یارسان

« دين حقيقت و بينش ياري يك تفكر ايلياتي و عشيره‌اي نيست كه براي محاسبات آن راهكاري سنتي بدون دخيل دادن علم و هر آنچه كه در حوزه‌ي نظامنديِ كائنات تعريف دارد در نظر گرفته شود. در واقع هر چقدر كه اشراق و مفاهيم يك تفكر بالاتر باشد، مباحث و گفتمان مربوط به آن نيز تخصصي‌تر و مشكل‌تر مي نماياند. پس ما نمي‌بايست كه مفاهيم را به اندازه‌ي وجود خود پائين بكشيم تا كه به گونه‌اي گردد كه هيچگاه عزم جزم براي بالا كشيدن و سعي براي فهميدن در خود پيدا نكنيم.»

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط طيب طاهري دسته: منظر نظر
نمایش از 14 آذر 1391 بازدید: 3880

«گزارش از ژينوسايدي ديگر»

 

«مختصر شرحي از استحاله در سطح جامعه‌ي يارساني»

 

« پيرو بيانيه‌ي تاريخ وفلسفه‌ي سرانجام»

 

 

     از موارد مطرح شده‌ي بيانيه‌ي «تاريخ و فلسفه‌ي سرانجام» ،راغب كردن ياران بر تحقيق و تفحص در نوع ابتدايي، سهيم دانستن در نوع واسط بر مسائل مربوط به خود، كه تلاش در جهت ياري ياوري و مشاركت در مشخص كردن كل شيوه‌ي وجودي خود در جامعه، افكار واعتقادات، موقعيت زماني و نيز ارائه مطالب جديد و احياناً اصلاح و تقويت از جانب صاحب نظران در قالب نقد و ارائه‌ي مطالب مي بوده است.

 

در واقع حقيقت پذيري،حقيقت طلبي وحقيقت جوئي از موارد مطرح شده اي است كه نحوه‌ي انعطاف افراد در جامعه را رقم مي زندكه معلوم كننده‌ي ميزان درك ايشان است.حال آنكه كساني در اين گذر يافت مي شوند كه بدون تلاش و خوانش منابع سعي در نشان دادن بر عكس آنچه كه هست مي باشند. يعني عواملي همچون سنت گرائيِ غيرحقيقي،عدم آگاهي، منيّت و عوامل منفي وجودي و وجود افكار و نيروهاي مرموز سبب مي گردد تا تو را از آنچه كه به شكل حقيقت نمود پيدا كرده دور كند و آن را نقض كني. اما آنگاه كه حقيقت را پذيرفتي مانع از دخالت هر كدام از موارد مطرح شده گشته اي، و در اين شرايط حقيقت پذيري. حلاوت و لذت ناشي از اين سر بلندي، مايه‌ي توان بيشتر براي حركت مي گردد و تو در مناسبت بعدي با گامي به جلو، حقيقت طلب خواهي شد و خواستار عنوان كردن حقايقي كه تا به حال از درك و لذت ناشي از فهم آن محروم بوده اي. در اين منزل از فهم است كه محبت به معناي اصلي براي شخص جلوه خواهد كرد، و آنگاه به دنبال تلاشي هستي كه اين رسالت، يعني دعوت دوستان و انديشه‌ي انساني را به حقيقت طلبي جلب كني، تا ايشان نيز اين لذت به جهت تكامل ومتعالي شدن را تجربه كنند. در نهايتِ اين امر حقيقت جو خواهي شد و ....

 

   حال در جامعه اي به اين سه گزينه اهتمام داده نشده، يا به خاطر تفكر غالب يا به خاطر حفظ قدرت توسط عواملِ در رأس، كه اين موارد نامفهوم جلوه كرده است. پس افراد جامعه علي رغم تحصيل و داشتن تحصيلات دانشگاهي و آكادميك، اين مباحث را در خود نهادينه نكرده، تا به شكلي قانونمند اين موارد را در زندگي روزمره و در سطح بالاتر يعني تحقيق و تفحص لحاظ كنند. و متأسفانه ما در اين جامعه شاهد نابساماني و عدم دست يازي به مؤلفه هاي كمال هستيم.

 

   با تطبيق منبع انديشه كه حقيقت، وجود آن است، و با واقعيت كنوني توده‌ي مردم كه چه هستند، به روشني خواهيم دانست كه اين سه مبحث با كمرنگ ترين شيوه‌ي ممكن نمود پيدا كرده است. كم رنگيِ حقيقت پذيري ،حقيقت طلبي و حقيقت جوئي كه به شكلهاي مختلف تحت تأثير براي ضعف قرار مي گيرند. يكي از موارد مبارزه با اين سه گزينه حربه اي از شكل خود حقيقت است كه اما در باطن غير حقيقي مي باشد، يعني حقيقت نما كه تميز آن به خاطر ناآشكاري بسيار مشكل است. از اين ابزار به جهت استحاله، مشتبه سازي و ژينوسايد در طول زمان استفاده و به كار برده شده است، و اگر چنانچه از جانب منابع حقيقي مشخص شود به شيوه هاي مختلف از جمله حذف، سركوب... و مرموزانه در چهارچوب تأسف و اشتباه كه كسي مسئوليت آن را متحمل نمي گردد جلوه خواهد كرد.

 

   گفتيم كه از اهداف انتشار بيانيه ممارست در تجربه‌ي هركدام از سه مورد مطرح شده مي بوده كه مي بايست در قالب نقد و ارائه‌ي مطالب نمود پيدا مي كرد. حال آنكه مفهوم نقد تعريف يك ژانر يا يك اثر هنري و يا هر موضوع ديگري است كه نقاد مي كوشد با مشخص نمودن معايب و محاسن و شرح و تفسير آن به شيوه اي بي طرفانه آن را بهتر معرفي كند، تا خواننده با آشنايي بيشتر و بهتر آن را فهم كند. نقاد مؤظف خواهد بود كه معايب اثر را با ذكر دليل براي اصلاح مطرح كند، كه غير آن نه تنها نقد نيست، بلكه شخص يك عامي غير متفكر به حساب خواهد آمد و آن گفته اي ذوقي خواهد بود. حال نوشته اي كه تخريبي باشد جاي خود دارد كه آن غرض ورزي است.

 

   در اين خصوص به دو نامه از شمال و جنوب اشاره مي كنيم، كه بعد از انتشار كتاب « تاريخ و فلسفه‌ي سرانجام» از ميان نامه هاي رسيده كه تقدير و تشكر به جهت ارائه‌ي اين كتاب بوده، غريب جلوه كرد، كه آن را به بحث مي كشانيم.[1]

 

   البته ناگفته نماند آقاي ساكن شمال نامه­ا‌ي ديگر را بدون نام و ناشناس اما با همان مضامين و شيوه‌ي نوشتاري ارائه داده كه بتواند فعالتر نشان داده شود، و يا اگر چنانچه اينگونه نباشد كه بسيار به هم نزديك هستند، كما اينكه هر دو خود را پاسدار حقيقت مي دانند!! و آقاي جنوبي نيز مطلبي مضحك نوشته كه ...[2] اما ارائه‌ي اين دو نامه به تنهائي علت پاسخ نمي گشت، چراكه فاقد ارزش علمي و محتوائي مي بودند، بلكه مقارن بودن اين دو نامه با نوشتن مقاله اي ناشناس در روزنامه‌ي اطلاعات در تاريخ 2/4/1389 و تكرار آن در تاريخ 9/4/1389 در روزنامه‌ي جمهوري اسلامي به شيوه اي ديگر و نيز خنده دارتر اينكه طي گزارشي در روزنامه اطلاعات نه مدير مسئول و نه روزنامه و نه هيچ كس ديگري اينگونه بي ادبيهائي را عهده دار نگرديده، سبب مي شود كه تا براي روشن ساختن افكار و اذهان عمومي به حقايق تلخي كه به جهت اذيت و آزار قوم يارساني عنوان مي گردد گزارشي تهيه كنم، و اعتراض يارسانيان را با صداي بلند نسبت به اينگونه فعاليتهاي تخريبي ابراز دارم.

