش ماديگري و غبار ناشي از تاريكي مي كشاند و رشد معنوي اشان را متوقف مي كند. با آفريدن مشقات و توهمات و هر چه دشوار كردن زندگيشان ، آنان را از حق دور مي سازد.

و از سوي ديگر خطاكاران و دشمنان حقيقت علاوه بر تير مصطفي كمان دار در عالم خاكي به نابودي كشيده مي شوند و در قوم ملت سيواك كه آدم خواران خونخوار و تاريك انديش هستند كه زير انداز خوابشان فضولات حيوانات است قرار مي گيرند، و تازه پس از آن با تير چهل تن ياران حضرت مصطفي به يكديگر پاس داده مي شوند.

   عوالم منفي به مانند مدرسة زندگي براي روحها است كه در آن زندگي كنند تا درسها بياموزند و بفهمند و درك كنند كه آزاري به موري هم نرسانند. انرژي منفي كائنات مخلوق يار است( خاص هر اسحاق گس هر اسحاق) كه قدرت منفي كيهان را با قدرتي اسرار آميز به جريان اندازد، تا جهان‌هاي مادون فيزيكي و رواني را نگه داري نمايد. جهاني كه ارتعاشاتش حالتهاي گوناگون خشن ماده را به نمايش مي گذارد، و به مانند اهريمن كه مظهر منفي گرائي و سردستة بدان است براي تخريب ذهن وجودي آدمي اقدام مي كند و مي كوشد موجب ايجاد شكاف و اختلاف ميان ياران گردد.

در خصوص اينكه ياران چه واكنشي نشان مي دهند، و چرا همه نوع ترديدي در ذهنشان متجلي مي شود تنها بيانگر رنگ باطني است، ليكن ياران هرگز در اثر اينگونه اعمال آشفته نمي شوند، چون مي توانند توهمي را كه نيروي منفي و سر دستة بدان براي قربانيان خود مي آفرينند ببينند و آن را درك كنند.

ياراني كه اجازه مي دهند قدرت منفي او را به ورطه اي بكشاند تا بار گناهان و نفرين‌هايش افزايش يابد اقدامي عليه خود به عمل آورده است. او بايد در برابر انرژي منفي كائنات با عشق به يار و حقيقت تداوم يابد و آن را از خود دور سازد. كه غير آن به اندوختة گناهان مي افزايد.

تسليم در مقابل انرژي منفي در ساير طبقات تحتاني به تعبيري حجر سم مي باشد كه طبيعتي گناه ساز داشته و غالباً اقداماتي بر ضد ديگران به حساب مي آيد. اگر كساني در اداي احترام به اهل حق و قائل شدن به شأن و مقام پير ، سادات، دليلان و غلامان و يا هر يك از طالبان حقيقت و حتي عزيزان خود قصور ورزند اجباراً نتايج ناگوار آن را به بدترين شكل ممكن متحمل خواهند شد. آنان كه در عشق و جهد در درك يار شكست مي خورند در سلسله­اي طولاني از دونادون جاي داده مي شوند تا سرانجام مقام ياري را كسب كنند و در ميدان حقيقت با چهار ركن ياري پيشرفت خود را رقم بزند كه غير آن در دايرة نيستي محو مي‌گردند. بنابراين آثار حقيقت علاوه بر چهار ركن ياري در سه اصل بنياني، تجلي خود را به نمايش مي گذارد. نخست، يار جمعي تشكيل داده است كه بر محور كائنات شموليِ حيات از طريق سلسله مراتب معنويِ ياران حقيقت استوار است كه بالاترين قدرتهاست، چون خود يار در آن حضور دارد و توسط ساير يارانش در ظاهر و باطن دائماً برقرار مي‌گردد و با ارتعاشات نيرومندش ياران را در هر مكاني سامان مي دهد و انرژي منفي را از آنان دور مي سازد. دوم اشاعه دهندة فرهنگ، همراه با عشق ياري، فرصتي است براي تماميِ ياران اهل حق كه آرزو دارند راهشان را از ميان تماميِ بار گناهان در تمام جامه‌ها ادامه داده و با تغيير دون فعلي اش براي ابد به جهان يار وارد شوند. آيا به راستي مي دانيد كجاست؟

