یارسان

« دين حقيقت و بينش ياري يك تفكر ايلياتي و عشيره‌اي نيست كه براي محاسبات آن راهكاري سنتي بدون دخيل دادن علم و هر آنچه كه در حوزه‌ي نظامنديِ كائنات تعريف دارد در نظر گرفته شود. در واقع هر چقدر كه اشراق و مفاهيم يك تفكر بالاتر باشد، مباحث و گفتمان مربوط به آن نيز تخصصي‌تر و مشكل‌تر مي نماياند. پس ما نمي‌بايست كه مفاهيم را به اندازه‌ي وجود خود پائين بكشيم تا كه به گونه‌اي گردد كه هيچگاه عزم جزم براي بالا كشيدن و سعي براي فهميدن در خود پيدا نكنيم.»

 

 

 

 

نوشته شده توسط همشهری دسته: گفتگوها
نمایش از 25 دی 1398 بازدید: 18

ثبت ملی تنبور در گفت‌وگو با سید آرش شهریاری

باید دستمان را روی کلاهمان بگذاریم تا باد نبرد

هرگوشه از این خاک، نشان از تاریخ و فرهنگی غنی دارد، از مردمانی هنرپرور که با ذوق و ظرافت یا بنایی ساخته‌اند یا کلامی موزون سروده‌اند یا نغمه‌ای روح‌نواز آفریده‌اند. از نکیسا و باربد موسیقیدان تا مولانا و حافظ شاعر تا استاد علی‌اکبر اصفهانی معمار، تا هنرمندان هم‌روزگارمان

https://media.hamshahrionline.ir/d/2020/01/12/4/4385007.jpg

همشهری آنلاین - محمد بلبلی: ایران موزه‌ایست به وسعت یک کشور و این وظیفه متولیان فرهنگ و هنر را سنگین‌تر می‌کند. پیش از این شاهد بودیم که همین دارایی‌های فرهنگی توسط دیگر کشورها مورد دست‌درازی قرار گرفت.  

بعد از ثبت کردن نام مولانا در یونسکو به عنوان عارف و شاعر اهل ترکیه، حالا این کشور در اقدامی جدید قصد ثبت‌کردن ساز «تنبور» به عنوان ساز ملی خود در یونسکو را دارد.

درباره این مساله با استاد سید آرش شهریاریگفت‌وگویی کردیم که در ادامه می‌خوانید:

- چرا ترکیه به این فکر افتاد که ساز تنبور را به نام کشورش ثبت جهانی کند؟

این‌که ترکیه چرا به این فکر افتاد خود یک مساله است، اما این‌که ما برای ثبت سازهایمان چه کاری انجام داده‌ایم مساله‌ای مهم‌تر است.  

ترکیه از دیرباز سابقه زیادی در تلاش‌ برای ثبت آثار و شخصیت‌های فرهنگی و هنری ما داشته‌است. مثل مولانا با عنوان عارف و شاعر و عبدالقادر مراغه‌ای که از بزرگ‌ترین موسیقدانان قرین هشتم است. ایشان مبدع مبانی علمی موسیقی بوده و آهنگسازی را به شیوه‌ای نو و علمی گسترش داده.

- آیا مراغه‌ای به عنوان موسیقیدان اهل ترکیه ثبت شده‌است؟

خیر. اگر تلاش‌های استاد محمدرضا درویشی نبود ترکیه یا افغانستان که هر دو درباره ایشان مدعی بودند موفق به ثبت عبدالقادر به نام کشور خودشان می‌شدند.

- بر چه مبنایی ترکیه مدعی مراغه‌ای‌ست؟  

بعد از فوت مراغه‌ای فرزندان ایشان به دربار عثمانی می‌روند و موسیقی و دانش و آثار وی را در آنجا گسترش و آموزش ‌می‌دهند. این مساله باعث می‌شود آنها خود را صاحب این موسیقی و موسیقیدان بدانند.

- با انتقال این موسیقی توسط فرزندان عبدالقادر آیا سازی هم با عنوان تنبور به آنجا برده شد؟

خیر. ما با ترکیه سازهای مشترکی داریم، مثل عود و قانون که هر دو از سازهای ایرانی هستند اما این نوع تنبور مورد بحث، مختص غرب ایران است و در جای دیگری با این شکل و ساختار وجود ندارد.

- چند نوع ساز با عنوان تنبور در ایران وجود دارد و خاستگاه آنها کجاست؟

دو نوع تنبور در ایران استفاده می‌شود؛ یکی تنبور بغدادی و دیگری تنبور خراسانی است. تنبور در واقع اولین سازی است که به شکل کاسه طنینی و دسته بلند و دستان بندی ساخته شده که بعدها سازهای دیگر از این‌دست، با الگو گرفتن از این ساز ساخته شده‌اند.

خاستگاه تنبور خراسانی در شرق ایران یا همان خراسان بزرگ است که به نام دوتار شناخته می‌شود و خاستگاه تنبور بغدادی، غرب ایران است که این ساز را به نام تنبور شاه‌خوشین یا کُردی می‌شناسند.  

این ساز در بین مردم کُرد غرب ایران و کردستان عراق که از طایفه یارسان هستند قدمت بسیاری دارد.  

- در ترکیه مشخصا سازی به نام تنبور وجود دارد؟

بله سازی با عنوان تنبور ترکی در موسیقی ترکیه وجود دارد که صدا و لحن و ساختار ظاهری متفاوتی با تنبور ایرانی دارد. تنبور ترکی کاسه‌ای به شکل دایره و دسته‌ای بلند با پرده‌بندی‌ای با تعداد زیاد دارد که ساز سنتی آنها محسوب می‌شود.

با تنبور ترکی همان موسیقی عبدالقادر مراغه‌ای و مقام‌هایی که در موسیقی قدیم ایران مرسوم بوده نواخته می‌شود، مثل مقام «راست»، «بیات»، «نیریز»، ‌ «بوسلیک» و ...در واقع موسیقی قدیم همان موسیقی‌ای‌ست که از غرب ایران آمده و ریشه در مقامات موسیقایی و آوازی تنبور ایرانی دارد.  

تنها جایی که این موسیقی و این الحان قدیم هنوز اجرا می‌شود کردستان است و این بیت‌خوان‌های کردستان هستند که این مقام‌ها را اجرا می‌کنند. ممکن است که بخش‌هایی از این مقام‌ها به مرور زمان به فراموشی سپرده شده باشند اما این موسیقی هنوز بین کردها در جریان است و توسط بیت‌خوان‌ها و شمشال‌نوازها اجرا و آموزش داده می‌شود.

https://media.hamshahrionline.ir/d/2020/01/12/4/4385009.jpg

- منظورتان کردستان ایران است یا مناطق کردنشین ترکیه، سوریه و عراق هم این موسیقی را دارند؟

این نوع از موسیقی مقامی در کشورهای ناحیه فلات ایران رواج داشته مثل سوریه، عراق، ترکیه و دیگر کشورهایی که در این حیطه جغرافیایی هستند.

کشورهای دیگر از قبیل همین ترکیه، برای خودشان فرهنگ‌سازی می‌کنند. حتی اگر این فرهنگ، فرهنگ وارداتی باشد یا این‌که قسمتی از فرهنگی که متعلق به ایشان نیست را به ناحق به نام خود ثبت می‌کنند. مثل همین ساز تنبور که حالا مدعی ثبت این ساز به نام خودشان شده‌اند. ترکیه می‌تواند تنبور ترکی را که مربوط به کشور خودش هست را ثبت جهانی کند اما تنبور را به عنوان تنبور محض که قدیمی‌ترین نوع ساز با این نام است را نمی‌تواند ثبت کند.  

- منظورتان از تنبور محض چیست؟

سازی‌ست که به عنوان مرجع شناخته می‌شود و سازهای دیگر بعد از تنبور با الگو گرفتن از این ساز ساخته شده‌اند و این ساز مرجع، یا تنبور محض، همین تنبور کُردی رایج در ایران است. با اسناد و مدارک موجود، از نگاره‌های سنگی گرفته تا متون باستانی که نام ساز تنبور در آنها ذکر شده می‌توان‌ اثبات کرد که این ساز متعلق به ایران است.

-آیا تنبور ترکیه هم قدمتی مانند تنبور کُردی دارد؟

خیر. قدمت تنبور کُردی را می‌توان با نغمات باستانی و آثار تاریخی‌ای که باقی مانده اثبات کرد، اما تنبور ترکی این اسناد را ندارد چون قدمتی همپای تنبور ایرانی ندارد و موسیقی‌ای که با تنبور ترکیه اجرا می‌شود موسیقی قدیم ایران است که توسط عبدالقادر مراغه‌ای به ترکیه برده شده.

برای این‌که بگوییم تنبور ساز رسمی موسیقی مقامی ایران است و ساز مرجع موسیقی قدیم بوده، مثل عود که ساز مرجع بوده است، مدارک و اسناد ما کم نیست.

- چگونه باید از ثبت‌شدن تنبور به نام ترکیه جلوگیری کرد؟

برای نمونه جمهوری آذربایجان «تار» را به نام کشورش ثبت کرد، که این تار، تار قفقازی یا همان تار آذری‌ست و ساز متفاوتی نسبت به «تار» ایرانی است. اما متاسفانه مسئولان ما بعد از آن همه کشمکش هنوز برای ثبت تار ایرانی اقدامی نکرده‌اند.

بحث اینجاست که هر فرهنگی ممکن است مورد چپاول قرار بگیرد اگر چنانچه متولیان آن فرهنگ توان و دانش لازم را نداشته یا به عمد منفعل باشند.  

ترک‌ها مولانا را به نام خودشان زدند و اگر موفق به ثبت تنبور هم بشوند چه بسا بر دیگر قسمت‌های فرهنگی و دارایی کشورمان دست‌درازی کنند.

درواقع این ما هستیم که باید مراقب اموال‌مان باشیم و دست‌مان را روی کلاه‌مان بگذاریم تا باد نبرد.

- وظیفه اهالی موسیقی مخصوصا حوزه تنبور در این مورد خاص چیست؟

در چنین مواردی به طور مستقیم از ما کاری ساخته نیست، چون ما قدرت اجرایی یا موقعیت مدیریتی‌ نداریم. ما می‌توانیم اعتراض کنیم یا این‌که با ارائه اسناد و مدارک و مشاوره دادن به مسئولان از این موضوع دفاع کنیم. آن هم در صورتی که آنها بخواهند عکس‌العملی نسبت به این مساله نشان بدهند.

- بهتر نیست استادان تنبور این اعتراض را کتبا به مسئولان ارائه دهند؟

بله این هم اقدام خوبی می‌تواند باشد، در صورتی که مسئولان مربوطه خواهان حل این مساله باشند. من به عنوان عضوی از جامعه موسیقی این مساله را به وسیله رسانه شما باید بگویم که ناکارآمدی خانه موسیقی باعث این مسائل می‌شود.