 

   وجود افراد تفرقه افكن و استحاله گري كه مانع از تحول در جامعه‌ي يارساني مي گردند انكار ناشدني است، حال عده اي در پوستين ميش و در قالب يارسانيِ خوش خد و خال، و عده اي ديگر در پوستين گرگ، كه نمونه‌ي آن فراوان بوده و مي توان به متأخرترين آن كه نويسنده‌ي مقاله هاي روزنامه‌ي اطلاعات و جمهوري مي باشد اشاره كرد كه وقيحانه به ساحت يارساني اهانت كرده اند. هرچند كه خطر وجود اينچنين دشمناني كمتر از وجود خاران يارنمائي همچون اين دو شخص مي باشد، اما جامعه‌ي يارساني مي بايست كه هوشيار باشد و بتواند سره را از ناسره تميز دهد، و اجازه‌ي ميدان داري و فعاليت را به همچين افرادي ندهد، هرچند كه تا مدت محدودي در محل زندگي ايجاد مسموميت مي كنند و چون از در اصلي وارد مي گردند كمتر كسي است كه به دزد بودن اينان شك كند.

 

     نامه ها آنطور كه نشان داده مي شود از جانب يارساني سالم نوشته نشده است، يعني با تأثيرپذيري و ديكته شدن و تحميل منابع قدرتي بوده، و يا در احتمال دوم اينكه خود از منابع ِ مرموز و منفي مي باشند كه در كسوت يارساني رنگ مي بازند، چراكه اگر شخص سالم مي بود و مبرّا از اين دو، مورد هدفش انساني و ياري جلوه مي كرد، يعني از در اصلاح به در مي آمد.

 

سعي ايشان در نامه، گرفتن چند ايراد غيرحقيقي[3] و عنوان كردن آن در لابلاي لفاظي هاي بي ادبانه اي بوده كه تا از اين طريق اعتراض خود را ديالكتيك و منطقي جلوه دهند، و البته كه نيت ايشان خير نبوده و نيست، چرا كه اگر اين فرد يا افراد نيت خيرخواهانه مي‌داشتند اشتباهات كتاب را مشخص مي نمودند و در رفع آن اهتمام مي‌داشتند، نه اينكه زحمات نگارنده‌ي «سرانجام» و «تاريخ و فلسفه‌»ي آن كه هيچ بي انصافي آن را انكار نخواهد كرد ناديده بگيرند.

 

   سؤال اينجاست 2000صفحه كتاب آيا مطالبي آموزنده نخواهد داشت؟ آيا انصاف خواهد بود كتاب به اين عظمت را به خاطر احتمالاً چند اشتباه كه آن هم شايد نباشد رد كرد؟ مگر اينكه شخص از پايه و اساس منكر سرانجام و پويائي و حركت در سطح جامعه‌ي يارساني باشد. به قول حافظ كه ميفرمايد:

 

عيب مي جمله چو بگفتي هنرش نيز بگو

                                              نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند

 

   شما آقايان اگر در كسوت يك نقاد به ميدان آمده ايد پس بايسته اين است كه ابتدا شيوه‌ي نقادي را بياموزيد سپس به اين كار مبادرت ورزيد. البته كه اين مورد را مي دانيد، اما به دليل ناگزيرييِ از به راه بردن، پس مي بايست به هر نحو كه شده مخالفت خود را ابراز كنيد، و از آنجائي كه اشتباهي در كتاب يافت نكرديد مَثَل آن شاعري شديد كه قافيه را تنگ ديده.

 

   در بيانيه نوشته شده است كه اشتباهات احتماليِ كتاب را انعكاس داده تا در جهت رفع آن اشتباهات بكوشيم، در حالي كه اين نامه ها به شيوه اي ناشيانه و با بي ادبي سعي در سركوب تاريخ و فلسفه و كلاً حركت و پويايي در سطح جامعه‌ي يارساني داشته است.[4] حال مواردي كه صد در صد گواه بر تأثيرپذيري و يا نيروي مرموز و منفي بودنِ صاحبان اين نامه ها دارد از اين قرار مي باشد:

 

   ابتدا اينكه اين نامه ها همان ترفند كهنه‌ي استحاله­گري را به جهت تخريب و تحريف بينش يارساني با پيش كشيدن ابهام در فضاي اين آيين ، بي سر و بي ته و گنگ معرفي كردن اين بينش دنبال كرده كه تا از اين طريق رهروان آيين را با يأس و دلسردي به جهت فهم و به راه بردن آن مواجهه سازند. و چه بسا كه در گذشته نيز اين مهم جواب داده و حربه اي قوي نيز بوده است. در واقع ايشان با طرح مسائلي همچون نداشتن تاريخ و اينكه نمي بايست كه اين بينش تاريخي داشته باشد سعي در ايستائي و در خود فرو رفتن به جهت استحاله داشته، همان كاري كه سالهاي سال است انجام گرفته و اين جامعه كاملاً با آن آشناست.

 

   به عنوان مثال در نامه آورده : « مطالب عنوان شده در خصوص صاحب دستگاه حقيقت كفر مطلق است و وجود هر ياري را شرحه شرحه مي كند... استفاده از واژه هايي چون تولد ، كهنسالي، زوجه ، وفات، گريه افتادن قانون گذار... » . همان واژه هاي كاربردي هميشگي براي ايجاد ماندگي و ايستائي...

 

به جهت فهم آقايان و بزرگواراني از اين دسته، و براي بر ملا كردن شيوه‌ي شوم اهدافشان مي بايست خاطر نشان كرد كه براي تمام اين مسائل نمونه‌ي كلامي هست، و بايد گفت كه گذشت سالهاي پيشين كه مردم يارسان از داشتن كلام محروم بودند اينك اين فرصت ديگر به دست داده نخواهد شد كه از عدم آگاهي يارساني به جهت پيشبرد اهداف و تحريف و مشتبه سازي استفاده شود.

 

   در ابتدا مي بايست گفت كه همين صاحب دستگاه حقيقت تمام سعي اش بر اين بوده كه حقيقت را براي ياران دست يافتني كند. مگر نه اينكه در قالب بشري آمده؟ و آيا اين قالب بشري روزي مسن نمي گردد و روزي نيز از دنيا نمي رود؟

 

   پس توجه شما را به دوره‌ي برزنجه، آنجا كه دراويش به خواستگاري خاتون دايراك مي‌روند، بحث مي شود كه چه قدر شيربها باشد، چقدر كابين، چه چيزي جهيزيه‌ي خاتون دايراك ، عروسي و جشن ازدواج شيخ عيسي با خاتون دايراك و تمام مسائل ظاهري كه براي يك فرد عادي اتفاق مي افتد، و نيز كهن سالي و پرده گرفتن كه براي تمام موارد در سرانجام شاهد و مثال مي باشد جلب مي كنم. براي كامل كردن بحث و نيز اجتناب از ارائه‌ي مطالب به خاطر عدم حجم زياد مقاله فقط به اين گفته از ملاركن الدين پنجويني اشاره مي كنيم كه مي فرمايد:

نه ئيمه خه‌وه‌ر               

هه‌ر وه‌قت نه ئيمه شنه‌فتان خـه‌وه‌ر

ئيمجار شيخ عيسي پا بنيه‌و ئه‌و وه‌ر        

شـه‌رع و شه‌ريعه‌ت باروَ ئه‌و نه‌زه‌ر

تا كه زاهيران حه‌رف وه بيَ‌ هه‌ده‌ر        

وه شـامان ناچــان زولَه و بيَ پده‌ر

ره‌سم شــه‌ريعه‌ت عــــه‌ياري سه‌ر        

مـوَ كــور باتنان بووه‌زيم ئــه‌و به‌ر

ويا اينكه حضرت سليم مي فرمايد:

تا ويَش جا نه‌گرد نه جامه وجه‌سه‌د       

سه‌ر نه‌گـرد بـازار دونيا و ئاخـره‌د

     همانطور كه در «تاريخ و فلسفه‌ي سرانجام» توضيح داده شده ،كلامهاي يارساني از دو منظر مورد ارزيابي و تأويل قرار مي گيرد، يكي از منظر عقل، قانون و فيزيك، ديگر عشق، اسطوره و متافيزيك. يعني اگر چنانچه راسيوناليستها يا عقل گرايان بخواهند كه چگونگي تولد شخصي در دستگاه حقيقت و يا هر موضوع ديگري را تحليل كنند براي ايشان مطلب موجود مي باشد و تا مقنع شدن در بحث مي توانند پيش روند. و نيز اگر همان بحث از جانب عاشقان و شيفتگان كه پاي استدلال را از وادي عشق بريده‌اند مورد ارزيابي قرار بگيرد جواب داده خواهد شد و ايشان نيز از اين منظر مي توانند تا بي نهايت به آن بپردازند.