و سوم اينكه به همة ياران ثابت كند كه بقاء در ابديت از طريق هدايت يار در دون اهل حق و حقيقت امكان پذير است، كه آن را بايد زندگي شمرد و بس. (فاني په­ي باقي زروره­ن) همانگونه كه بيان گرديد هدف خالق هستي از استقرار جهان‌هاي منفي و مجازي پرورش روح در تمامي قالبهاي دونادون براي رسيدن به كمال - ودر نهايت به درجه وصل در ميدان حقيقت- است، كه مترادف همكار يار است. اما تاريكيِ چشم باطني و پرده گرفتن ديده داران و نيز گرد و غبارِ ناشي از تاريكيِ معنوي، شيوة اسرار گونة ياري در ديده داري، و عدم وصل به يار از طريق دجلة درون به دليل عدم تمرينات معنوي و تغذية نامناسب و انتخاب نامناسب جا و دلائل ديگر و نيز دامهاي گوناگون ظاهر و باطن را در دوران كنوني از دست داده اند. اما ...

عدم شناخت ژرفاي دجلة درون و گرايش به مادي گري و مسدود بودن چاكراهاي بدن و موارد فوق همگي دست به دست هم داده تا سرعت معنويِ ياري براي آنانكه در دام هستند كند شود. نيروي منفي كائنات به عنوان مخلوق يار تابع قانون يار است و وظيفه اش آفريدن مشقت و توهمات و هر چه دشواركردن طريق زندگي براي هر روحي است كه مي خواهد به يار برسد. چون عالم فيزيكيِ زيرين و طبقات تحتاني فقط حيطة توهم و مجاز است. تمامي ثروت عالم فاني صرفاً بازيچه هاي نيروهاي منفي است، و زماني كه ياران درمي يابند كه يار در انتظار آنهاست ديگر عالم فاني و ثروتها ... برايش زره اي ارزش نخواهد داشت. يار كليد اسرار براي تمام هستي در تمام كائنات است كه از طريق حقيقت تحت هر عنواني گام بر مي دارند، و در مي يابند كه يار روح اعظم است، اسم اعظم است و فارغ از تمام توهم ها و مجازهاست كه قدرت منفي مي آفريند. اهل حق سعادت مندترين افراد جامعة بشري مي باشند، زيرا كه در اوج پرورش در عوالم زيرين و مجازي در آزمونهاي يار كه برايشان منظور گرديده و نيروي منفي كائنات آن را به مرحلة اجرا درآورده است با سربلندي پشت سر نهاده اند، و پس از طي اعصار طولاني در پرورش معنوي در دونادون بيشمار به آخرين دون زندگي خود در زمين رسيده است، و تحت راهنمائي عاشقانة يار در وصل قرار گرفته است. اهل حق عشق را با چراغ معنوي كه در دست دارد با سر و جان خويش به هستي نسار مي كند، هر چند در مقابل مورد سوء استفاده، ناسزا، نفرت ،تمسخر، تحقير و بد رفتاري و تهديد قرار مي گيرد، اما اين تاريكي و جهل را با عشق به نور تبديل مي كند. عشق به همة هستي و موجوداتش كرداري است عاشقانه كه به يار منتهي مي شود، اين ايثار عشق از طريق معنويت در اهل حق بودن و حضور در حقيقت كسب گرديده است. ظرفيت عشق ورزيدن سعادت معنوي در عالم فاني و مجازيست. اگر عشقِ يار بر عشق طالب رجحان نمي داشت جاي چندان اميدي براي رسيدن به يار در ميان نبود. عشق يار از قدرت درك و فهم بشر سبقت مي گيرد، به همين علت روح فردي مادامي كه بر طريق حقيقت گام بر مي دارد همواره از ميان امتحانها عبور مي كند. ياران اهل حقيقت هنگام رسانيدن پيغام حقيقت اعم از تكثير كلام حقاني و يا نوشتارها و يا اعلام نظرياتشان در چهارچوب ياري براي ساير ياران بايد احتياط به خرج بدهند، فقط معدودي از ياران مي پذيرند كه به كلامها و نوشته هايش گوش دهند و توجه نمايند، چون آنان آنچنان در افكار سنتي خود غرق شده اند و معتقدند اعتقاد به هر كلام و گفتار ديگري با هر منشأي نادرست است آنان در استحالة جامعه به گونه اي با تار وپود زندگيشان عجين شده است كه چنانچه كسي از ياران حقيقت را بيان كند و يار را وجودي برتر معرفي نمايد خود را در معرض خطر جدي قرار داده است. به همين علت اهل حق بودن شهامت مي طلبد و بايد در راه ياري فداكاري كرد. لذا با قاطعيت به ترويج پيام حقيقت در ميان ياراني كه فاقد كلام بوده ادامه مي‌دهد، چون نيروي منفي كائنات از هر كسي در لفافة هفتاد و دو دين پيچيده است، بخصوص در كوي نامردان. اين نيروهاي تاريك انديش به هر نحوي كه ممكن باشد كوشش مي كنند تا به هر شكلي به مقاصد خود با خود فروشي دست يابند. يك اهل حق بايد بداند كه زندگي نمي تواند همة آن چيزي را كه او در رابطه با يار مي پسندد برايش محيا سازد، اگر چه مي داند كه يار از او به منزلة مجراي خود استفاده مي كند. همه چيز به خوبي پيش خواهد رفت در نتيجه اهميت چنداني براي آنچه ممكن است براي كالبد فيزيكي و انسانيش پيش آيد قائل نمي شود، چون هيچ مانعي قادر به باز داشتن او نيست، براي او مهم نيست كه تمامي ماديات را كه در زندگي دارد از وي بستانند، تا آنجا كه همه چيز مگر خودش را ببازد و جز رواج پيامِ يار چيز ديگري برايش اهميت ندارد، و اين را جار ياري گويند، هر چند كه در باطن وظيفة ايوت حشار است.