از جمله وظایف خانه موسیقی حمایت و دفاع از موسیقی و فرهنگ موسیقایی کشور است. این نشان از بی‌تعصبی برخی مسئولان دارد که یک کشور مثل آذربایجان که روزگاری جزو خاک ایران بوده ساز تار را به نام کشور خود ثبت کند و مسئولان ما هیچ اقدام جدی‌ای انجام ندهند.  

منظور از تعصب همان حمایت کردن است. اگر مسئولان از جمله وزارت ارشاد اسلامی به واقع از فرهنگ و هنر حمایت می‌کردند هیچ وقت چنین مسائلی پیش نمی‌آمد.

اگر بدین منوال پیش برود ممکن است در آینده هربخشی از فرهنگ ایران یک مدعی‌ پیدا کند.  

ساز تار را که بردند، بعید نیست در آینده فلان کشور مدعی کمانچه و بهمان کشور مدعی سنتور بشود و ما سرمان بی‌کلاه بماند.

- چه چاره‌ای باید اندیشید؟

متولیان فرهنگ باید تلاش و تمرکز بیشتری حداقل نسبت به موسیقی نشان بدهند، به سازهای مقامی و باستانی مثل تنبور، ‌دوتار خراسان، قیچک بلوچی، رباب و سازهایی از این دست بیشتر اهمیت داده شود. این سازها باید جایی برای تدریس آکادمیک در دانشگاه‌های موسیقی پیدا کنند.

- سنندج به عنوان پایتخت دف ایران ثبت شده است، آیا برای ثبت یکی از حوزه‌های تنبورنوازی کرمانشاهبه عنوان شهر تنبور اقدامی شده است؟

این خود یکی از مشکلات در حوزه تنبور است. شهر کرند غرب در منطقه دالاهو به عنوان شهر تنبور ثبت شده، اما متاسفانه با اعتراض دیگر شهرهای حوزه تنبورنوازی مواجه شده است. در حالی‌که تمام این شهرها از یک فرهنگ و یک موسیقی هستند و سهمی مساوی در تنبور دارند. بهتر بود کرمانشاه به عنوان مرکزیت به نام شهر تنبور ثبت می‌شد.

و حرف آخر.

مسئولان نیابد این موضوع را بی‌اهمیت بشمارند، حتی از دیدگاه سیاسی هم می‌توان این مساله را بررسی کرد.  

ترکیهتوسط دولت اسلامی اداره می‌شود، اما این مساله باعث نشده که تعصبات دینی، فرهنگ را تحت‌الشعاع قرار دهد، چنانچه هرساله مراسم‌ مربوط به مولانا را برگذار می‌کنند که هم گردشگران بسیاری را جذب می‌کند هم درآمدزایی خوبی برای ترکیه دارد، علاوه براین خود را به عنوان کشوری غنی به لحاظ فرهنگی و هنری در سطح بین‌المللی معرفی می‌کنند. حال این‌که مولانا ایرانی‌ است.  

امیدوارم مسئولین محترم و مخصوصا رئیس‌جمهور به این موضوع توجه کنند. باید به فرهنگ و موسیقی نیز توجه بشود. اما متاسفانه تا الان هیچ مسئولی برنامه‌ای برای حل مشکلات موسیقی نداشته‌ است.  

متاسفانه در کشور ما موسیقیدان جایگاهی را که باید ندارد، در حالی‌که در ترکیه هنرمندان طراز اول شخصیت‌های ملی محسوب می‌شوند.  

ما می‌خواهیم از موسیقی و یک ساز مقامی دفاع کنیم، اما این در حالی‌ست که ترویج بی‌رویه موسیقی سطحی پاپ باعث به فراموشی سپرده شدن بخش عمده و اصلی و موسیقی هنری و ملی ایران شده است.

باید بگویم که موسیقی ما بیمار است.

 

 

منبع:روزنامه همشهری

 
نوشته شده توسط مدیر سایت دسته: گفتگوها
نمایش از 02 آذر 1397 بازدید: 878

گفتگو فصلنامه تخصصی فرق و ادیان

مطالعاتی- تحلیلی (روشنا)،شماره 74، پاییز 1396

s-ah-ho-1s-ah-ho-2

 

اهل حق با ملت ایران، ممزوج است

ملاقات با «سید احمد حسینی» از سادات اهل حق

 

عصر داغ يکی از روزهای بسيار گرم و به اصطــلاح «حلواپزان» تير ماه، از خنــکای کولر دل کنده و رهســپار مکانی خاص می شــويم تــا فردی خاص تر را ملاقات کنيم. مقصد، يکــی از محله های قديمی شــهر اســت و خانه هــم قديمی و صاحبخانه، البتــه قديمی تر! اتوبان و خيابان هــا را پشت ســر میگذاريم تا بالاخــره وارد خيابــان مورد نظر میشــويم؛ خيابانی با يــک کوچه بن بست در ســمت چپش. چند قدم از ابتدای بن بست که پيش بروی، نمای سيمانی خانه ای قديمی، خودنمايی می کند و کمی جلوتر، ســايه ای در چارچوب در و دست آخر، پيرمردی راست قامت که با رويی گشــاده، ما را به داخل دعوت می کند.

در ميان اســتقبال اين ميزبان سپيدموی که با لهجه نمکين کردی اش، مــا را مورد لطف قرار می دهد، از دالان کوچک ورودی گذشته، کفش ها را از پا کنده و وارد خانه می شويم. خانه ای است با معماری قديمی؛ فضای هال به دو بخش تقسيم شده، سمت راســت آشــپزخانه ای کوچک که نشانه اش صدای سوت کتری است و سمت چپ، اتاقی نسبتا بزرگ که بيشتر به سالن می ماند و در انتهای هال، حياط پشت خانه قرار دارد. با هدايت آن ميزبان محاسن سفيد با شارب کمی بلندتر از حد معمول، از در ورودی بزرگ عبور کرده و وارد اتاق فوق الذکر می شــويم. فضايی است مفروش با فرش هايی ســاده و يک دست. ديوارها تا محل تکيه گاه سنگ شده، با يک پنجره بزرگ تاقچه دار به سبک خانه های قديمی در انتها که حائل ميان حياط و اتاق اســت. هيچ صندلــی يا حتی پشــتی به چشــم نمی خورد. ديوارها با قاب عکس های شــمايل کوچک و بزرگ، پر شــده و البته يک تنبــور قديمی روی يک ميز چوبی کوچک در گوشه ای. کاسه خط و خشدار ساز مزبور، حکايت از ســال ها نواختن و نواخته شدن دارد. «در اينجا، ســاز، مقدس است و فقط هنــگام ذکرگويی نواخته می شــود، بفرماييد بنشينيد، چرا سَرِ پا؟». سخنان ميزبان خطاب به نگارنده است که خيره به ساز، گوشه ای ايستاده.

نامش «سید احمد» است؛ از پيروان مسلک «اهل حق» و «جمخانه دار»ی قدیمی در تهران. امروز ميهمانش شــده ايم تــا درباره اين مکان (جمخانه) و مرام اهل حق کسب آگاهی کنيم. بعيد میدانم کسـی بهتر از او که عمری را در ميان اين مردم گذرانده، در اين رابطه به ما اطلاعات دستاول و نزديک به حقيقت ارائه دهد.

 

میزبانمان، خود را اینگونه معرفی می کند:

ســيد احمد حسينی، فرزند ســيد مراد، 11 خرداد 1306 در قريه «بکتر ســفلی» متولد شــدم. در هفت ســالگی پدرم را از دســت دادم. 14ساله بودم که به همدان آمدم. در آن زمان با گواهينامه شش ابتدايی در همدان، مکتب داشتم. مدت سه ســال در آنجا تدريس کردم. بعد برای سربازی به کرمانشــاه رفتم. بعد از آن، مجــدداً به قريه «گنده جين» همدان (که اهل حق در آن ساکن هســتند) بازگشتم. در مدت سه ســال در اينجا مدرسه ای شش کلاســه به کمک اهالی ساختم. ســپس به تهران آمدم و در شــهربانی استخدام شدم. 22 ساله بودم که ازدواج کردم، حاصل آن، هفت دختر و يک پسر است.

 s-ah-ho-3

 

از او درباره «اهل حق» می پرسم، می گوید:

شما اهل حق را از نزديک می بينيد و با آنها همزيســتی داريد. اهل حق، پيرو قرآن هستند و تحت هدايت آن زندگی می کنند. تمام موجودات بــه زبان تکوينی، حمد و ســپاس ذات خدا را به جا می آورند، هر کس بــه زبان خودش. «... وَ اِن مَن شَیء اِلا یُسَبحُ بِحَمدِهِ وَلَکن لا تَفقَهُونَ تَسبُیحهُ» (1) موجودی در عالــم وجود ندارد که سپاس و عبادت ذات اقدس الهی را به جا نياورد. هرچند قبله ظاهر هميشــه در تغيير و تکوين است ولی قبله باطن و قبله جان هميشه ثابت است و لا يتغير. اهل حق هم تابع همين قبله و همين دين هستند و قرآن را چراغ راه خود قرار داده اند.

 

از ســید احمد درباره مکانــی که در آن هستیم و مراسم خاصی که در آن برگزار می شــود، ســؤال می کنم. برق خاصی در چشــمانش می جهد و این چنین پاسخ می دهد:

اينجا «جمخانــه»، محل برگزاری مراســم اهل حق است. مراســم ما هر شب جمعه برگزار مــی شــود؛ به اين شــکل که ســيد جلوی در می نشيند. کســانی که وارد می شوند، دستبوسی میکنند، زمين را می بوســند، تکبر و غرور را بر زميــن می ريزنــد و در نزديکترين مکان جای می گيرنــد. بعــد قربانی انجام و بيــن حاضران تقسيم می شود. حقيقتش، شماها [غير اهل حقی] را راه نمی دهيم. من چون ســادات هستم، دم در می نشينم. از اهل حق، همه، پير و جوان به مراسم می آيند. سبيلشــان هم حتما بايد مهر باشد، مهر نباشد راه نمی دهيم.

 

سید اهل حق، توضیحات خود درباره قربانی را این طور تکمیل می کند:

مراســم قربانی به اســم دوازده امام، هر ماه انجام می شــود. يک اهــل حقی دور قربانی (گوســفند يــا خروس)، «چــاووش» (2) می خواند، بعد آن را ســر می بُرد. تــا دعا خوانده نشــود، به آن دســت نمی زند و تا حضــور جمع، اجازه نــدارد آن را بپــزد. دور قربانــی دعــا می خوانند و بعد ميــان حاضرين تقسيم می شــود. همانطور که عرض کردم شب جمعه، شــب «نياز» اســت. نيــاز يعنی اقلامی مثل نبات، کشــمش، مغز گــردو و... می آورند. دعا که خوانده شــد، ميان جمع توزيع می شود.

 

آنگاه گویی نکتــه ای مهم به خاطرش آمده باشــد، نیم خیز شــده با لحنی پرصلابت می افزاید:

البته اينکه گفتم فقط اهل حق را به مراسم راه می دهيم، با زندگی و همزيستی اهل حق با شيعيان، منافاتی ندارد و اين دو به هم نزديکی فکری دارند. تمام مراسم ازدواج و خاکسپاری ما بر اساس احکام اسلامی و دستورات قرآن انجام می شود. پس اين که بعضی ها مدعی اند اهل حقی ها دين ديگری (غير از اسلام) دارند، دروغ می گويند. ما طبق شــرع مقدس اســلام عمل می کنيم.