 

   از اينگونه ايراداتي كه ناگفته پيداست فقط مغرضانه طرح گرديده در نوشته‌‌ي اين بزرگواران بسيار آمده. همانند اينكه: « شاهزادگان دين را از تخت پائين آورده و جنابتان را بر اسب مراد سوار نموده است». و نيز : « نسبتهاي ناروا به قانونگذار روا داشته و . . . برايش شناسنامه صادر نموده‌اي» . و نيز آورده اند كه: « در صفحه 269 آورده‌ايد خاتون بشيره دختر مير خسرو به عقد ظاهري سلطان اسحاق در ميايد و زوجه‌ي سلطان اسحاق با ذات رمزباري ميگردد از ايشان هفت فرزند ذكور هفتوانه اي در اواسط نيمه‌ي دوم قرن هفتم متولد ميگردند . . تو عواقب كار را سنجيده‌اي و ميداني كه با چه كسي در افتاده‌اي» .

طرح مسائل تابوئي و سعي در ترويج و تشويق بكر ماندگيِ مسائل اعتقاديِ يارسان و عدم تأويل و تفسير از جانب يارسانيان، مورد هدف تفكر مطلق گرا و قدرتي است، چرا كه با ايجاد تقدسي شديد مي كوشد يارسانيان را كمافي السابق به خوردن نذورات و سرگرم شدن در چهارچوب بينشِ بدونِ تعمق وا دارد.

 

   تأويل و تفسير مسائل انسانمدار يارساني سبب سازِ در حاشيه قرار دادن بسياري از تفكرات است، و چه بسا كه نگارنده‌ي نامه به عنوان نماينده‌ي منابع قدرتي از اين موضوع هراس داشته و نتوانسته كه آن را كتمان كند. آنجا كه گفته: « در صفحه 150 آورده‌ايد هر شخصي كه با بكار گيري رياضت و مجاهدت اين چهار مرحله را طي طريق كند به حقيقت ميرسد و به همين خاطر است كه يارسانيان هيچگاه به ترويج و تبليغ بينش خود نپرداخته اند ، پس هدف از چاپ و انتشار كتاب مذكور چه بوده است؟».

 

   اين گفته خود گواه بر حقيقت موضوع است كه بدون شرح از كنار آن خواهيم گذشت، و به كلام دوره‌ي پيدايش هفتوانه مي پردازيم، آنجا كه سلطان اسحاق مي فرمايد:

خاتونه بشير وز پرده شود غايب    ماده شود نر هفت پور سلطاني

و در جائي ديگر ميفرمايد:

بنيامين رمووزه‌              

ئيشاره و پــه‌نجـه‌م ره‌نگ رومـــووزه

زه‌مـــاوه‌ن شيَخ و بــه‌شير دلَـــدووزه‌      

عه‌زمم په‌ شيوه‌ي هه‌فت پوور بسووزه

چه په‌رده مه‌زيوَم كوَي هـه‌فت نووره     

پـه‌رده بگـه‌ردان شاديمان ســـووره

   همانطور كه گفته شد تمام مسائل ظاهري كه براي يك انسان مي بايست مطرح گردد به جهت فهم استدلاليون و آنچه كه شرع نام دارد عنوان شده است، و اما طرف ديگر موضوع خلق هفتوانه در آن واحد به شيوه و شكل خود خالق است كه حتي پير بنيامين نيز از تميز دادن آن عاجز مي ماند، كه اين مسئله نيز از بعد ديگر قضيه مي باشد. البته عنوان كردن اين مسائل براي يارسانيان لازم نمي آيد، اما بنده ناگزيرم كه به شيوه‌اي قاطع غرض ورزي آقايان را بازنمايانم و نشان بدهم كه جامعه‌ي يارساني ديگر حاضر نخواهد شد در مقابل سركوب و مشتبه سازيِ منابع قدرتي دم فرو برد و ناصدا زندگي كند. در واقع اين نيروها هميشه سعي داشته اند تاكه اين بينش را به شيوه هاي مختلف استحاله كنند و يكي از ابزارهاي كاربردي ايشان ترويج افكاري دگم و متحجرانه است كه تا افراد سعي در تفحص و در نهايتِ آن تشريح نداشته باشند،[5] چرا كه تشريح افكار يارساني سبب ساز جلب توجه خواهد شد چراكه زيبا و انسانمدار است.

 

كاكا ره‌شيد مه‌ره‌موَ:

خودا مه‌زانوَ نوورش نه سه‌رتاق       ئيسحاق مه‌له‌كه‌ن چه سه‌ر دوو فاق

 

يا ملا ركن الدين كه شيخ موسي را مورد خطاب قرار مي‌دهد، مي فرمايد:

بولبه‌شه‌ري شيَخ                  

شيَخ موسي توَ بيت بولبه‌شه‌ري شيَخ

تا تــوَ نــه‌زيــاي وه چين مــــريَخ     

شا نه‌وي ئيزهار وه په‌رده‌ي سرِ چيَخ

 

و اين گواهي در چندين بيت ادامه پيدا مي كند كه شاه در قالب بشري به جهت قابل فهم كردن حقيقت براي ياران ظهور فرموده، و در نهايت مي فرمايد:

په‌ريَ شيَخ عيسي موَ سوير و شايي        

ره‌مزه و دوو سه‌ره هــاتف زمايي

وه عـه­ين و زاهير مـه‌زيوَ وه ‌زايي     

يانـي وه وه‌ئيف مـــه‌بوَ وه پــايي

 

   در واقع وجه تمايز اين آيين با ساير اين است كه جلوه‌ي اكمل حقيقت در قالب بشري به جهت شكستن بت و بت پرستي آمده، تا اينكه حقيقت را قابل لمس تر كند. و نيز در طول كلامهاي يارساني به وجود تاريخ و تاريخ نگاري اشاره هاي فراواني شده است ، كه حتي به صراحت تاريخ تولد و واقعه اي را در كلام و گفته‌ي خود انعكاس داده اند، و ناگفته پيدا خواهد بود كه اين بينش در طول زمان آمده و صرفاً پري و يا ملائك آسماني نبوده تا بر روي زمين وجود خارجي نداشته باشند، چراكه وجود مقابر و آثار به جاي مانده از اين بزرگان گواه بر اين مسئله مي باشد. همانطور كه در جريان سرگرداني روحتاف در شاهو ثبت لحظات زمان را به روشني انعكاس داده... و در نهايت كاك فريدون مي فرمايد:

 

عاقبه‌ت ئيگاش مه‌ده‌و سه­لامه‌ن       ئيقرارش كه‌رده‌ن تاريخ وه لامه‌ن

 

   از ديگر مواردي كه ما را به تأثيرپذيريِ اين افراد و يا مرموز و منفي بودن ايشان اطمينان مي بخشد طرح مسائلي همچون مهجور بودن يارساني و عدم ارتباط با ساير ديدگاههاست. تا كه يارساني را يك دين خشك و صرفاً صوفيانه معرفي كند، و از فرا انساني بودن و انعطاف پذيري و انسانگرائي آن چشم پوشي كند، و توحيد اين دين را توحيدي عددي بداند و وجود مؤلفه‌هاي انسانمدار را در آن منكر گردد. چرا كه با طرح مسائلي كه به گمان ايشان از اغلاط تاريخ و فلسفه ميباشد سعي در روند هميشگيِ معرفي اين دين داشته و ادامه داده است كه : « تو داد و فرياد از الگوهائي را زده و ميزني كه نه تنها هيچگونه ارتباط و سنخيتي با ياري نداشته و ندارد و نگرش و جهان بيني و اهداف پليد و چركين دنيائي حتي شيوه‌ي زيستن آنها و امثال تو از جاي جاي مطالب عنوان شده در اين مجله خودنمائي ميكند».