اگر معاندان اهل حق و حقيقت بر روي ياران تيغ جهل و ناداني با كينه و نفرت مي كشند اصلاً اهميت ندارد، اما آنان كه در ميدان حقيقت حضور دارند ديگر چرا؟ مگر خداي ناكرده در استحاله و خيانت به خود و يارسان قرار گرفته اند كه تيغ بر روي هم مي كشند، آيا اگر ياري زندگي و عمر خود را در راه ياري هزينه مي كند و بر اساس هوش ياري خود جلوتر از آنان دست به قلم برده است و حسادتشان كه دام جهل و تاريكي است برانگيخته شده بايد اينگونه عمل كنند!؟ (ياري وه صدقه و قوربان وه مهرباني) آيا متكبران در وجود ويرانة مني بارشان با آگاهي يارسان مخالف اند و يا منافع مادي اشان به خطر مي افتد؟! آيا با روشنگريِ ياري بازار دروغ پردازي و خيانتشان آشكار مي شود!؟ آيا خامان و خاران در عرصة ياري نفوذ كرده اند كه اينگونه عمل مي كنند ويا آنانكه با خطاي خاندان شرط راه يار را شكسته اند حقيقت را برنمي تابند .

البته هر ياري حق دارد كه بر نوشتارها نقد داشته باشد و راهكار ارزندة خود را بيان نمايد، اما با تهديد و توهين چرا؟ چگونه در ميدان حقيقت در مقابل يار حاظر به خود اجازه مي دهيد كه با تهديد ابراز نمايد، و سخنهاي ناشايست كه در شأن هيچ انساني نيست بيان كنيد. آيا جوانمردانه حاضر است به گفتار خود عمل نمايد؟؟ ما كه سري نداشته و نداريم، اگر با اين اقدام شرايطي برايش فراهم مي گردد كه تاريكي و حسادت از وجودش برود و از دام انرژي منفي كائنات رهائي يابد ما حاضريم اين گوي و اين ميدان. در مقابل تمامي ياران به مانند عضوي از يارسان تسليم ارادة حقيم و تو را با تمام وجود عشق مي بخشيم، چون حيف است از حرفي كه زده اي برگردي و با بي احترامي به خود پا روي شرط و اقرارت بگذاري، مرد باش و عمل كن، اما مواظب باش كه قيمت يك قطره خون يك اهل حق غرامتش خود سلطان است، مي تواني تاوانش را بدهي؟؟؟