 

سید احمد در ادامه به آداب و رسوم اهل حق اشاره می کند:

همه خاندان های اهل حق آداب و رسوم يکسانی دارند. اهل حق فقط سه روز در ســال روزه می گيرند که مقارن با ماه های آبان و آذر است، اما زمان اصلی همان آبان ماه می باشد. جز اين ها، مراســم جشن تولد حضرت مولا (ع) است که خود من اينجا (جمخانه) جشن می گيرم.

 

وقتی از او درباره خاندان ها می پرسم، آن ها را با انگشتان دست نام می برد:

اهل حق، 11 خاندان است، خاندان های بابايادگار، شاه ابراهيمی، عالی قلندر، ســيدخاموش، مير سوری، مصطفی، شاه حياســی، حاجی بابوســی، ذوالنــور قلندر، آتشبيگی و شــاه ابراهيمی که بيشتر در تهران، آذربايايجان شرقی و غربی، کلاردشت، گلپايگان، تبريز، همدان، کرمانشاه و صحنه متمرکز هستند. ما از خاندان يادگاری (امام حسين(ع)) هستيم. به امام حســين (ع) می گوييم يادگاری؛ سادات يادگاری. خود من از سادات يادگاری و پيرو امام حســين (ع) هســتم و بابا يادگار، جدمان است.

 

نگاهــم به تابلوهای روی دیــوار می افتد و متعاقب آن، جرقه پرســش بعدی درباره مکان های مقدس اهل حق! و پاســخ جالب سید احمد:

بابايادگار، مزار سلطان حقيقت، پير بنيامين (در کرند)، پيرموسی و... . اهل حق به اماکن زيارتی مانند مشهد، مکه و کربلا هم میروند.

 

سید احمد، سخنان خود را به جایگاه بزرگان و ســادات اهل حق معطوف نمــوده، ادامه می دهــد:

بــزرگان اهل حق و ســادات، نقش مهمی دارند اما تکبر و غرور را می ريزند. سادات، جلوی در جمخانه می نشينند. هر جمخانه، سيد و سالار خودش را دارد. «سيدنصرالدين حيدری»، از بزرگان اهل حق هســتند. ايشــان زمانی که حضرت امام خمينــی (ره) خارج از کشــور بودند، پشــتيبانی خودش را اعلام کرد و در جنگ هم پيش قدم بود. اغلب جامعــه اهل حق، مواضع و بيانيه های او را در قبال مســائل گوناگون قبول دارند. در واقع، جايگاه ســادات از پيامبر و امامان معصوم به يادگار مانده است.

وظيفه ســادات آن است که مراسم دعا و نذری را انجام دهد. سيد دعای نذری را می خواند. همه اهل حق، سادات را قبول دارند و سخنان آنها را در صورتی که حق باشد، می پذيرند.

 s-ah-ho-4

 

پیر جمخانه، به قاب عکسی حاوی نامه ای قدیمی (خطــی) از امام خمینی (ره) بر روی دیوار اشــاره کرده و کلام شیرینش را به ســمت روابط اهل حق و مردم می بَرَد:

اهل حق سال هاست در کنار شيعيان زندگی می کنند، دختر داده اند و دختر گرفته اند. مادر من، يک شيعه و آخوندزاده بوده. از نظر حقوق شهروندی، زندگی، تحصيل و کار هم هيچ محدوديتی برای اهل حق وجود ندارد. حقوق شــهروندی شامل حال همه هســت. بنده خدمت حاج آقا «يونسی» و رئيس مجلس، آقای دکتر «لاريجانی» هم رســيده ام. ســال 1392 به همراه چند تن ديگر از اهل حق (پنج نفر) در مجلس با ايشــان ملاقات کرديم. عده ای از اهل حق تحت تأثير القائات و تحرکات يک عده، حماقت و نادانــی کرده و متعاقب آن بازداشت و به اوين منتقل شده بودند. ما به ديدار آقای لاريجانی رفتيم و ايشــان پس از اطلاع از کم و کيف ماجرا و صحبت با نمايندگان اهل حق دســتور دادند آزادشــان کنند. دکتر لاريجانی، برخورد بسيار مناسبی داشتند و سه مرتبه گفتند: «سلام مرا به آقا سيد نصرالدين حيدری برسان». چون من در امور اداری، نماينده ســيد نصرالدين حيدری در تهران هستم.

 

از ســید احمد می خواهم درباره وقایع سال 1392 بیشتر توضیح دهد. گرهی به ابروان بلند و ســپید خود انداخته، بــا جدیتی که پیــش از این در او ندیده بــودم، می گوید:

خودسوزی های ســال 92 را خوب به ياد دارم (3)؛ همه حماقت اســت، نادانی است، تعصب خشک اســت. وقتی رئيس جمهور به کرمانشــاه رفتند، افراطيونی مثل «سياوش حياتی،» لب و دهانشان را به نشــانه اعتراض دوختنــد، اما اعتراض به چــه چيز؟! ســادات اهل حق، همه بــا اين کار مخالف بودند. هيچ کس از اهل حق اين اقدامات افراطی را قبول نــدارد. آن چند نفری که بعد از خودسوزی ها، دور هم جمع شدند و با سوءاستفاده از اين واقعــه، «مجمع -غيرقانونــی- فعالان مدنی» را تشــکيل دادند، مورد تأييد هيچ يک از بزرگان اهل حق نيستند. مردم اهل حق هم چون تابع سادات هســتند، قبولشان ندارند. آن ها يک مشت نادان هستند و تنها افراد ناآگاه و نادان، گرد چنين گروهی جمع می شوند. کسانی که اهل حق واقعی هستند، هيچ وقت دنبال اين ها نمی روند.

 

بعد با دســتش به گوشــه ای از جمخانه اشــاره کرده، با لحنی تأسف بار می افزاید:

مــن با برخی دوســتان دربــاره اين مجمع و تحرکاتــش مشــورت می کنم. اکنــون بنا به مصالحی، برخورد سلبی چندان به صلاح نيست، لذا سعی می کنيم با پند و اندرز، هدايتشان کنيم. همان ســال که اين برنامه پيــش آمد، بنده دو مرتبه آن ها را به اينجــا دعوت کردم، ميهمانان زيادی آمدند، برايشــان خرج دادم و نصيحتشان کردم اما قبــول نکردند. ديگر از آن تاريخ، آن ها را نديــدم، به نظــرم آن ها از جايــی ديگر (به احتمال زياد، خارج از کشور) پشتيبانی و خط دهی می شــوند. به ضرر دولت و نظام حرف می زنند. می گويند چرا دولت به اهل حق نمی رســد؟ چرا به مــا کمک نمی کند؟ و...، امــا دروغ می گويند. شکر خدا، در اين ســال های حکومت جمهوری اســلامی ايران، وجدانا وضعيــت ما خيلی بهتر شده چون در دوره شــاه به شارب اهل حق ايراد می گرفتنــد، امــا الحمدلل جمهوری اســلامی، به ايــن اعتقــاد اهل حــق احترام می گــذارد.

 

به اینجا که می رســیم، فرصت را غنیمت شمرده و مهمترین پرسش را درباره ارتباط اهل حق با نظام جمهوری اســلامی ایران مطرح می کنم و پاســخ رســای این سید یادگاری:

جامعه اهل حق به هيچ حزبی وابسته نيست. همه اهل حق، جمهوری اســلامی را قبول دارند و با آغوش بــاز می پذيرند. جامعه اهل حق، رهبر انقــلاب، رئيس جمهــور و کارکنــان جمهوری اســلامی را قبول دارند و محترم می شمارند. به جز آن هفت هشت نفر عضو مجمع - غيرقانونی- فعالان مدنــی که عرض کردم - به اين جمخانه مقــدس، ســوگند- همه اهل حق خوشــحالند که تحت ســايه نظام جمهوری اسلامی زندگی می کنند و انتخابشان همين است. فرافکنی ها و جوسازی های اين گروه افراطی را نبايد با رويکرد قاطبه اهل حق، جمع زد؛ اين ها حساب شان از هم جداست.

 

از پیر جمخانــه درباره تأثیــر اقدامات و تحرکات این تشــکل غیرقانونی بر جامعه اهل حق می پرسم، چینی بر پیشانی انداخته، در حالی که ســرش را به نشانه نفی تکان می دهد، قاطعانه می گوید:

هيــچ کــس از اهل حق به اين هــا نزديک نمی شــود. شــما از هر اهل حقی بپرسی حتی افراد بيســواد هم آن ها را تأييد نمی کند. شــايد هدف مجمع، ايجاد دو دستگی در اهل حق باشد اما مردم، تابع ســادات و بزرگان خود هستند و با هدايــت آن ها از اهداف اين گروه مطلع شــده و زير بار ادعاها و تحرکاتشــان نمی روند. پس اين تلاش ها فايده و نتيجه ای نخواهد داشت.

 

سید احمد ســخنانش را این طور به پایان می برد:

جامعه اهل حق، با ملت ايران ممزوج هستند. گاه برخی عناصر و گروه هــا -با خط دهی هايی از جريان های خارجی- می کوشــند از اين جامعه آرام و همــراه، به نفع خود بهــره گيرند، لذا به مسائل سياسی روی می آورند يا تبليغ و جوسازی می کنند، مثل آقای «نظام الدين مشعشــعی» که در انتخابات 88 با يکی از کانديداها همراه شــد يا همين افرادی که مجمــع غيرقانونی فعالان مدنی را به راه انداختند و به دروغ، خود را نماينده اهل حق معرفی می کنند. اما مــا [ســادات] و قاطبه اهل حــق، بارها مخالفت خود را با اين ها نشــان داده ايم. ما اهل همين خاک و ســرزمين هستيم و همراه و پشت همين ملت و نظام.

 

پایان بخش گفت و گــوی ما با این پیرمرد خوش ســخن، تنبورنوازی و شــعرخوانی توسط اوست؛ طنین نوای تنبور با صدای از عمق جان برخاسته سید احمد که تداعی کننده روح زندگی و عشق است.

 

--------------------------------------------

*پی نوشت:

.1سوره مبارکه اسراء، آيه 44.