 

     فارغ از نوشته‌ي پريشان وي كه مي بايست كمك كار آن باشيم، يعني منظور ايشان از الگوهاي مطرح شده‌ي بنده كه چركين و دنيائي است و سنخيتي با بينش ياري نداشته و ندارد همان الگوهائي است كه سرانجام به آنها اشاره داشته، چراكه بنده هيچ صحبتي از خود عنوان نداشته و نمي دارم و هرچه هست از بينش ياري و سرانجام است. حال اين الگوها كه در تاريخ و فلسفه آمده و شامل رسيدن به مدينه‌ي فاضله و دادن راهكار براي رسيدن به آن، آزادي ، انسانمداري وانسانگرائي، پلوراليزم و تكثرگرائي ،وجود اخلاق و رعايت آن در نوع انسان ابتدائي و تا نهايت آن كه واصل شدن است ... اگر چركين مي باشد كه مي بايست يك بيولوژيست بنيان يك تحقيق بديع و نو را در خصوص چگونگي موجوديت شما نگارنده‌ي جديدالخلقه بگذارد. البته باز از اين خرده فرمايشات به جهت انزواي يارساني طرح شده. به عنوان مثال نوشته شده كه: « اينگونه پيداست كه در انديشه و توهم ساختن دهكده‌ي جهاني با يك خانواده‌ي جهاني هستي و خود را كدخداي اين دهكده مي پنداري».

 

   بدون شك كه سرانجام و بينش يارساني طرح دهكده‌ي جهاني يا مدينه‌ي فاضله را در قرن هفتم هجري بنيان نهاده و طراح اين طرح سلطان اسحاق است نه من، و بنده نيز كدخداي آن نيستم، بلكه افتخار مي كنم كه يكي از شهروندان اين دهكده مي باشم، چراكه به بشريت فكر مي كند و فقط خود را نمي بيند، و تنهاخود را درست معرفي نمي كند، بلكه معتقد است هرآنكس كه پاك و صادق باشد با هر نژاد و هر مذهبي از اهالي اين دهكده است.

 

   تازه عنادي آقايان با بينش يارساني در اينجا به ايراد گرفتن از فضاي باز و مداراگرايانه‌ي يارساني ختم نمي گردد، بلكه با خرده گرفتن از كتاب تاريخ و فلسفه‌ي سرانجام مبني بر ارتباط يارساني با ساير ديدگاهها و انديشه ها سعي در تخطئه‌ي آن داشته و عنوان مي دارد كه بهتر آن بود يارساني فقط يك كلمه باشد و در سطح فراگير انعكاس داده نشود، چرا كه وسعت تفكر يارساني و در خود فرو كردن ساير انديشه ها و ديدگاهها سبب مي گردد تا كه زماني در مقابل انديشه‌ي تحميلي قرار بگيرد. نوشته است كه: « در انديشه‌ي ساختن دهكده‌ي جهاني با يك خانواده جهاني هستي و به اين دليل است كه دست به دامان ريگ ودا ، ميترائيسم ، زردشت، زروان ، علويه ، حروفيه ، نوربخشيه ... شده و سپس خواسته اي همه‌ي هفتادو چند ملت اعم از خار و يار و مار را زير پرچم تاريخ و فلسفه ات گردآوري» ، و بعد مرا مورد خطاب قرار داده كه: « تاريخ باف جار ياري براي ياران مقابل است نه براي خار و مار» .

 

   همانطور كه گفته شد سرانجام و يارساني داراي هويت و تاريخ مي باشد و تمام تاريخ و هويت ايشان مستند و متقن است. اما نگارنده‌ي نامه مي بايست كمي بيشتر از آنچه كه هست سوادش را افزون كند، چراكه ترفند نوشتاري اش براي رد گم كردن كمي منسوخ تر از هميشه شده است.

 

   ايشان فكر كرده با آوردن كلمه‌ي خار و مار در كنار يار مي تواند قصد و نيت شومش را كتمان و پنهان كند. اولاً اينكه منظورش از خار چه كساني است و چه كسان ديگر را مار معرفي نموده ؟ آيا با مخالفت صريح نسبت به نحله هاي فكريِ مطرح شده در كتاب منظور گفته اش از مار اين نحله ها نيست؟ و خار را ساير اديان معرفي كرده كه با يك تير دو نشان را هدف بزند؟ ابتدا اينكه خود را در قالب يك يارساني متعصب و متعهد به فرامين معرفي مي كند تا از اين طريق حرفش را به كرسي بنشاند و مخالفتش را كاراتر كند، و هم اينكه يارساني را در مقابل ساير اديان معرفي كرده تا از اين طريق آب را گل آلود كند و ماهي گرفتنش نيز آسانتر شود. كما اينكه در جائي ديگر نيز منفورتر و مرموزتر از اين قلم زده و نوشته است: « درخصوص بيان واژه‌هايي چون سالهاي پاياني عمر سلطان اسحاق و در زمان كهولت سلطان اسحاق در صفحه 270 جلد دوم سرانجام متذكر مي گردم ياوران و همفكران جنابتان بايد از پاياني عمر و زمان كهولت سخن به ميان بياورند تا بتوانند آنطور كه مي خواهند دين حقيقت را به بيراهه سوق دهند و نهايتاً شاه ويسقلي را جانشين كنند تا درب براي ورود ناكسين و مارقين و خائنين باز شود».

 

   وجود مبارك شاه ويسقلي انكار ناشدني است و كلامهاي اين دوره موجود، كه در آينده در اختيار يارسانيان قرار خواهد گرفت، و اينكه يك يارساني هيچ وقت آن را انكار نخواهد كرد. پس از ايشان شاه ميهماناني با جذب چسبيده ها جغرافياي انساني يارسان را وسعت مي بخشند، حال اگر چنانچه درب براي ورود اين بزرگوارانِ بعد از عصر پرديور باز شده، اين ديگر حديثي است مفصل... كه يارساني اجازه نخواهد داد بر ساحت مباركش چهار نعل تاخته شود. اين موضوع را سربسته خواهيم داشت تا كه كرام الكاتبين تو را به فجيع ترين شيوه‌ي ممكن بي حيثيت تر كند.