يار هميشه در حال محك زدن ياران اهل حق به هر طريق ممكن است، چون مي داند كه اين تنها راه براي هوشيار نگه داشتن ياران در برابر هر آنچيزي است كه ممكن است در زندگي اش پيش بيايد. گاهي درد نصيب مي شود، چون غالباً درد آفرينندة هوشياري است و گاهي دشواريهايي در زندگي، و زماني كه ياران به اين تشخيص نائل آيند خود را سعادتمندترين خواهند يافت، چون يار او را در روند استحلاكِ بار گناهان قرار داده است آنوقت او را به ستوه بالاتر آگاهي مي رساند. هر ياري كه عشق يار را به هر نحوي دريافت كند حقيقتاً سعادتمند است. اگر يار در ظاهر و باطن با نوك انگشت خود او را لمس كند و يا او را در آغوش بگيرد و يا او را ببوسد، عشق و هداياي الهي به طالب منتقل مي شود. اما ياري تنها يك رابط و مجرائي است كه بركات حقانيِ يار را به اهل حق مي رساند. اهل حق از نظر معنوي آنچنان پرورش مي يابد كه با آرامش خاطر و با عشق و صافي دل الهام بخش بسياري از مردم مي‌گردد. اهل حق هميشه به اطرافيانش شعف و شادي و عشق و دانائي نسار مي كند و نمي تواند غير از اين باشد، او آماده مي شود تا كلام اسرارگونة حق را براي آناني كه آمادة شنيدن هستند بيان دارد و تقديم كند. ياران صافي دل در كنار هم اسرار كلام را ره گشاي زندگي خود قرار مي دهند، اما در اين ميان جسم آدمي به عالم فيزيكي و تحتاني تعلق دارد كه نمايندة نيروي منفي است و روح نمايندة يار و قدرت برتر است، اين دو هرگز با هم ديدار نمي كنند، آن زمان كه صورت زيرين يعني قدرت ذهن كيهاني و انرژي منفي كائنات از ميان برداشته شود روح به عوالم يار وارد مي‌شود، همانند معنويت يار و دانش بشري كه بدين منوال از هم دورند. معنويت نمايشگر برترين كيفيات در بشر و كائنات است در حالي كه دانش تنها نمايندگي چهرة منفي يا مادي آنرا به عهده دارد. عجب روزگاريست ما گرفتار آمده ايم!!

در نُه آسمان مجاز و هفت قالب تودر تو محصوريم، و با بي خردان و اهريمن در حال نبرد، ذهن نمي تواند حقيقت را بجويد بلكه قادر است در جستجوي قماش مادي و ضروريات بقاء در عالم تجلي منفي باشد كه تمامي حيات و جوهرة يار با او در نبرد است. كانون ضد و نقيضها و كانون حقيقت در درون همه چيز نهفته است، وياران اهل حق در سكوت و عشق مشغول دعوت از تحول معنوي خويش مي‌باشندكه هدف حقيقي حق است. معنويت هميشه در نظر كساني كه صاحب آگاهي معنوي نشده باشند رياكاري جلوه مي كند، آنگاه آدمي درمي يابد چه دروغهائي در آستين او نهفته است، لذا نبايد آنرا به وي گوشزد كرد، نه به اين خاطر كه غير اخلاقي و غير انساني تلقي مي شود بلكه متأسفانه به اين دليل كه به اين ترتيب خودش فريب نيروي منفي را خواهد خورد. نمي توان در كنار يك دروغگو زندگي شادي داشت، كساني كه در وضعيت آگاهي انساني نه از نظر آگاهي روحي به سر مي برند هميشه آماده اند تا ديگران را فريب دهند، در حالي كه خودشان هم به خاطر اعمال و وضعيت خود دستخوش نااميدي مي شوند.

يار مي داند درون هر يك از ياران اهل حق چه مي گذرد اما مداخله نمي كند. پيام يار در چهار ركن ياري بي ريا و مبرا از نكوهش است، وما در اين دوران با دروغهائي كه شنيده ايم چها كه نكشيديم، اما دم نزديم، چون از يار و جايگاهش دور افتاده ايم، رنجها مي كشيم و زماني آرامش خود را به دست مي آوريم كه در كنار يار باشيم. بهشت هم به راستي يار است و هر آنچه كه در كائنات وجود دارد را در درون يار مي توان يافت ، چون در درون حق است وهر زمان اين درك در روح به تجلي برسد انفجار عظيمي از دانش و شكوفائي نصيب مي شود كه موجب آسايش و شادماني است.

فضا زمان علييت همگي در درون جوهرة يار حضور دارد در هفت قالب تو در توي جسماني در تار و پود يكايك اين قلافها اصول اساسي جوهرة يار تنيده شده است و طيفي را شامل مي شود كه از زرايب زندگي هوشيارانة ما تا روابط و قوانين حاكم بر طبيعت را در خود دارد و هر يك از جنبه هاي كيهانيِ فرد و طبقه اي كه به خود تخصيص مي دهد بگونه اي است كه كالبدهاي يكايك افراد بشر از عوالم صغيري هستند كه درون يك عالم كبير وجود دارد.