.2چاووش خوانی، رسم شعرخوانی به آواز با آدابی خاص در بدرقه و استقبال حج گزاران و زائران است. چاووش خوانان افرادی خوش صدا و به اشعار مذهبی و مدايح و مراثی آشــنا بودند و هنگامی که کاروانی قصد عزيمت به
حج يا زيارت عتبات داشــت، با خواندن اشعار در کوی ها و محله هــا مردم را مطلع و آنان را برای پيوســتن به کاروان
تشويق می کردند. در ميان اهل حق، چاووش خوانی، خوانش اشعار مذهبی است که برای انجام مراسم نذر (و تبرک قربانی) صورت می گيرد. (ويکی شيعه)

.3در فاصله خرداد تا مرداد ماه ســال ،1392 سه تن از افراد اهل حق، طی اقدامی خودسرانه و عليرغم مخالفت های رهبر و سادات اهل حق، اقدام به خودسوزی در برخی از شهرها از جمله همدان و تهران نمودند که بهانه ای شد به دست برخی عناصر افراطی و منفعت طلب برای ماهیگيری از آب گل آلود و تأسيس مجمع -غيرقانونی- فعالان مدنی يارسان. از آن پس، اين تشکل با انواع اقدامات از صدور بيانيه گرفته تا برپايی تجمعات اعتراضی، در پی سهم خواهی هستند. ارتباط ســران اين تشــکل با رســانه های خارجی، شائبه خط گيریشان از جريان های معاند را دو چندان می سازد.

 فایل PDF کامل فصلنامه

 

 
نوشته شده توسط مدیر سایت دسته: گفتگوها
نمایش از 20 ارديبهشت 1398 بازدید: 150

http://s8.picofile.com/file/8292551976/photo_2017_02_26_00_17_43.jpg

سؤال اول:با توجه به این که یکی از موارد مورد پژوهشی و کتب منتشره حضرتعالی درحوزه عرفان و مخصوصا عرفای برخاسته از آذربایجان و تورک است، جایگاه میراث مکتوب عرفانی این آثار را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

پاسخ:کار اصلی این‌جانب تحقیق و تفحص در متون ترکی است. با توجه به این که بسیاری از آثار منثور و منظوم کلاسیک ترکی از سوی عرفا و با صبغه‌ی عرفانی پدید آمده‌اند، طبیعی است که در ردیف کتاب‌های مورد پژوهش این جانب قرار بگیرند. نخستین آثار صوفیانه و عارفانه‌ به زبان ترکی بعد از اسلام را به صورت شعر می‌بینیم. مانند «دیوان حکمت» از «خواجه احمد یسوی» که او در آن نکات عرفانی و طریقتی را به صورت چهارپاره‌هایی به ترکی خراسانی سروده است.

از کهن‌ترین آثار منثور تصوفی می‌توان از کتاب «مزکّی النّفوس» اثر «اشرف اوغلو عبدالله رومی» بنیان‌گذار طریقت اشرفیه یاد کنم که در واقع نوعی مرامنامه‌ی این طریقت به شمار می‌رود و در موضوعاتي مانند فقر، آداب مريد، قناعت، توكل، عزلت و جز اين‌ها به نگارش درآمده است و اهميت زيادي در طريقت‌شناسي تركي دارد. متأسفانه ترجمه‌ي فارسي از آن نداريم. ديگر دو كتاب «مغارب الزمان» و «انوار العاشقين» از «احمد بي‌جان» و «رساله‌ي قايغوز» از «قايغوسوز ابدال» پيرو يونس امره كه هر دو از آذربايجان غربي برخاستند و خالق نخستين نمونه‌هاي شعر صوفيانه مهم هستند. «كتاب دلگشا» نيز از اوست. نام ديگر آن «بُدَلانامه» است. وي رساله‌ي ديگري با نام «كتاب مغلطه» هم دارد. هر سه كتاب در واقع نوعي ماهيت آداب مريد دارند. نثر آن‌ها بسيار ساده و روان است.

در ميان متون منثور تصوفي تركي از كتاب «خواجه‌ي جهان» هم بايد ياد كنم كه اطلاعات مبسوطي در شناخت طرائق صوفيان و منسوبان طرق مختلف دارد. اتفاقاً متن انتقادي اين كتاب در دانشگاه استانبول چاپ شده است. در قرن نهم هجري كتاب بسيار مفيدي با نام «تضرع‌نامه» به تركي آذري نوشته شد كه نسخ خطي فراواني از آن در دست است. مؤلف اين رساله «تذكرة الاوليا» از عطار را نيز به تركي آذري ترجمه كرده است. كتاب «معارف‌نامه» در موضوع اخلاق و سياست هم از اوست.

وقتي سخن از متون منثور طريقتي در تركي مي‌رود، نمي‌توان از شروح مثنوي نام نبرد. نقش «مثنوي مولوي» در زبان فارسي مانند نقشي است كه «فصوص الحكم» اثر «ابن عربي» در زبان عربي ايفا كرد. در تاريخ ادب تركي، بسياري سعي كرده‌اند آن را به تركي ترجمه كنند و يا بر آن شرح نوشته‌اند. حتي در زبان فارسي به اندازه‌ي تركي به اين اثر شرح و تفسير نگاشته نشده است. در تركي مانند «فاتح‌الابيات»، «جواهر بواهر مثنوي»، «روح المثنوي» و جز اين‌ها.

كتاب «گلشن‌راز» اثر «شيخ محمود شبستري» نيز همين‌طور است. شرح و ترجمه‌ي زيادي به تركي از آن داريم. قديمي‌ترين ترجمه و شرح، از آن «شيخ ولي شئرازي» است كه در اوايل قرن نهم هجري آن را در دو هزار و اندي بيست شرح كرده است و من آن را چند سال پيش تصحيح و چاپ كردم. مترجم و شارح آمده است مسأله‌ي امامت و ولايت را نيز در متن كار خود به بحث گذاشته است.

سؤال دوم:با عنایت به این که امسال میلادی به نام سال یونس امره از سوی یونسکو اعلام شده است، به نظر شما لزوم پرداختن به اندیشه و عرفان عرفایی همچون امره در قرن حاضر چیست؟

پاسخ:با توجه به این که آئین‌های طوایف اهل حق و علویان در میان بی‌نوایان شهر و روستا گسترده شده بود، شاعران آن نیز بیشتر از میان توده‌های مردم برخاسته‌اند و برخی از آنان حتی فاقد سواد خواندن و نوشتن بودند چنان که در روایات این طوایف بارها به امی بودن یونس امره خویی تأکید شده است. در میان این شاعران به ندرت افرادی یافت می‌شوند که سواد رسمی دوران خود را اخذ کرده باشند. نسخه‌های خطی دیوان‌هایشان نیز به صورت پراکنده هنوز در جمخانه‌ها و منازل سادات این طوایف دست به دست می‌گردد. من در کتاب «متون بکتاشیه» نمونه‌های شعری 60 شاعر علوی – بکتاشی را آورده‌ام که نام هیچ‌یک از آنان را نمی‌توان در تذکره‌های شعرا و کتب تراجم احوال اهل قلم یافت. هرچه در باب آنان گفته و نوشته شده، بر روایات شفاهی و گاهی اشارات مکتوب این فرقه‌ها متکی است.

درباره‌ی یونس امره نیز، تا کنون هیچ سند تاریخی که بتوان به آن اتکا کرد، یافت نشده است اما درباره‌اش فراوان افسانه‌ها ساخته‌اند. یونس امره نام‌آورترین شاعر شیعیان غالی به حساب می‌آید که خود را شیعه‌ی علوی می‌نامیدند. یونس امره پژوهان ترکیه و در صدر آنان مرحوم پروفسور فاروق تیمورتاش سال 638 ق. را به عنوان سال تولد و 720 ق. را سال وفات وی قبول کرده‌اند. اما محل تولد و وفات وی هنوز معلوم نشده است. با توجه به شعری که یکی از مریدان وی موسوم به «قول ولی» سروده، وی اهل خوی بوده است. این شعر «قول ولی» در قالب گرایلی و تقطیع 3+5 سروده شده است. پنج بند چهار مصراعی دارد. در یکی از بندها ضمن اشاره به تاپدوق، پیر یونس امره، گوید:

یئتیشمیش فصلی یونسین

ملکدی اصلی یونسین

خویدانید نسلی یونسین

تاپدوغونا فرماندادیر

دنباله‌ی شعر با اصطلاحات خاص اهل حق مانند: شرط و شون، گرمیان، داود نازدار، پیر موسی قلمزن، پیر بنیامین و غیره پر است و نقل آن‌ها فعلاً ضرورتی ندارد. به هر حال، گویند که محل تولد وی روستای «دیزه» از شهر «خوی» بوده است و بعدها به امر پیرش «تاپدوق»، ساز بر دوش روستاهای آذربایجان و آناطولی را گشته و مرام و آئین خود را تبلیغ کرده است. محل دفن وی نیز معلوم نیست. یکی از محققان ترکیه، آقای دکتر محمد بایراقدار هفده مزار یونس امره را شناسایی کرده است!

سؤال سوم:ماهیت شعر یونس امره چیست و وی از چه شعرایی تأثیر پذیرفته است؟

پاسخ:یونس امره خویی شاعری است که مفاهیم باطنی و عرفانی را به زبانی پر رمز و راز بیان می‌دارد. به قولی زبان شعر او هفت بطن دارد که هر کسی قادر به درک و اندریافت مفاهیم خفته در لابلای کلمات آن نیست. یونس امره خویی سخنان منظوم عارفانه‌ی خود را تحت تاثیر اندیشه‌های دو قطب بزرگ عرفانی عصر خود یعنی تاپدوق امره خویی و جلال الدین مولوی رومی بر زبان آورده است. از طریق تاپدوق امره خویی که مرشد و پیر وی نیز بود، به تصوف و عرفان پیران خراسان وصل شده است و در واقع به گونه‌ای مبلغ طریقت بکتاشیه، طریقت یسویه که در خراسان بزرگ  تشکیل شده بود و بیش از همه او را انتاج معنوی قیام سلطان سحاک می‌دانم که هنوز هم در میان گروه‌ها و تیره‌های روستاهای مراغه، هشته‌ری، قره‌داغ و جز آن پیروان ستایشگری دارد که اشعار او را عموماً از حفظ دارند. درباره‌ی پیروی از افکار و اندیشه‌های سلطان سحاک و نخستین کلامگوی او حضرت بایرک قوشچواوغلو، خود گوید:

یونسم من، یونس اوشبو جهاندا،

منم سلطان قولو، سلطان منیمدیر.

و یا:

یونسه، تاپدوق و سلطان و بایرکدن اولموش نصیب،

چون کؤنولدن جوش قیلدی من نئجه پنهان قیلام؟

لامعی در ذیل ترجمه‌ی نفحات الانس در سال 938 از یونس امره سخن می‌گوید و او را مرید تاپدوق امره خویی می‌نامد. از اشعارش پیداست که علاوه بر مناطق آناطولی و شامات، سرزمین آذربایجان و ولایات قفقاز را نیز گشته است. از سفرهایش به بغداد، نخجوان، مراغه، شیراز و تبریز سخن می‌گوید و در جایی خود را «تبریزی» هم می‌نامد.

سؤال چهارم:زبان وشعر برخاسته از اشعار یونس امره از چه ساختاری بر می‌خیزد و چه ویژگی‌های خاصی داراست؟

پاسخ:زبان و شعر یونس امره خویی، دقیقاً زبان و شعر عاشیق‌های آذربایجان است. در مجموعه‌ی اشعار او که این جانب تدوین کرده‌ام، از همه‌ی گونه‌های شعر عاشیقی آذربایجان، اعم از بایاتی «7 هجایی»، گرایلی «8 هجایی»، اونلوق «10 هجایی»، قوشما «11 هجایی»، دیوانی «14 هجایی و 16 هجایی» وجود دارد.