 

   باز در جائي ديگر مخالفت خود را از ديدگاه يارساني با ساير نحله ها ابراز داشته و آنقدر اين موضوع بر مخيله‌ي كوچكش فشار آورده كه در قسمتهاي مختلف نامه از آن ياد كرده . مثلاً در جائي نوشته : « عملاً به ارزشهاي كدامين فرقه از ديگران سبقت گرفته اي كه در قالب ارشاد و نصيحت دست به تبليغ و تعليم زده اي؟ پيداست كه از عناصري از عقايد يهود، مجوس، زروانيسم، هندوئيسم، بودائيسم و كنفسوس» . همچنين در جايي ديگر آورده: « اين همه وقت صرف كرده‌اي كه زروان و ميترائيسم و زردشت و مزدك و حروفيه و مانيسم را از گور تاريخ درآوري و از نو زنده كني و به آنها حيات دوباره ببخشي، با عيسويه مطابقت كني». و نيز آورده: « كيست كه نداند تاريخ فراهم آمده آنها متعلق و خاص خود نحله ها و فرقه هاي متروك زمانهاي پيشين بوده وتاريخ حقيقت چيز ديگر». همچنين آورده: « در حقيقت مطالعه در گورستان تاريخ به ورق زدن سنگ قبرهاي آئين هاي از رده خارج شده پيشنهادي تو را ندارد چرا كه حقيقت سرچشمه‌ي جاريست و هيچ وقت به عقب بر نمي گردد». و در ابتداي نامه با زبان تمسخر عنوان شده كه: « كجائيد زروانيان، ميترائيسم، بودا، كنفسيوس، هندوئيسم ،(نقطويان،حروفيه) اسماعيليه و قرامطه منجي شما طيب و طاهر با كتابي در دست (تاريخ وفلسفه) به ياريتان شتافته با ذكر اين جمله (نشانه هاي زيادي نيز در كلام سرانجام هست صفحه‌ي 80 ) براي احياي حق و حقوق همگي قيام و قعود نموده». همچنين آورده كه بنده دين را به تمام معنا زير سؤال برده ام چرا كه آن را وابسته به شعوب و انواع نحله ها و اقسام فرقه هاي ضاله و غير ضاله كرده ام، و عنوان داشته كه اگر اين كار را نمي كردم به وجودم افتخار مي كرد. همچنين نوشته كه اگر از تاريخ اصيل كماهو بهره ميگرفتم و نه از «تذكره‌ي اعلي» كتاب تاريخ و فلسفه 90درصد نتيجه مي داد.!!

   با توجه به صراحت انكار و مخالفت نگارنده‌ي نامه با نحله‌هاي فكري موجود در كتاب تاريخ و فلسفه كه به آنها اشاره شد چنه نكته مي نمايانم.

 

   ابتدا اينكه يارساني از ديدگاه ايشان و همفكرانش مي بايست يك خانواده‌ي تك و تنها و منزوي و فارغ از هويتِ تفكر تاريخي باشد. دوم اينكه يارساني نمي بايست كه آنقدر وسيع باشد تا پيوند اعتقادي و فرهنگي با ساير برقرار كند، كه مبادا ايجاد خويشاوندي شود. سوم اينكه يارساني نمي بايست كه دور نمائي از تاريخ داشته باشد، و زير ساختهاي تاريخي يارسان بايد همين تعداد افراد موجود و زنده باشند كه آنهم بي مرتبط با همه . چهارم اينكه نحله‌هاي فكري موجود را از فرقه‌هاي ضاله معرفي نموده. پنجم تذكره‌ي اعلي و خاندانهاي بعد از عصر پرديور را نفي كرده است. و تمام اين موارد را سعي كرده كه در لابلاي كلمات پنهان كند، كه به علت سواد ناچيز و نداشتن اعتدال فكري- رواني، بسيار ناشيانه عمل نموده كه هر شخص بي سوادي مي تواند مغرضانه بودن آن را بفهمد.

 

   حال بد نيست كه براي نشان دادن گمراهي فكري آقايان كه سياست استحاله گري را پيشه كرده اند مطالبي در رد گفته‌هايشان عنوان گردد، تا بفهمند كه به كاهدان زده اند. چرا كه زيبائي بينش ياري در همين تساهل و تسامح است، در همين فرا انساني بودن است كه تمام افراد حقيقي از هر نژاد و مذهبي را از خود مي داند. زروان، زردشتيگري، مسيحيت،اسلام، حروفيه، مشعشعيه، نوربخشيه، صفويه ... را در خو جمع كرده و از اعتقادات آن نيز در سرانجام صحبت به ميان آورد است. كه اگر از اين اديان و نحله ها صحبت به ميان آمده و آن را به يارساني مرتبط گردانيده وسعت تفكر يارساني است كه تمام اين افراد را در خود پذيراست كه آن هم دليل بر دونادون و چرخش ارواح طيبه در ظرف زمان و مكان است، حال اگر به مذاق شماها خوش نمي آيد مقصركسي نيست، مي بايست كه بر انسانمداريِ سرانجام خرده بگيريد كه گرفته ايد.

براي هر كدام از نحله‌هاي فوق فقط يك نمونه از سرانجام خواهيم آورد تا غير حقيقي بودن ايراد كه بارها تكرار شده فهم گردد.

 

بابا نجوم مه‌ره‌موَ:

زروان بياني                

نه ده‌وره‌ي وه‌رين زروان بياني

ئه‌هــــري و ورمز ياران دياني            

كالاَي خاس يار ئه‌و ده‌م شياني

پير شمس ا‌لدين شاره‌زووري مه‌ره‌موَ:

ئه‌و گاسانباري              

بارگاي شام وه‌سته‌ن ئه‌و گاسان باري

ها هــــه‌فت ته‌وانه‌ش سازا چه ناري     

پـــه‌ريَ ده‌ستگيري ميَرده و قه‌تاري

پير نادر قرقره پاپاغي مه‌ره‌موَ:

ئه‌و كليسائي                

بارگاي شام وه‌سته‌ن ئه‌و كليسائي

پير نازدار شيرازي مه‌ره‌موَ:

ئه‌و يانه‌ي ساري                  

بارگاي شام وه‌سته‌ن ئه‌و يانه‌ي ساري

شــافه‌زل مـــه‌ولام ســــرِش ته‌ياري       

مــه‌عريفه‌ت نيا نه ده‌مشق شــــاري

پير ئيسماعيل كه‌وه‌لاني مه‌ره‌موَ:

ئه‌و به‌كتاشيان                   

بارگاي شام وه‌سته‌ن ئه‌و به‌كتاشيان     

نه پرديوه‌ر دا شام وه‌سته‌ن سرِ خان      

نه حاجي بـــه‌كتاش بروَز دا نيشان

پير شاليار هه‌ورامي مه‌ره‌موَ:

ئه‌و ئاهر خانه              

بارگاي شــام وه‌سته‌ن ئه‌و ئاهر خانه

زه‌رده‌شتش كياست په‌ريَ فـه‌رمانه       

به‌رگوزيده‌ش كه‌رد نه رووي زه‌مانه

و بسيار ديگر از شاهد و مثالهاي كلامي كه تو را به عنوان يك يارساني مجاب خواهد كرد كه به ديده‌ي احترام به تمام اديان و افكاري كه در طول تاريخ موجوديت بشر ظهور و بروز نموده بنگري، چراكه به دونادون در ظرف زماني و مكاني به جهت خالي نشدن نيروهاي ايمن قائلي. اين امر تو را به تسامح رهنمون خواهد كرد، آنجا كه شيخ امير مي فرمايد :

 

ياري جه‌نه‌ته‌ن ئازار نه‌داروَ    كـه‌سي وه كه‌سي كـاري نه‌داروَ

 

يا در جائي ديگر مي فرمايد :

 

ئه‌گه‌ر ئايين ويَت وه خاس مه‌زاني      وه ئائين كـه‌س بـه‌د نمه‌واني

 

  در اينجا آقايان نگارنده‌ي مقاله و نامه و تمام كج انديشانِ همگام با ايشان كه توهم حقيقي بودن داريد، با توهين به ديدگاههاي موجود، به اثبات رسانيده ايد كه نه تنها انسان نيستيد بلكه براي پيشبرد اهداف و خواست معطوف به قدرت سعي در برعكس معرفي كردن حقيقت هم داريد، و با نام ( ) يا جلوه‌ي يارساني سعي در تحريف كردن اين آيين داشته، چراكه يارساني به معناي واقعي كلمه مداراگر يا تسامح پيشه است. حال بد نيست كه براي تفهيم بيشتر اين موضوع نزد يارساني شمه اي از اين مبحث به جهت فهم كلامها عنوان گردد. آنجا كه كلامهاي يارساني به صراحت تمام بيان مي كند كه مردان حق با چرخش در ادوار و اعصار سبب بروز و ظهور مقدمات تكامل مي باشند، پس به همان اندازه براي تو محترم خواهند بود كه مردان حقيقي بينش خودت.