سخن گفتن عاشقانة درست، شنيدن درست ،خدمت درست ،كردار درست، قلم زني درست و اعلام پيام يار همه در يك الگو قرار دارند، چون با اتكا به يار با تبديل شدن به يك مجراي الهي آدمي را در الگوي درست ياري قرار مي دهد. چاپ كلامهاي حقاني و خدمت به يارسان خصائص نيكوئي است كه به رشد معنويت حقيقي منتهي مي گردد و مالاً بار گناهان فرد در يك زندگي به پايان مي برد و در نهايت به عالم يار قدم مي نهد و هرگز نيازي به بازگشت به طبقة فيزيكي و دونادون مجدد نخواهد داشت.

   يك اهل حق در زندگي اش جويندة يار است، پس به هنگام برآوردن وظايف ياريش در جامعه اي كه در آن زندگي مي كند با تضاد روبرو مي شود، اما نداي روح موجب مي شود تا تنها نداي يار را پاسخ گويد. نداي يار متعالي ترين نداها است، چون نزارة معنويِ حق براي بازگشت دوباره به جايگاه و خانة حقيقي است. اين خطابي الزامي است و نمي توان آن را با ديگر خطابها مقايسه كرد، چون بايد آرامش را در قلب خويش پيدا كرد.

   اما در جسم، روح از نكوهش و تحقير زندگي اطرافش رنج مي برد، لذا خود را بايد وقف يار نمود و اين وفاداري، تمامي حيات را به وي ارزاني مي دارد. او عاشق تمامي مردمان و همة مخلوقات و تمام زندگي مي شود، در اينجاست كه در مي يابد زندگي در اين عالم فاني به مثابة مجراي معنوي يار چندان فارغ از خطر و مشكلات نيست. وقتي دريافت كه يار كيست درمي يابد كه معنويت عظيمي در درون خود دارد و يار در كنار او با تمام قدرت حقاني اش از وي دفاع مي كند. هر چند جامعة بشري به سوي تاريكي مي رود و با كسب انرژي منفيِ كائنات كينه و نفرت و حسادت و كفر را در وجود خويش انباشته مي كند، و زماني كه جامعه را در هرج و مرج كامل قرار مي دهد، آنگاه كه دچار خشم مي گردد، انرژي منفي را از وجود خود رها مي سازد و جهان را دستخوش نوسانات سياسي- اجتماعي و رواني مي‌كند، كه با تأثير از مغز بيمار، با تمامي همنوعان خود به قدرتي ويرانگر مبدل مي‌گردد و بر طبيعت اثر مي گذارد، پس عواملي همچون زمين لرزه، سيل و فوران آتشفشانها و آتش سوزي را به وجود مي آورد، و شرق و غرب را در شعله هاي جنگ گرفتار مي كند.

اما ياران اهل حقيقت در 32 صورت نوراني جلوي تخريب جهان و نابودي بشر را مي گيرند، چون ياران اهل حقيقت اين كينه ها ، نفرتها ، حسادتها و خشمها را كه در فضا رها گرديده را با قدرت معنوي خويش محار كرده و به اعماق زمين، آنجا كه يكي از ياران حضرت مصطفي مواد مذاب را به وجود مي آورد مي فرستد و آن را به نور تبديل كرده و در اختيار خود قرار مي دهد و براي ساير ياران به هر شكل كه صلاح بداند خرج مي كند. اين امر تا زماني كه يار مي خواهد تداوم مي يابد.