به دو قصیده از وی و تعداد انگشت شماری شعر در قالب‌های عروضی نیز دست پیدا کردم. مثنوی عرفانی «رسالة النّصحیه» را نیز بر دیوان افزودم. اما در نظر داشته باشید که ترکی موجه و در اشعار یونس امره خویی، ترکی قرن هفتم هجری، روزگار ترکی سرایی مولوی و سلطان ولد است. بسیاری از لغات آن اکنون در زبان ما موجود نیست. نظیر: اسله‌مک «شنیدن»، بوندا «این دنیا»، دلیم «زباد»، سینمک «فرو رفتن در آب»، لایقیماق «بها دادن»، ییلمک «دویدن» و غیره. از بسیاری دیگر نیز شکل و شیوه‌ی تلفظ عوض شده است.

اما امروزه هر آذربایجانی شعر او را راحت می‌خواند. مانند:

بو عمروم یوخ یئره خرج ائتمیشم من،

جانیمی گؤر نه اودا آتمیشام من.

کیمسنه کیمسه‌یه ائتمه‌میش اولا،

اونی کیم اؤزومه من ائتمیشم من.

جهاندا بیر سینیق ساخسیدان اؤترو،

گناهلاریم یابانا آتمیشام من.

عملیم نه که وارسا هپ زیاندیر،

عجب‌دیر اخلاصی اونوتموشام من.

بیچاره یونسین چوخدور گناهی،

اونون درگاهینا اوز توتموشام من.

می‌بینید که زبان چقدر ساده، روان و خودمانی است. عین حرف زدن و سخن گفتن.

سؤال پنجم:همانطور که شما استاد گرامی هم واقف هستید منطقه آذربایجان و مخصوصا خوی خاستگاه عرفای مختلفی بوده است. از شهر خوی عرفای خاصی در دوران خاصی برخاسته است که عنوان « پیر » را دارا هستند. مانند «پیرعمر نخجوانی»، «پیرابدال»،« پیرموسی»،«پیرولی -یا همان پوریای ولی-» و... . بنظر شما این پیران از چه نوع و یا وابسته به کدام مکتب عرفانی هستند؟ و جایگاهشان در حوزه عرفان چیست؟

پاسخ:بلی، ابدال موسی خویی در یکی از اشعارش، صراحتاً از شهر خوی به عنوان زادگاه خویش نام می‌برد و خود را از ترکمانان می‌داند که در خوی ساکن بودند:

كیم نه بیلیر بیزی نئجه سویدانیز،

نه ذرّه‌جه اوددان نه خود سودانیز.

بیزیم مفتونوموز معرفت سؤیله‌ر،

بیز خراسان مُلکونده‌کی بویدانیز.

یئددی دنیز بیزیم کشکولوموزده،

خواجه‌م عمّان ایسه، بیز ده گولده‌نیز.

خضر و الیاس بیزیم یولداشیمیزدیر،

نه ذرّه‌جه گوندن نه خود آیدانیز.

یئددی تامو بیزه نوبهار اولدو،

سگکیز اوچماق ایچینده‌کی کؤیده‌نیز.

بیزیم زخمیمیزه مرهم بولونماز،

بیز قده‌ر اوخوندا گیزلی یایدانیز.

طوردا موسی دوروپ مناجات ائیلر،

نسلیمیزی سورار ایسن خوی‌دانیز.

ابدال موسی اولدوم گلدیم جهانا،

عارف آنلار بیزی نئجه سویدانیز.

«ابدال موسی خویی» نام آورترین شخصی است که در میان باطنی گرایان  لقب ابدال گرفته است. ابدالان به گروهی از صوفیان اطلاق شده است که در قیام سلطان سحاک، همراه او ماند و پس از وی با جانشین او موسوم به بالیم سلطان همراهی کرد.

ابدال موسی خویی در میان علویان و بکتاشی‌ها از احترام عمیقی برخوردار بود. بسیاری از کلام‌گویان آذربایجان و آسیای صغیر او را ستوده‌اند و اشعار آئینی به او اتحاف کرده‌اند. مثلاً یکی دیگر از کلام‌گویان اهل حق که با تخلص «ولی» شعر سروده است، یک قوشما در 4 بند در تعریف او دارد. آن قوشما چنین است:

آغ دنیز یاخاسی آیدین ائللری،

قوشلار گئدر بیزیم آبدال موسایا.

جمالین گؤرونجه یورودو داغلار،

داشلار گئدر بیزیم آبدال موسایا.

قطاردان آیریلان دورنا سورولر،

هر ائندیکجه سوموکلریم سیزیلار.

ایریلی اوفاقلی املیک قوزولار،

قوچلار گئدر بیزیم  آبدال موسایا.

بابا قایغوسوزدان آلمیش جهدینی،

گؤردون‌مو ابراهیم ادهم وقتینی؟

پادشاهلار تاجی ایله تختینی،

یوخلار گئدر بیزیم آبدال موسایا.

ولی‌ام آیدیر دؤرد درگاهدان اوّلی،

سید علی، آبدال موسی، بکتاش ولی،

شاه حسین عشقینه دده‌مین سئلی،

چاغلار گئدر بیزیم آبدال موسایا.

شخصیت «ابدال موسی خویی» نیز مانند یونس امره در هاله‌ای از ابهام خفته است. نام او در کتیبه‌ای در «دنیزلی» در آسیای صغیر در سال 811 ق. به صورت «شیخ ابدال خویی» ثبت شده است. چند مزار به او منسوب است، یکی در «بورسا» و دیگری در «تکه‌کؤیو» از روستاهای «آلمالی» که امروزه هر دو زیارتگاه بکتاشی‌های ترکیه و طوایف اهل حق ایران و چهل‌تنان آذربایجان است.

در برخی از روایات بکتاشیان آمده است که پدر وی «یاتاغان بابا» اهل خوی بود. یکی از محققان ترکیه موسوم به «وصفی ماهر قوجا تورک» به وجود دو ابدال موسی قائل است و ابدال موسای خویی را همروزگار حاج بکتاش ولی می‌شناسد.

سؤال ششم:ظاهراً یونس امره با جناب مولانا دیدار و مصاحبت داشته است. لطفا در این خصوص نیز توضیحاتی بفرمائید.

پاسخ:آمدن یونس امره به دیدار مولانا در روایات این طوایف با آب و تاب مذکور است.

مثلا در مناقب «حاج بکتاش ولی» آمده است که وی روزی ساری اسماعیل به حضور خنكار آمد و گفت: برای شما آب داغ كرده‌ام، تشریف فرما شوید.

خنكار او را خطاب كرد و گفت: به قونیه پیش ملا جلال‌الدین رو، كتابی از ما پیش او است، برگیر و بیا.

ساری اسماعیل به راه افتاد. چون به قونیه رسید، دید كه ناگهان ملا جلال‌الدین دررسید. با هم مصافحه كردند. ساری اسماعیل ماجرا را باز گفت. ملا جلالگفت: هر روز هفت دریا و هشت رودخانه به حضور حاجی بكتاش می‌رسد. او چه نیازی به آب دارد؟

ساری اسماعیل گفت: كتاب را بدهید، بروم. ملا جلال گفت: منظور او از كتاب همین اندرز است.

و بدین‌گونه ساری اسماعیل وداع كرد و رفت.

برای این روایات اصلا سند و مدرک نمی‌توان پیدا کرد. روایت است. باورمندان به این روایات هم فراوان‌اند. ملاقات یونس با مولوی نیز از این دست روایات است.

سؤال هفتم:یونس امره از نظر مکتبی به کدام مکتب عرفانی و شخصیت عرفانی وابستگی دارد یا نظرات عرفانی و فکری نزدیکی دارد؟

پاسخ:همان طور که گفتم یونس امره جزو گروه‌های غالی شیعی معتقد به تناسخ ارواح بوده است. غزل‌ها و دیگر گونه‌های شعری او، سرشار از شور و حال سماع عرفانی است. سراپا عشق و مستی است:

یار، اوره‌گیم یار،

گؤرکی نلر وار،

بو خلق ایچینده،

بیزه گولر وار.

هرکیم مردانا،

گلسین میدانا،

قالماسین جانا،

کیمده هنر وار.

گاهی زبان به آموزه‌های عرفانی نیز می‌گشاید. این حال بیشتر در رساله‌ی نصحیه دیده می‌شود. در این از کیفیت انتقال روح «= جان» به جسد آدمی سخن می‌گوید و صفاتی را که از طریق عناصر چهارگانه به آدم منتقل شده است، بر می‌شمارد و سپس از دو نفس رحمانی و شیطانی که در وجود آدمی مستقر است و پیوسته با هم در ستیزند بحث می‌کند.

شور و حال و مستی یونس امره بیشتر از مولوی رومی است. گذشته از آن همان‌گونه که گفتم وی یکی از بزرگان کلام‌سرای طوایف اهل حق به شمار می‌رود و عقاید، باورها، آئین‌ها، اساطیر و آداب و رسوم آن‌ها را هم جای جای در سروده‌های خود به کار گرفته است و از این نظر نیز ارزش تحقیق دارد.

سؤال:لطفاً اگر موارد دیگری در این خصوص دارید که بنظرتان قابل طرح است بفرمائید.

پاسخ:به نظر اینجانب چهره‌هایی همچون یونس امره جزو مفاخر ما هستند و شایسته است که پژوهش‌های دانشگاهی درباره‌ی اندیشه‌ها، خلاقیت شعری و میراث بازمانده از آن‌ها انجام پذیرد. من امیدوارم پس از انتشار دیوان یونس امره توجه محققان دلسوخته به آثار او جلب گردد و پایان‌نامه‌های دانشجویی در باب زوایا و ابعاد گوناگون آفرینش شعری و شخصیت او نگاشته شود. اهمیت بیشتر یونس امره در آن است که در شعر خود بیشتر از شیوه‌ی شفاهی زبان ترکی اخذ قوت و الهام کرده است. او را نمی‌توان جزو شاعران رسمی کلاسیک مانند فضولی به حساب آورد. با غمض عینی اندک می‌توان یونس امره را جزو عاشیق‌های آذربایجان نیز برشمرد و اشعار او را در مجموعه‌ی عظیم میراث عاشیقی آذربایجان گنجاند که سرتاپا صدای توحید است و مبلغ حکمت و فضیلت.