 

  حال اين موضوع از طرفي، و از طرف ديگر قائل بودن به ظرف روحي و قابليت و توان شخص، از لحاظ پذيرش حقايق، رقم مي زند كل شيوه‌ي وجودي آن. پس يارساني هيچگاه سعي در القاء افكار و ديكته كردن تفكر خود به شخص ثالث را نخواهد داشت. چراكه معتقد است فرد مي بايست كه خود مراحل كمال و فهم وجودي را طي كند، و يا اينكه افراد حقيقي را نيز با هر رنگ و مذهبي از خود مي داند. پس در اين صورت براي بينش خود هم تبليغي ندارد. در حالي كه صاحبان نامه آنچه كه از تفكر محيط خود به ارث برده اند سعي در القاء آن، حتي به شيوه‌ي بي ادبانه و خشونت گرايانه داشته ، چراكه حذف به هر شيوه‌ي ممكن از خصوصيات بارزه‌ي نكته‌ي مقابل يارساني كه ايشان پيرو آن است مي باشد. در جائي از نامه‌ي خود نوشته است: « تو دينداري را در حوزه‌ي فردي مي پنداري و تعميم دادن آن به اجتماع و ديگران را مداخله و تعرض به حق اختيار ديگري مي داني» . بدون اينكه متوجه باشد كه يارساني جنت است و كسي به كسي ديگر كاري ندارد، و يا باباناوس مي فرمايد:

 

   راگه‌و راداري وه زوور نه‌رِانان         ياري نه‌كه‌ران پا قه‌هر و قاران

 

 

و ايشان ظاهراً واژه‌ي امر به معروف و نهي از منكر را سعي دارد كه در لابه لاي كلامها بگنجانند. از بحث هاي تحريفي اين آقايان كه غريب هم نيست كه بگذريم به بحث تسامح خواهيم پرداخت كه تنها بينشي كه اهتمام بيشتري به آن داده يارساني است.

 

  در يارساني همگوني طلبي ، نژاد پرستي ، بنيادگرائي ، تعصبات خشك مذهبي كه به مطلق گرائي مي انجامد، خودبرتربيني هاي مذهبي يا مطلق گوئي و مطلق تفكري ، بي مدارائي در برابر غير ، نسب سالاري ، تابو گرائي وجود ندارد، و به صراحت اعلام مي دارم هر كس كه هر كدام از موارد بالا را به عنوان برتري خود نسبت به ساير اعلام دارد خلاف سرانجام و يارساني صحبت كرده و آن كس اشتباه است و از يارساني نيست. طبعاً اين جمله به مذاق دوست نامه نگارمان كه مُبلغ پنهاني انديشه‌ي ضد تساهلي است خوش نمي آيد، اما:  

 

« گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ                       تو در طريق ادب كوش و گو گناه من است » .

 

  غرض از همگوني طلبي، موضع گيري­اي است در عين حال مذهبي و سياسي كه به موجب آن اصول مذهبي بايد همزمان به الگويِ زندگي سياسي و منبع قوانين حكومت بدل گردد، هرچند بنيادگرائي و سنت گرائي اصولاً محافظه كارند، اما به برخي از الگوهاي همگون طلبي گرايش دارند كه تا پيشرو باشند.[6] اين مسئله در سطح بي ريائي و غير موذيانه‌ي آن است، همگون طلب هائي همچون دوست نامه نگار و همفكرانش نيز هستند كه در قالب بنيادگرائي سعي در تحميل افكار غير حقيقي و غير يارساني دارند كه شوم ترين و منفورترين همگون طلبي است. و يا ارائه‌ي مقاله و كتابهائي چند از جانب اربابان جزم انديش و استحاله­گر كه حرزچندگاهي ارائه داده مي شود و پس از ارائه نيز به تأسف كشيده خواهد شد و يا اينكه كسي مسئوليت اين دگم انديشيها را عهده دار نيست. به عنوان نمونه رفع مسئوليت روزنامه‌ هاي قيد شده مبني بر به عهده نگرفتن مقاله ها‌ي كذائي و كذبي كه انتشار داده شده بود. نمي دانم چگونه امكان دارد كه اينگونه روزنامه هائي مي بايست كه به اين اندازه بي در و بي پيكر باشند تا هر جعلقي بتواند غير مستند خزعبلاتي به هم ببافد و آن را در روزنامه چاپ كند. وا اسفا به مدير مسئول و مدير تحريريه‌ي اين روزنامه ها.

 

  بي مدارائي، ريشه هائي زيست شناختي دارد كه در نوع ابتدائي آن به شكل قلمرو گزيني در ميان جانوران و در سطح انسان ابتدائي بر واكنشهاي هيجاني و احساسي كه غالباً سطحي اند بنيان گذاشته مي شود. بي مدارائي در برابر غير همانند تصاحب هر آنچه كه در كودك طبيعي نمود پيدا خواهد كرد، كه غريزه‌ي بهانه جوئي به جهت به كرسي نشاندن حرف از اين دسته است. آنجا كه شيخ امير مي فرمايد:

 

حه‌يفه‌ن په‌ي ميَردان به‌نه‌ي كه‌مته‌رين     

ويَش گيروَ نه جاي ديده‌ي به‌شه‌رين

 

از تَرك گفتن خود برتربيني هاي مذهبي نزد يارساني خبر داده، يعني يكي از فاكتورهاي غير تسامحي را نزد يارساني حذف نموده كه به جهت تأويل اين گفته از «شيخ امير» ، «ولتر» جمله‌ي زيبائي دارد كه به فهم بيشتر اين كلام كمك مي كند : « ما بايد متقابلاً با يكديگر مدارا كنيم، زيرا همگي ضعيفيم، ناهشياريم، دستخوش تغييريم و در معرض گمراهي. مگر ممكن است نَي سرخم كرده اي در برابر باد، در لاي و لجن، به نَي مجاور خود كه در جهت خلاف خم شده است بگويد: به شيوه‌ي من بخَز سيه روز ! تا نگفته ام كه از ريشه ات بَركَنَند و بسوزانند».

 

   در واقع تسامح نزد يارساني اين گفته از اسپينوزا است كه گفته : تسامح آن نيست كه هر عقيده اي را راستين بشماري بل عبارت است از به رسميت شناختن آزادي كامل براي انديشيدن بدون دخالتهاي بيروني و بيان عقيده‌ي خويش هرچه مي خواهد باشد.[7] در عين حال اين تسامح به داوري هر كس ارجاع داده مي شود تا اين مسئله را مطرح كند كه حقيقتي جهان مشمول در دسترس عقل و منطق است كه تنها اين حقيقت مي تواند راه را به روي لذت حقيقي و تحقيق راستين و منحصر به فرد ماهيت بگشايد.

 

   اما از اهداف ديگر استحاله گران سعي در ايجاد تفرقه بين يارسانيان بزرگوار بوده است. آنجا كه نوشته: « طبقه اي از سادات را خاندان نمي داني چراكه علي الظاهر مريدان كمتري داشته باشند و جماعتي را خاندان مي بخشي». و يا در جائي ديگر عنوان مي دارد كه: « بيست و چهار نفر را رديف كرده اي و برايشان هم حق قائل شده اي كه آنها از شعراي ترك زبانند و در چهار اطراف از اين شعرا بسيار يافت شده و مي شود و جزء اوليا آورده اي». و نيز انعكاس عنادي با تذكره‌ي اعلي و ... جملگي از اهداف شوم اين افراد مي باشد كه ناگفته پيدا است، تا با ايجاد همهمه حركت را در سطح جامعه يارساني سركوب كنند.