   اهل حق هرگز خشم، كينه ، نفرت ،كفر، حسادت و بهتر بگوئيم چهارده عامل تاريكي را به خود راه نمي دهد و هرگز بر روي هيچ كس تيغ نمي كشد، تهمت نمي زند، دروغ نمي گويد، بدنام نمي كند، و به استناد كلام چهرة كسي را زشت نمي كند، نامردي را به تفكر خويش راه نمي دهد، تهديد و ستم نمي كند، تحديد را دوست نمي دارد. اما متأسفانه جهل و ناداني مسبب اينگونه اقدامها است و هر يك از ياران بارها و بارها با مظلوميتشان در ظاهر و باطن آن را با تمام وجود لمس كرده‌اند و هرگز دم نزدند. اگر چنانچه ياري از يارسان به اينگونه اقدامها چه به عمد و چه به سهو عمل كند غارت معنوي مي شود. حق براي هيچ ياري اين موضوع را رقم نزند، اما آنان كه در اين اقدام مصرانه پاي مي فشارند و از هيچ چيزي ابائي ندارند و از حضور يار كه حضور مطلق است شرم نمي كنند مطمعناً در وضعيتي خاص قرار گرفته، يا در خطاي خاندان گرفتار آمده است، و يا در دامهاي عديده در عنادي به سر مي برد كه خروج از ميدان حقيقت راه اوست، اما نمي داند، هرچند كه حضرت سلطان مي فرمايد: ياري بكه ري وه ژار ماري ... و يا: مه شكاوو حجاو پرده نامردي... و يا: چهره يكتردا نكراني زشت، و هزاران پيام ديگر...

ما در سخت ترين شرايط قرار گرفته ايم دامهاي بسيار در پيش روي براي آنانكه از ميدان حقيقت درس نياموختند. اما ما وظيفة خويش مي دانيم كه با نسار عشق به تمام موجودات بخصوص ياران عزيز به ياريشان اقدام مي كنيم. اگر ياري دست به قلم برد و كلامها را گردآوري كرد و با تكثير آن در ميان يارسان اقدام نمود، و حتي در كتابهائي كه اظهار نظر و ديدگاه خود را اعلام مي دارد، به كار تحقيقاتي­اش ارج و احترام مي گذاريم، ضمن استفاده از آن نكات اشتباهاتش را چه از ديدگاه كلامي و چه از ديدگاه فردي با نهايت احترام و ادب به او تقديم مي كنيم و براي جلوگيري از هر گونه اشتباه يا خداي ناكرده لغزشي در كنارش قرار مي گيريم و او را ياري مي رسانيم چه در ظاهر و چه در باطن، چون خود را وقف يار كرده ايم، و با تمام وجود از نظر جسمي و روحي خود را به مجراي يار تبديل كرده ايم. در كنار اين يار به بده بستان ياري دست مي زنيم و از يكديگر درس مي آموزيم و با انتقال دانش ياري به يكديگر عشق را در تمام كائنات گسترش مي دهيم، چون (دو يار هامدل شاهشان ميهمانن) و هميشه به قول پير نوراني و عزيزم ما به مانند آنان عمل نمي كنيم و در گفتار خود بسيار احتياط به خرج مي دهيم كه نكند طرف مقابل يار باشد و رنگبازي مي كند. خود را خراب عالم مي دانيم و همه را خوب و نيكو سرشت، و هر لحظه از درگاه پير بنيامين تقاضاي رجا و بخشش گناهانمان را از يار طلب مي كنيم ( شيخه تو و عشق يارت و حجاو عالم و خاص گير ويت گير و خراو) اما همة عالم بداند كه ما بي تن و بي سر جان خود را اگر داشته باشيم فداي پيران و سادات باشرط تا غلامان بتوين كار خواهيم كرد و هرگز اجازه نخواهيم داد به حريم آنان تعرضي بشود تا چه برسد به يار. در پايان موچياري حضرت سلطان را به همة ياران تقديم مي كنم باشد كه ره گشاي همة ما باشد و از همة ياران تقاضا دارم اگر در گفتارم گونه اي ديگر را در ظاهر و باطن مشاهده كردند مرا ببخشايند و تمام اين نوشتار ياري را با خرد خودبنياد ياري تقديم تمام عزيزان مي كنيم تا عشق حق در تمام كائنات تكثير گردد. اميد است مقبول افتد.

«نيمه‌ي تاريك وجودتان را با پوپك درون به بيرون از جسم و روح دلالت كنيد»

 

با نهايت ادب و احترام حشمت حيدريان

9/7/1389    

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

فكر كنم كه معاندان و ياران خار جواب خودشان را از جمع مقاله‌ها گرفته باشند، پس براي هر دو دعا مي كنيم تا به اميد مولا بر طريق راستي قرار بگيرند.

ورود به سایت

ما 71 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

This Browser is not good enough to show HTML5 canvas. Switch to a better browser (Chrome, Firefox, IE9, Safari etc) to view the contect of this module properly


برای حمایت از ما امتیاز دهید
یارسان در راستای اعتلای فرهنگ یاری GNU/GPL کار می کند.