مصاحبه‌ کننده:‌ مجله‌ی شمس نگار

1395

 
نوشته شده توسط مدیر سایت دسته: گفتگوها
نمایش از 21 مهر 1396 بازدید: 731

h-a-1

h-a-2

h-a-3

h-a-4

h-a-5

h-a-6

h-a-7

h-a-8

 
نوشته شده توسط كامران ابراهيمي دسته: گفتگوها
نمایش از 31 فروردين 1398 بازدید: 303

روزنامه اعتماد- شماره 4333 - دوشنبه 27 اسفند 1397

http://www.iranhmusic.ir/upload/P2698D9B9.jpg 

گفت‌وگو با علي‌اكبر مرادي موسيقيدان و نوازنده كهنه‌كار تنبور درباره تاريخچه اين ساز باستاني

چه درويشانه مي‌رقصند باهم دست و تنبورش

در طول تاريخ حيات بشر از ادوار كهن تا به امروز هنر با مذاهب، اديان و آيين‌هاي كهن ارتباط و پيوندي ناگسستني برقرار كرده است. كافي است به مساجد، كليساها و ديگر اماكن مذهبي يا عبادت‌گاه‌هاي آيين‌هاي گوناگون سري بزنيم تا از نزديك با اوج هنر دست نقاشان و پيكرتراشان و معماران آشنا شويم. هنر موسيقي نيز در اين بين از جايگاه ويژه‌اي برخوردار بوده به طوري كه در ميان بسياري از آيين‌هاي مرسوم و جاري در اقصي نقاط جهان به ويژه منطقه خاورميانه و گستره فرهنگي بين‌النهرين با حيات پررنگ اين پديده مواجه هستيم. هر مذهب و آييني هم از ابزار و ساز خاص خود بهره مي‌برد. براي نمونه ساز تنبور از جمله سازهاي آييني است كه استفاده از آن بين ايرانيان قدمت بالايي دارد و رد آن را مي‌توان در متون و آثار بازمانده از اعصار گذشته نيز مشاهده كرد.‌ سازي كه در ميان پيروان آيين يارسان نيز همواره به كار گرفته مي‌شود و در موسيقي بين تمام مظاهر فرهنگي يارسان بدون شك جايگاهي اساسي دارد. به همين نسبت نيز ساز تنبور زبان گوياي اين آيين به شمار مي‌رود. چراكه اينجا سرودهاي مذهبي و كلام‌ها با تنبورنوازي همراه مي‌شود و ساز، نقش يك راوي و بيانگر سروده‌هاي آييني را به خود مي‌گيرد. چنين است كه زندگي يارسان در تمام مراسم‌ها و مناسك آييني پيوندي ناگسستني با تنبور برقرار كرده است. علي‌اكبر مرادي متولد كرمانشاه، موسيقيدان، مقام‌دان، مقام‌خوان، آهنگساز، خواننده و نوازنده صاحب سبك تنبور است كه سابقه همكاري با هنرمندان صاحب‌نام عرصه موسيقي ايران را در كارنامه دارد. مرادي هنر خود را نزد استادان برجسته تنبور مانند سيدولي حسيني، سيدمحمد علوي و ديگر استادان بنام اين ساز در كردستان تكميل كرد و در سن 30 سالگي نواختن تمامي ۷۲ مقام موسيقي مقامي كردستان را با تنبور آموخت. به همين دليل درباره اين ساز و جايگاه آييني آن با او به گفت‌وگو نشسته‌ايم كه در ادامه مي‌خوانيد.

پيش از هر چيز علاقه دارم درباره ديدگاه شما نسبت به تنبور بدانم؟ مثل اينكه به نظر شما صداي برخاسته از تنبور جزيي از موسيقي مقدس است يا تنها ساز مقدس را برگرفته از نواي دل‌انگيز تنبور تصور مي‌كنيد؟

اين موضوعي كه يارسان‌ها در مورد ساز تنبور حرف مي‌زنند، بيشتر در مورد موسيقي مقدس يا در واقع كلام‌هاست. به علت اينكه ساز تنبور تنها زبان گوياي اين موسيقي است. در واقع يك موسيقي روحاني است و كلام‌ها بيانگر اين امر هستند كه سروده‌هاي مذهبي با تنبور نواخته مي‌شوند و تنبور راوي و بيانگر سروده‌هاي مذهبي يارسان است. اين ساز بيشتر جنبه آييني در فرهنگ يارسان دارد. تنبور به گونه‌اي يك ساز آييني است و بعضا نقشي را ايفا مي‌كند كه هيچگاه در ديگر سازها به اين شكل نبوده است. ديگر سازهاي رشته‌اي و يا زهي به اين شكل راوي مناسك آييني خاص نبوده‌اند كه جايي يا در متون كهن از آنها ياد شده باشد. تنبور تنها سازي است كه راوي يك آيين خاص است. اگر در واقع موسيقي را جزيي از آيين يارسان بدانيم، اين موسيقي در حقيقت يك رابطه و يك وسيله ارتباط معنوي با خالق است و نقش بسيار مشخصي ايفا مي‌كند.

در مورد ديرنيگي ساز تنبور چه فكر مي‌كنيد؟ اصولا اين ساز رابطه‌اي با موسيقي قديم ايران دارد؟

ما از موسيقي قديم ايران، غير از تاريخ شفاهي موسيقي و در واقع موسيقي آييني كه در بين مردم باقي مانده است، چيز زيادي در دسترس نداريم. موسيقي تنبور بيشتر باستاني است و قدمت آن از موسيقي سنتي بيشتر است. همين همنشيني با آيين يارسان نشان‌دهنده چنين موضوعي است چون خود آيين نيز باستاني است.

بي‌گمان تنبور ساز آييني يارسان بوده و هست، مردم سال‌هاي سال با نواي دلنشين تنبور مراسم آييني خود را انجام داده‌اند، آيا اطلاعاتي وجود دارد كه اين ساز از كدام دوره تاريخي و از چه زمان رايج شد؟

مردم يارسان تاريخ اين آيين را مربوط به باستان مي‌دانند. اما در تاريخ جديد اين آيين از زمان شاه خوشين لرستاني شكل گرفت و از حدود هزار سال پيش به اين شكل تدوين شد. از همان زمان تنبور به طور رسمي به عنوان ساز آييني يارسان در ميان ايرانيان شناخته شده است. اما موضوع باستاني بودن آن قديمي‌تر است. چراكه در نوشته‌هاي قديمي مانند شاهنامه فردوسي، رستم در خوان چهارم هنگام مبارزه با اهريمن تنبور مي‌نواخته است. حتي در سنگ‌نگاره‌هاي قديمي و مجسمه‌هاي باستاني نيز مي‌توانيد نقش تنبور را بر كتيبه‌ها و سنگ‌نگاره‌ها مشاهده كنيد.

در اصل، بر اساس آثار تاريخي به دست آمده از شوش دانيال و از تپه‌هاي بني‌يونس و كيوان در اطراف شهر موصل عراق كه قدمت آنها تا 5 هزار سال تخمين زده مي‌شود، اگر براي تنبور يك سابقه 5 هزار ساله را در نظر بگيريم به جرات مي‌توان گفت كه با يك ساز كاملا شرقي طرف هستيم و به علت كهن بودن ايران مي‌توانيم از اين ساز به عنوان يك ساز ايراني شناخته شده ياد كنيم كه بعدها وارد آيين مهر شده است. كما‌اينكه در اسطوره‌هاي ايران نيز از تنبور استفاده شده و شما با مراجعه به متون كهن به سهولت با اشاره‌هاي فراوان با اين ساز مواجه مي‌شويد.

همانطور كه قبلا گفته شد از هزار سال پيش و از زمان شاه خوشين لرستاني كه هم عصر بابا طاهر همداني مي‌زيسته نيز اين ساز به طور كامل در اختيار آيين يارسان قرار گرفت و به عنوان راوي سروده‌هاي مذهبي اين مسلك شناخته شده است. ساز تنبور راوي يك موسيقي كهن است كه اين موسيقي با تمام موسيقي‌هايي كه ما داريم، تفاوت دارد و كاملا مستقل به شمار مي‌رود.

به طور كلي ديدگاه ايرانيان در طول تاريخ در مورد ساز تنبور چه بوده؟ آيا با روي گشاده از نواي تنبور لذت مي‌بردند يا شرايط ديگري وجود داشته است؟

ايرانيان از ديرباز تمامي موسيقي‌ها را محترم شمرده‌اند و براي همه موسيقي‌ها احترام خاصي قايل بوده‌اند. تنبور به عنوان قديمي‌ترين ساز ايراني به طور قطع از اين حرمت و احترام برخوردار بوده است.

در آيين يارسان آيا براي نواختن تنبور، شرايط ويژه‌اي لازم است؟

به طور كلي در گذشته اينگونه بود كه هر كس تنبور مي‌نواخت به آن درويش مي‌گفتند. معني آن اين نيست كه اول بايد درويش شد و بعد تنبور نواخت. معني آن اين است كه هر كس تنبور مي‌نوازد يك حالت و شخصيت عرفاني پيدا مي‌كند لذا شرايط به افراد بازمي‌گردد.

بي‌گمان ساز تنبور سرشار از رمز و رازهايي است كه انسان را شيفته خود مي‌كند براي درك اين رمز و رازها چه بايد كرد؟

در تنبور معنا و رازهاي بسياري نهفته است. فردي در اين مسلك موفق مي‌شود به اين معنا و رمز و رازها دست پيدا كند كه در جهت تذهيب نفس بكوشد. اين امر بستگي دارد به ميزان خلوص و عشقي كه فرد به تنبور و نواي آن دارد و به آن اعتقاد پيدا مي‌كند. به طور قطع بايد گفت كه اين معنا و رمز و راز در وصف نگنجد چراكه اگر در وصف مي‌گنجيد ديگر رمز و راز وجود نداشت و بي‌معنا بود.

دليل اهميت بالاي موسيقي در اين آيين چيست؟

در بسياري از آيين‌ها و اديان از موسيقي استفاده مي‌شود و تنها در آيين يارسان نيست كه موسيقي وجود دارد. هر آييني براي زيبا ساختن دستورات خود به هنر پناه برده است. موسيقي نيز خود يك هنر است. در كليسا هميشه از ساز استفاده شده و مي‌شود. قرائت قرآن كريم نيز به اشكال گوناگون از نوعي موسيقي پيروي مي‌كند و به استعداد و توانايي تلاوت نياز دارد. كافي است به عزاداري‌هاي ماه‌ محرم توجه كنيد. آنجا هم شما با نوعي از موسيقي مواجه هستيد كه در جهت پيشبرد آنچه مد نظر مردم است، كار مي‌كند و بر اساس موسيقي خاص خودش شكل مي‌گيرد. روايت داريم كه يكي از دلايل دلبستگي پيامبر اكرم(ص) به بلال حبشي اين امر بوده كه بلال هم صوت خوبي داشته و هم علم و فن استفاده از اين صوت را در جهت قرائت قرآن و خواندن اذان و نيز سروده‌هاي مذهبي به كار مي‌برده است.

در يارسان هيچگاه موسيقي منع نمي‌شود چراكه كلام نوعي موسيقي است و با تنبور نواخته مي‌شود. به اين علت از ساز تنبور در آيين يارسان استفاده مي‌شود كه هماهنگي خاصي بين كلام‌ها و اين ساز وجود دارد. اين هماهنگي به شكلي است كه هر دو به‌ شدت با يكديگر منطبق هستند. هر چيزي به خودي خود، خوب يا بد نيست. هر وسيله‌اي وابسته به نوع استفاده‌اي كه از آن مي‌شود در ذهن ما خوبي و يا بدي را متبادر مي‌كند. موسيقي نيز از اين امر تبعيت مي‌كند و هيچگاه نمي‌توان گفت به ذات با پديده بدي مواجه هستيم.