 

   بنده در كتاب تاريخ و فلسفه به كرات خاندانهاي يارساني را يازده خاندان معرفي نموده ام كه در جهت اثبات اين خاندانها از لحاظ كلامي و تاريخي نيز كوشيده ام و در هيچ كجاي تاريخ و فلسفه در جهت رد خانداني صحبت به ميان نياورده ام. حال اين شخص با اين گفته‌ي غير حقيقي كه در هيچ كجاي كتاب وجود خارجي نداشته سعي در ايجاد حساسيت داشته است، مضاف بر آنكه منكر وجود گوينده هاي ترك و ياران قوشچي اوغلي نيز شده و گفته كه اگر از تذكره‌ي اعلي نمي گفتي بهتر بود. در پايان نيز خود به صراحت عنوان كرده كه : « در خاتمه و ختم عرايضم در بين سطور عرضه شد كه بازتاب تأثير و اثري كه تاريخ و فلسفه در روح و روان بنده و امثالهم گذارده به موجب حملات كه در لابه لاي جملات و كلمه ها شده اغراض شخصي و به قول شما نتيجه‌ي سنت گرائي نبوده و نيست».

 

  و از اينجاست كه تعلق خاطر ايشان به منابع منفي و قدرتي كاملاً محرز مي گردد، چراكه با شيوه اي ناشيانه به جهت پنهان كردن اين تأثيرپذيري نامه‌ي خود را غرض ورزي شخصي دانسته تا كه با عنوان كردن اين مطلب ذهن مخاطب را به سوي ديگر بكشاند. حال سؤال اينجا مطرح مي گردد كه آيا تاريخ و فلسفه و يا كلاً حركت و پويائي در جامعه‌ي يارساني مي تواند به خاطر اين ياوه گوئيها رد و نقض گردد؟

 

     به استحاله گر دومِ جنوبي مي پردازيم!؟ البته ايشان خنده دارترين جبهه گيريِ ممكن عليه تاريخ و فلسفه در نامه‌ي خود داشته است. ذكر صد مورد غلط املائي ونگارشي از تاريخ و فلسفه ،و دستمايه قرار دادن آن براي رد اين كتاب ![8]

 

   تصويري از نامه‌ي ايشان به پيوست مي باشد تا گواه بر فعاليت نيروهاي استعمارگرِ انحصاري كه از هر دري به جهت سركوب وارد مي شوند باشد. حال اين عزيز به نسبت از شخص اول كم كارتر و يا بهتر است گفته شود كه بي سوادتر معرفي مي گردد، چرا كه بنده‌ي خدا نهايت تلاشش گرفتن ايراد فقط از ناحيه‌ي دستوري و نگارشي كتاب بوده، و جالب اينجاست كه اين مواردِ ايراد را دستمايه قرار داده تا تاريخ و فلسفه را از بيخ و بن رد كند. حال اينكه اغلب اين اغلاط ، مربوط به رفرنسهائي است كه بنده از كتابهاي ديگر به عنوان شاهد و مثال در كتاب خود آورده ام. به عنوان مثال آنجا كه دكتر اسماعيل پور در كتاب هنر مانوي واژه مبلغان را (مبلقان) آورده ، بنده نيز همان جمله با همان كلمات را عيناً انعكاس داده ام،پس طبيعي خواهد بود كه اشتباه صورت خواهد گرفت. و يا اگر در كتاب تحقيقات در ايران عصر صفويه تخطئه را با «ع» انعكاس داده بنده نيز ناگزير از عنوان كردن جمله با كلمات آن در كتاب به عنوان نقل قول به شكل كامل مي بوده. حال اگر چنانچه اين اغلاط و يا شيوه‌ي زبان نوشتاري و يا سبك نويسنده در تركيب كلمات و جمله بندي سبب ساز رد و نقض كتابهايشان مي شود، مي بايست تمام كتابهائي كه تا كنون نوشته شده است را رد و نقض كرد. در اين صورت ما شاهد كتابي درخور نبوده و نخواهيم بود، چراكه وجود چنين اغلاطي در كتابها طبيعي است و تقريباً كتابي پيدا نمي شود كه خالي از اشتباهات املائي به خاطر جريان و روند تايپ و چاپ ... باشد، اما تا كنون يك عاقل يافت نشده تا اينچنين خرده گيريهائي داشته باشد، كه غير آن غرض ورز بوده و به دنبال اهداف غير حقيقي.

 

   وي جمله بندي وسبك نوشتاري بنده را اشتباه معرفي نموده و يكصد مورد ازآن را در نامه‌ي خود انعكاس داده است. اين موضوع مورد شبهه قرار گرفت و به جهت پيگيري به اربابان علم و ادب در سطح كشور انعكاس داده شد، كه ايرادي در نوع و سبك نوشتاري بنده يافت نگرديد، چراكه زبان گفتاريِ در نوشتار يا سبك نوشتاري بنده يا هر كس ديگر سليقه اي مي باشد و كسي نمي تواند خرده اي بر آن وارد كند.[9]

 

حال اگر چنانچه تمام بيست مورد غلط املائي و يكصد مورد غلط نگارشي و دستوري تاريخ و فلسفه هم مورد قبول واقع گردد، آيا باز مي تواند مورد دستمايه براي رد و نقض كتابي همچون تاريخ وفلسفه قرار بگيرد ؟ مطمئناً نه . چراكه كتاب نويسندگان بزرگي همچون دكتر عبدالحسين زرين كوب ، ضياء الدين ترابي ... نه به اندازه‌ي كتاب بنده بلكه شايد هم بيشتر اين اغلاط املائي را در خود داشته باشند، پس نويسنده‌ي نامه چرا به اين شيوه بر كتاب تاريخ و فلسفه تاخته و همچون دوست شمالي­اش بدون گرفتن اشتباهات احياناً تاريخي يا فلسفي سعي در سركوب حركت ، و عدم تحليل وتفسير درسطح جامعه‌ي يارساني داشته؟ و نيز در آخر خود را شرمنده از اين حركت دانسته !! گويا دوست ما ناگزيرِ به نوشتن اين نامه شده است، و اين شرمندگي نيز بيانگر وجدان ضعيف و بيمارش مي باشد كه هنوز تمام و كمال رنگ نباخته.

 

   به اميد حق كه ديگر شاهد خيانت و سياست بر عليه يارسان نباشيم و براي تمام بيماراني كه در اين راستا كم معرفي مي گردند شفاعت بخواهيم كه تا راه ديگر و سالم تري براي ابراز وجود و نام آوري انتخاب كنند. و از يارسانيان بزرگوار تقاضا دارم كه صعه صدر پيشه كنند و در مقابل اينگونه حركتها در مقام بزرگيِ خود همچنان پايمرد بمانند و تمام سعي خود را به جهت وحدت ، ياري و ياوري به كار گرفته تا نيروهاي منفي ناحقي را تحميل نكنند تا مبادا جاي آنچه كه خدمت نام دارد با غرض اشتباه گرفته شود. در آخر فرموده اي از ملاركن الدين را زينت بخش عرايضم مي كنم و خواهم گفت كه حق هميشه و در همه حال حاميِ حق پرست خواهد بود. ملاركن الدين مي فرمايد:

 

خواجامان خواجاي حه‌قيقه‌ت حه‌قه‌ن       ستوينه ­و چــادر ناحـه‌قان له‌قـه‌ن

 

 

          طيب طاهري

                      28/4/1389 صحنه



1- جا دارد كه در اينجا ازيارسانيان و بزرگان علم و ادب نهايت تقدير و تشكر را به جهت الطاف بي دريغشان داشته باشم. نامه ها ، ايميل ها و تقديرهاي شما بزرگواران مايه‌ي آرامش و توان به جهت خدمتگذاري بنده است. و نيز به چاپِ دوم رسانيدن كتاب تاريخ و فلسفه، آن هم در كوتاه ترين زمان يعني به فاصله‌ي 3 ماه نشان از سطح بالاي تفكر و فرهنگ دوستي يارسان دارد كه قابل توجه است.

2- نامه ها و اسناد به جهت ارائه نزد اينجانب محفوظ مي باشد.