اما اين ساز چه ويژگي‌هايي دارد كه هنگام اجراي آيين به كار گرفته مي‌شود؟

تنبور از ويژگي‌هاي منحصر به فردي برخوردار است. تاثيري كه صداي اين ساز در روح و روان آدمي ايجاد مي‌كند و گسترش مي‌دهد بسيار شگفت‌انگيز است. به‌گونه‌اي كه معتقدم اين نفوذ را چندان نمي‌توان در ديگر سازها جست‌وجو كرد. بسياري از عرفا و شعراي بزرگ به اين نفوذ اشاره كرده‌اند. براي مثال مولانا مي‌گويد در آواي تنبور چيزي يافت مي‌شود كه در درجه اول از نظر وي ناشناخته است و نفوذي دارد كه نقاط خيلي حساس روح آدمي را نشانه مي‌گيرد و دگرگون مي‌سازد.

در يك بررسي كلي، چه ويژگي‌هايي سبب تمايز جنبه موسيقايي تنبور با جنبه آييني و نمايشي‌اش مي‌شود؟

از نظر وجهه آييني و موسيقايي بايد گفت كه بستگي دارد اين ساز در لحظه‌اي كه نواخته مي‌شود به چه منظوري مورد استفاده قرار گيرد. اگر در جمع‌هاي آييني نواخته شود و هدف تنها ذكر مقامات كلام و مقامات يارسان باشد در آن صورت بيشتر صداي خواننده يا كسي كه مقامات كلام را مي‌خواند به گوش مي‌رسد تا صداي تنبور و در اينجا تنبور كاملا تابع آيين است و يك ساز كاملا آييني است. اما در مقامات باستاني و مجلسي و مقامات مجازي يا آوازها و هوره‌ها، بيشتر ساز با آنها همراهي مي‌كند و نقش موسيقايي تنبور بسيار مشخص است و به تنبور بيشتر به عنوان ساز موسيقايي نگاه مي‌شود تا ساز آييني. تنبور 3 نوع مقام دارد كه به ترتيب قدمت ابتدا كلام‌ها هستند كه امروزه به آنها مقامات كلام مي‌گويند. دوم مقامات باستاني و مجلسي هستند كه آنها شخصيت مذهبي ندارند و بيشتر آوازهاي خود قوم كرد هستند. سوم نيز مقامات مجازي هستند كه در واقع داراي موسيقي تازه‌تري هستند كه از ريتم برخوردارند؛ مانند موسيقي كار، موسيقي سواركاري، موسيقي جنگ و ساير موسيقي‌هايي كه بشر به آنها احتياج دارد. از 3 نوع مقامات، مقام‌هاي كلام مرتبط با آيين‌اند كه در حقيقت همان موسيقي مذهبي به شمار مي‌روند، داراي ادوار قديمي‌تري هستند و ويژگي‌هاي مذهبي آيين را دارند. ناگفته نماند كه مقامات كلام ريشه در آيين يارسان دارد اما مقامات باستاني و مجلسي و مقامات مجازي به طور كلي اين طور نيستند.

آيا بين كلام‌ها و مقام‌هاي تنبور ارتباط و پيوندي مي‌توان برقرار كرد؟

پرده‌بندي‌هاي تنبور منطبق با نواها و كلام‌هايي است كه به عنوان موسيقي يارسان استفاده مي‌شود. به علت اينكه هم آيين يارسان و هم ساز تنبور تقريبا از يك قدمت ديرينه برخوردارند و به عنوان يك سنت هميشه با يكديگر همراه خواهند بود. همانطور كه پيش‌تر بيان شد، موسيقي تنبور و مقامات كلام آيين كاملا بر يكديگر منطبق هستند و هماهنگي دارند. در مقامات باستاني و مجلسي و مقامات مجازي نيز ساز تنبور براي آوازهايي است كه در پرده‌بندي‌هاي تنبور مي‌گنجد. آوازهايي كه از نوع آوازهاي تنبور به شمار مي‌رود كاملا با اين ساز هماهنگ است.

در دنياي موسيقي به مرور زمان، سازها و ابزارهاي موسيقي تغيير شكل داده‌اند، آيا ساز تنبور هم شامل اين تغيير شكل مي‌شود؟

از زمان باستان تا كنون حداقل در هزار سال اخير چنين اتفاقي نيفتاده و به‌ خاطر آيين و كلام‌ها، هيچگاه تغييري در ساختمان تنبور به وجود نيامده است. حتي به واسطه اهميت كلام به نظر نمي‌رسد در ساختمان و پرده‌بندي تنبور تغييري به وجود آمده باشد. در مورد تنبورهاي تركه‌اي ناگفته نماند كه هيچگاه تنبور تركه‌اي صداي تنبور كاسه‌اي را ندارد. شايد ساخته شدن تنبور به صورت تركه‌اي به علت كمبود چوب يا عدم مهارت سازندگان اين ساز بوده باشد كه نتوانسته‌اند كاسه‌اي بسازند. كما اينكه در خراسان نيز تنبور خراساني يا دوتار خراساني خوشبختانه هيچگاه تركه‌اي ساخته نشده و هميشه به صورت كاسه‌اي ساخته شده است.

تنبورنوازي در بيشتر نقاط ايران از جمله خراسان وجود داشته و دارد. اما اين تنبورنوازي در همه جاي ايران به شكل آييني و با حس و حال عرفاني انجام مي‌شود؟

در واقع دوتار خراساني همان تنبور خراساني است كه با استفاده از آن بعضي از نغمات را كه در آن ذكر خداوند و ائمه است، اجرا مي‌كنند. اما هرگز از دوتار خراساني به عنوان يك ساز آييني صرف ياد نشده است. درست است كه به اين ساز دوتار خراساني مي‌گويند اما در اصل تنبور خراساني است كه بيشتر به آن دوتار گفته مي‌شود نه تنبور.

براي نواختن تنبور، رعايت چه شرط‌هايي لازم است؟ آيا اين ساز فقط ويژه مردم يارسان است؟

افرادي كه يارسان نيستند به شرط حفظ حرمت ساز و نغمات آن مي‌توانند از تنبور استفاده كنند. شرط ديگر استفاده از تنبور اين است كه موسيقي و مقامات خود تنبور را بنوازند و براي نواختن موسيقي‌ها و آهنگ‌هايي كه در فرهنگ و حيطه تنبور نيست از اين ساز استفاده نكنند.

در پايان اگر صحبتي باقي مانده پذيرا هستيم.

در پايان مي‌توانم بگويم كه نه فقط در آيين يارسان كه اگر پيروان تمام آيين‌ها موجودات را آفريدگان و بندگان خدا بدانند و از ياد نبرند نزد خداوند كسي از ديگري برتر نيست ضمن كوشش در حذف خرافاتي كه بعضا وجود دارد همچنين حذف سوءاستفاده‌هايي كه به نام يك دين يا يك آيين خاص صورت مي‌گيرد، همه ‌چيز به سوي نيكي پيش خواهد رفت. البته بدون تبليغ و تحميل يك آيين به ديگران. از سوي ديگر پايبندي به يك دين و آيين آرامش روح و اعتماد به نفس به دنبال دارد كه موجب شده انسان در تمام اعصار و قرون به آن وابسته باشد.


بر اساس آثار تاريخي به دست آمده از شوش دانيال و از تپه‌هاي بني‌يونس و كيوان در اطراف شهر موصل عراق كه قدمت آنها تا 5 هزار سال تخمين زده مي‌شود، اگر براي تنبور يك سابقه 5 هزار ساله را در نظر بگيريم به جرات مي‌توان گفت كه با يك ساز كاملا شرقي طرف هستيم و به علت كهن بودن ايران مي‌توانيم از اين ساز به عنوان يك ساز ايراني شناخته شده ياد كنيم

 

 
نوشته شده توسط مدیر سایت دسته: گفتگوها
نمایش از 16 بهمن 1392 بازدید: 2157

asareh-zabor

The-Book-zeborلطفاً زبور حقيقت را توضيح دهيد؟

زبور حقيقت نام مجموعه‌اي از كلامهاي يارسانِ پس از پرديور است كه در دوره‌ي ظهور ذاتي آسيد براكه در قرن 13 هـ.ق توسط ياران اين بزرگوار كه سي و شش نفر از اكابر و مشاهير صاحب مرتبه و مقام بوده است خلق مي‌شود. اين مجموعه كلام كه در 2983 بند و در قطع رحلي و 1198 صفحه مي‌باشد ارائه گرديده است، و بر اساس فرموده‌هاي خود اين بزرگواران زبور نامگذاري شده كه در تشريح و تفسير سرانجام پرديوري و رمزگشايي نكات ريز اشراقي و مفاهيم متافيزيكي مي‌باشد. همانگونه كه مستحضر هستيد نام كتاب داود نبي نيز زبور (مزامير داود) است، كه اين اقتباس نه وام گيري از اين كتاب بوده باشد، بلكه تلميحي مي باشد از آنچه كه داود نبي در عهد عتيق در كتاب خود فرموده است، و بسط و گسترشي كه اين ذات در اين دوره‌ي ظهور ذاتي بر آنچه كه رسالت و ظرف زمان نامگذاري مي‌گردد به مفاهيم اشراقي داده است، چراكه بر اساس آنچه رجعت تعريف دارد، سيد براكه همان داود نبي عهد عتيق مي‌باشد كه در اين دوره متناسب با روز به افشا و واگشايي مفاهيم پرداخته و بيشتر از آنچه كه بوده شرح رمز داشته است، پس به همين خاطر زبور را به پسوند حقيقت آذين كرده و اين زبور را متفاوت با زبور عتيق شناسانيده است. كلامهاي مربوط به اين مجموعه توسط سي و شش شاعر حقيقتي و خود سيد براكه و فرزند وي سيد هياس و سيد رستم كه جمعاً چهل نفر مي‌باشند سروده شده است و به همين خاطر به جمع چهل تني كه رمز پنهان جبروت كائناتي است نيز نامگذاري مي‌گردد. و به سبب اتحاد ذوات نيز به يري تني نيز خطاب مي‌گردد. سيد براكه در سال 1210 هـ.ق ظهور مي‌فرمايند و در چهل سالگي بانگ ياري سر مي‌دهد و ياران را از گوشه و كنار گرد خود جمع مي‌كند و آنها را براي به ظهور رسانيدن اين مجموعه‌ي عظيم كائناتي مهيا مي‌سازد و به آنها نيرو مي‌دهد تا در جذبه به خلق مفاهيم بپردازند، كه پس از خلق هر بند توسط منشي ايشان به نام ميرزا رمضان كرمانشاهي ثبت و ضبط مي گردد. اين كلامها در تكيه‌ي توتشامي گهواره نگه داري مي‌شود تا آنكه ميرزا رحيم كاكائي سوادي از كل كلامها تهيه مي‌كند و آن را به دست ياران مي‌رساند. زبان گفتاري حاكم بر كلامها گويش كلاسيك هورامي يا گوران مي‌باشد و قالب اين كلامها ده هجايي و در باب مثنوي سروده شده است (البته به غير از مواردي چند كه فارسي و سوراني مي‌باشد.)