3- مواردي چند نيز از جانب دوستان به علت عدم صحيح خوانش متن ، و نيز در دست نداشتن منابع كلامي و يا اصلاً نخواندن سرانجام ... مطرح گرديد كه پس از تفهيم رفع شبهه شد . همانند اينكه : « شاه فضل وليِ منظور كلام در قرن سوم است» كه كاملاً اشتباه مي باشد، چراكه ما در تاريخِ قرن سوم و تا قرن هشتم كسي به اسم شاه فضل ولي نداريم و در هيچ كجاي تاريخ از آن صحبت به ميان نيامده، اما دليل اين ذهنيت در صفحه‌ي 96 از تاريخ و فلسفه مفصل آمده است . ظهور ذاتي عالي قلندر پس از وجود بابايادگار مي باشد و دليل اين ادعا كلام همين دوره است كه مي فرمايد: چه‌ينا عالي چاگا يادگار (سرانجام، دوره عالي قلندر بند4) و بسيار ديگر از اين شاهد ومثالها كه گواه بر اين استدلال است، و نيز تعداد افراد شجره‌ي خاندان كه طبق علم انساب براي هر سه نسل صد سال در نظر گرفته مي شود و ما را به اين مهم خواهد رساند، اين موضوع نيز به تفصيل در تاريخ و فلسفه آمده است. عنوان كردن اينكه تعداد خدمتهاي واجب يارساني 28 خدمت مي باشد كه كاملاً اشتباه است و آن نيز در صفحه‌ي 209 كتاب به روشني شرح داده شده است. خاندانها و ساداتِ پس از پرديور نيز مي بايست كه نسبشان به هفتوانه برسد چراكه سيادت در يارساني به واسطه‌ي نام سلطان اسحاق است كه معني پيدا خواهد كرد ولاغير. تاريخ ولادت شاه هياس 1125 هـ نيست، چراكه سنگ قبر آكناچه پري دختر آقا عباس و بسيار ديگر از شواهد تاريخي خلاف اين ادعا را مشخص نموده است. هيچ خانداني در انزوا قرار ندارد و تاريخ و فلسفه گفته‌ي معاندان را مبني بر اين موضوع انعكاس داده است نه اينكه صحبت نگارنده باشد. سمبل و نماد در صفحه‌ي 121 تاريخ وفلسفه توضيح داده شده و تنها دوره اي كه احتمالاً سمبليكي مي باشد دوره‌ي كماكنان است ولاغير. وابستگيِ نگارنده‌ي تاريخ و فلسفه فقط به حقيقت و بينش آن است، حال اين حقيقت داخلي باشد يا خارجي، شمالي يا جنوبي، زرد ، سياه، سفيد و سرخ هم ندارد. چرائي رسم الخط كردي كه شيوه‌ي آوانگار است در بحث زبان صفحه‌ي 28 كتاب آمده است، اما بزرگواري كه مدعي مي باشد نمونه خط پيرموسي رسم الخط فارسي است بفرمايد كه دست خط پيرموسي را كجا زيارت نموده اند كه يارسان نيز تا ساجنار به جهت زيارت رهسپار شوند!؟ كلامهاي يارساني به شكل شفاهي و سينه به سينه تا تقريباً 400 سال پيش بوده و آنگاه نوشته شده است، و دفتر پيرموسي نيز كه خود خالق زبان كردي است در لوح محفوظ باقي خواهد ماند تا نامعلوم، پس نوشتن كلامها به رسم الخط فارسي يا هر شيوه‌ي نوشتاري ديگر براي آناني كه نحوه‌ي تلفظ صحيح كلام را مي دانند اشكالي نخواهد داشت، اما براي آنكه در هر بيت از كلام نوشتنش يك اشتباه نوشتاري مي باشد بهتر آنكه رسم الخط كردي باشد، چراكه قرائت درست كلام مانع از تحريف و اشتباه خواهد شد. دوست ديگري نيز نوشته است كه شما در بحث گاهشمار كردي و روزه‌ي ياري مفصلاً موضوع را تشريح كرده و حقيقت امر را به اثبات رسانيده ايد، اما عرف خلاف اين حقيقت عمل مي كند و ما نيز تابع اكثريت هستيم !! البته حقيقت پذيري شهامت مي خواهد، آنجا كه سلطان اسحاق مي فرمايد : « من باوام شيخ عيسي بي ده‌ورم كه‌رد په‌رچينه » يعني اينكه حركت اشتباه گذشته ات را منكر شدي بر راه حقيقتي (نه‌گيران كه‌جي راي باوه‌لباوي) وگرنه همان بهتر كه غلط مصطلح رفتار تو باشد. اما مواردي كه در تاريخ وفلسفه مي بايست اصلاح شود از اين قرار است: صفحه‌ي 78 خط پنجم واژه‌ي (شاه تيمور) حذف شود. صفحه‌ي 230 پاورقي شماره 2 و حذف پيررستم سو. صفحه‌ي 235 پاورقي شماره 2 كه مسندنشين بزرگوار خاندان مي بايست به جهت تكميل دستور بفرمايند. صفحه‌ي 239 خط پنجم، حذف نام محمدعلي كرمانشاهي و جايگزين كردن نام محمدصالح كرمانشاهي .      

4- باز اعلام مي دارم كه به جهت تفهيم مطالب تاريخ و فلسفه و يا ارائه‌ي اسناد مربوط به گفته هاي انعكاس داده شده در كتاب به هر كجاي اين دنياي خاكي خواهم رفت تا حضوراً در اين خصوص بكوشم، ونيز دستان بزرگ آن شخص را مي بايست كه بوسيد اگر بتواند اشتباهات تاريخ و فلسفه‌ي سرانجام را مشخص كند.

5- وجود همچين افراد صادقي كه ناآگاهانه در اين زمينه كوشا هستند انكار ناشدني است. به عنوان مثال يكي از دوستان بزرگوار نوشته است : « خاتون بشيره با سلطان اسحاق ازدواج نكرده ، سلطان اسحاق برادر كوچكتري به نام شريف نداشته و خاتون دايراك تا آخر عمر باكره مانده است،...» . و البته تقدس بيش از حد كلامها نزد ايشان باعث شده كه تا هيچ وقت اين كلامها را نخواند چراكه اگر فقط يك بار مي خواند اينگونه نمي نوشت.

6- تسامح از ديرباز تاكنون ، ترجمه مازيار مهيمني ص 13 .

7- در جواب مبحث قياس و پيش كشيدن بحث نسبيت. پس تو نمي تواني پوست پياز را انكار كني چراكه هست و زماني همان بوده اي اما مي تواني كه تا پوست پياز شدن خود را پائين نياوري.

8- نقل از نامه‌ي وي : « اول اجازه مي خواهم 20 غلط يك نمره اي از ده ها غلط املائي كه دارد، نشان دهم تا خواننده‌ي تيزبين خود از نظر املا يك نمره‌ي صفر به ايشان عنايت كند».

9- به عنوان مثال بنده نوشته ام «توتم نزد ارمنيها خوك است» كه به گمان ايشان جمله بندي بنده اشتباه مي باشد و صحيح آن به اين صورت است: «خوك نزد ارمنيها توتم است». كه اگر بنده نيز بگويم جمله بندي شما اشتباه است همانند خواهيم شد، چراكه در اين بين اشتباهي وجود ندارد و فقط غرض ورزي و بهانه گرفتن است كه راحت مي توان اين كار را كرد. البته خود فروختگي و از نيروهاي مرموز بودن، در نهايت جلوه خواهد كرد، و عاقبت به هر شيوه‌ي ممكن نمود پيدا مي كند. منتهاي به مراتب كه بيچاره مضحكترين نوع مخالفت را فهميده و بدون اينكه پيش خود فكر كرده باشد كه سركلاسِ گفتن املاء نيست، حسب الأمر مبادرت به نوشتن و تكثيرآن كرده است.

 

ورود به سایت

googlefacebook

This Browser is not good enough to show HTML5 canvas. Switch to a better browser (Chrome, Firefox, IE9, Safari etc) to view the contect of this module properly

Real Time Web Analytics Clicky


برای حمایت از ما امتیاز دهید
یارسان در راستای اعتلای فرهنگ یاری GNU/GPL کار می کند.