 

خط سير فكري زبور حقيقت چيست و مفاهيم غالب آن در چه زمينه‌هايي مي‌باشد؟

شرح و تفسير مفاهيم مندرج و مستتر در زبور حقيقت كار بنده و امثال بنده نيست، چراكه اشراق حاكم بر مفاهيم اين كتاب آنقدر وسيع است كه خواننده احتياج به دو بال قويخيال خواهد داشت تا بتواند در دنياي ماوراء پرواز كند، آن وقت به قدر وسع از درياي بي كران مفاهيم خوشه چيني كند. اما به جهت فهم و دسترسي به بيان كلي خواهيم پرداخت تا اين سؤال بي جواب نمانده باشد. قالب ذهني و مفهومي زبور، پارادكس يا تناقض‌نما و ارائه‌ي مفاهيمي تشريحي در مسائل ريز كائناتي مي‌باشد كه طي عناويني همچون جنگ سرميل ... تعريف پيدا كرده است. بحث به روز بودن يا ارائه‌ي نامه‌اي براي لحظه ، تعريف رستاخيز و پيش بيني‌هايي كه در خصوص آخرالزمان ارائه داده شده است. بحث تقابل نور و ظلمت از ابتداي خلقت و امتداد آن در زمان و از بين رفتن نيروي شرّ در آخرالزمان. بحث هستي و نيستي و شرح اين مطلب به شكل كامل كه در هيچ مكتب و يا يكي از اديان چه الهي و چه غير الهي نيز ارائه داده نشده و واشكافي مطالبي كه بديع مي‌باشد.

 

آيا قبل از شما كساني بوده اند كه به اين مجموعه پرداخته باشند؟

بله افرادي بوده‌اند كه مبادرت به نوشتن اين دوره‌ي ظهور ذاتي كرده‌اند، و نيز افرادي بوده‌اند كه شايد بتوان گفت تقريباً تمام اين دوره را از حفظ بوده‌اند، و برخي ديگر نيز با مولانا و حافظ به شرح و تفسير اين مجموعه پرداخته‌اند. پس به شكل مشخص مي‌توان از ميرزا حقمراد برادر ميرزا رحيم نام برد كه مجدداً دفتر سي شش شاعر را بازنويسي مي كند. از ديگر دفتر نويسهاي زبور حقيقت مي توان به يار مراد خليفه ، درويش عليمير درويشي ،سيد فريدون دانشور، جهانگير رجبي ، خاص علي نوروزي ، كيومرث ياري ، كيانوش كرمي اشاره كرد و همچنين آگاهان و مفسرين زبور : كابشر بزه‌هوئي ، داراب منهوئي ، اعظم منهوئي ، كريم كاكائي ، سيد محمود علوي ، سيد ولي حسيني ، سيد فتاح يادگاري ، سيد خليل يادگاري ، سيد ناصر يادگاري ، ميرزا صيدعلي كفاشيان ، كاكي الله مراد ، كاكي ولي ميرزائي ، استاد پير ولي چراغي ، درويش علي منهوئي ، درويش مراد خان نظري ، درويش جهانگير درويشي ، داود خان بهرامي ، مينا خانم دانيالي ، كاكي عالي ميرزائي ، سيد صفر رسام ، كاكي مهدي خان شفيعي ، بدرخان صالحي و سيد برزو دانشور ... مي باشند.

 

مدت زماني كه براي تدوين و تصحيح اين مجموعه اختصاص داده‌ايد چقدر بوده است؟

همانگونه كه در مقدمه‌ي كتاب عنوان شده است پرداختن به دوره‌ي ظهور ذاتي آسيد براكه به جد و معلوم پس از چاپ كتاب سرانجام و تاريخ و فلسفه‌ي سرانجام بود. البته ناگفته نماند اين دوره‌ را به خاطر اشراف پيدا كردن و آوردن شاهد و مثال كلامي براي ارائه‌ي تشريح در تاريخ و فلسفه مطالعه كرده بودم و آن را در كنار ساير كتب منبع مورد مأخذ قرار مي‌دادم، اما پس از آنكه در تاريخ 1389 رخصت كار تدوين و تصحيح را از جناب آقا سيد نصرالدين گرفتم ديگر اين مجموعه هيچ وقت در هيچ روزي از اين سالهاي متأخر از زمين برداشته نشد و نسخ مورد مقابله و فيشهاي مربوطه و لوازم اين كار در آبان امسال (1392) جمع و جور گرديد و گلهاي قالي معلوم شدند. يعني ميانگين در هر روز تقريباً به ده ساعت كار مفيد شد تا نزديك به ده هزار ساعتي سعادت پيدا كردم كه يك به هزار اين مجموعه را فهميده باشم. البته كار تايپ و حروفچيني مجموعه كه جناب تيمور كاكه‌يي از ياران و دوستان نزديك به عهده داشته‌اند جدا مي‌باشد كه ايشان نيز در طول اين مدت همراه و همكار بوده و شايد نصف اين ده هزار ساعت را هم ايشان وقت گذاشته و سعادتمند گشته است. همچنين جناب پيام كاكه‌يي كه گرافيست و طراح مجموعه بوده و ايشان نيز زحمات زيادي را متحمل شده‌اند.در كل اين مجموعه به علت بار سنگين و حجيم بودن آن چه از لحاظ محتوايي و چه از لحاظ بكري و صعب بودن و نيز تعداد ابيات هزينه‌ي سنگيني را دريافت كرد چراكه مردافكن بود.

 

آيا كساني شما را در اين امر خطير ياري داده‌اند؟

مشوق اصلي بنده براي انجام كار دوست و ياور فرهيخته‌ام جناب سيد ملك دكه‌اي بودند كه انگيزه‌ي اصلي كار را ايشان به وجود آوردند، و اگر چنانچه ايشان ترغيب نمي‌كردند وحشت از عظمت و سختي كار باعث مي‌شد تا شانه از گرفتن مسئوليت خالي كنم ،كما اينكه به علت همين سختي كار بوده كه كسي به سراغ اين مجموعه نمي رفته، جا دارد كه در اينجا از محبتهاي بي دريغ ايشان كمال تشكر و قدرداني را داشته باشم چراكه حقيقت‌گرا و خالي از احساس فردي است. دوست گرانمايه جناب آقاي درويش جهانگير رجبيكه همفكر و روشنگر بود، چراكه روشنفكر است،كه جا دارد از ايشان هم تقدير و تشكر بشود . ساير دوستان و بزرگواراني كه به خاطر بزرگ منشي اين اجازه را به بنده ندادند تا نام عزيزشان را مطرح كنم.

 

آيا مخالفتي براي چاپ و ارائه‌ي اين مجموعه از جانب كسي شد؟

طبعاً جدال نور و ظلمت يك حقيقت كائناتي است كه در ادوار و اعصار خلقت موجود بوده، و چون زبور حقيقت از جنس نور مي‌باشد، پس بالطبع مخالفيني هم دارد. اوايل كار آن زمان كه بنده اين دوره‌ي ظهور ذاتي را به دست گرفتم اقداماتي به جهت منصرف كردن بنده شد، كه اين اقدامات به شيوه‌هاي مختلف نمود پيدا كرد و حتي به بي‌مهري‌هايي غير انساني نيز منجر شد، اما خوشبختانه علي‌رغم تمام سنگ اندازيهايي كه وجود داشت كار را به اتمام رسانيدم. در واقع مي‌توان گفت مخالفين چاپ اين مجموعه شب پره‌هاي عمي مي‌باشند، وگرنه كسي كه طالب نور باشد مخالف چاپ اين مجموعه و ساير مجموعه‌ها نيست و نبوده.

 

در خصوص چاپ و توزيع زبور حقيقت بفرمائيد كه به چه شكلي صورت مي‌گيرد؟

زبور حقيقت در مركز نشر و تحقيق مكرياني مجوز چاپ و انتشار گرفته و در وزارت فرهنگ و ارشاد فدرال كردستان عراق به ثبت رسيده است. البته در ايران نيز فرايند شابك، فهرستنويسي فيپا و مجوز را هم طي كرده و در كتابخانه ملي هم ثبت شده است، اما طبق معمول، كتابهاي يارسان در ايران چاپ و انتشار داده نمي‌شود. اما چاپ كتاب هر جلدي 35000 تومان هزينه داشته كه هشت هزار تومان هم براي حمل و نقل و جابجائي در نظر گرفته مي‌شود كه جمعاً 45000 تومان قيمت تمام شده‌اي است كه به دست ياران مي‌رسد، اما به خاطر اينكه اين مجموعه اهدايي به بزرگان قوم و اساتيد اهل فضل هم دارد ناگزير به خاطر آنكه فقط وجه پرداختي مسترد گردد به دستور جناب آقاسيد نصرالدين حيدري آنرا به 50000 تومان ارائه خواهيم كرد. و اين درحاليست كه بنده در سال 1387 اين مجموعه را به قيمت دويست هزار تومان خريداري كردم. آن‌هم مجموعه اي كه قابل قياس با آنچه كه به دست ياران مي‌رسد نيست. توزيع كتاب نيز توسط جمخانه‌ها و خود ياران شكل مي‌گيرد، چراكه اين كتاب بازاري نيست و اصلاً به بازار ارائه داده نمي‌شود و تازه به ياراني هم داده مي‌شود كه مشخصاً معلوم باشد كه اهل فن هستند.

 

در كل تفاوت بين آنچه كه شما انجام داده‌ايد با آنچه كه به شكل دست نوشته بوده در چيست؟

تفاوت در تدوين و تصحيح ، تكميل كردن تعداد ابيات ، معني واژه‌ها ، تطبيق ، صحيح خواندن و تلفظ اصلي و مشخص نمودن معني با ارائه رسم‌الخط كردي كه شيوه‌ي فنوتيك است مي‌باشد. با اين توضيح كه نسخ موجود در راستاي هم بوده و با تطبيق، كسري ابيات را از بين مي‌برده. يعني در نسخ بوده كه بيتي سهواً از قلم افتاده كه در نسخه‌ي بعدي آن بيت موجود بوده، و يا در همان نسخه بيتي بوده كه در نسخه‌ي مقابل نبوده، كه با تطبيق اين شكل مرتفع شده است. با اين مطابقت به جرأت مي‌توان گفت كه نسخه‌ي ارائه داده شده از لحاظ ابيات ويا عدم كسري لغات در برخي از ابيات، كاملترين نسخه و شايد بتوان گفت نسخه‌ي نهايي بدون نقص مي‌باشد. اما اين مجموعه كه مي‌توان آن را مشكل‌ترين مجموعه از كلامهاي يارساني چه از منظر مفاهيم و چه از منظر واژه‌هاي كاربردي دانست، تو را ناگزير خواهد كرد به خاطر آنكه آن را قابل فهم كني، و دوستداران اهل فضيلت از آن استفاده كنند، و سهل‌تر معرفي گردد، معناي واژه‌ها را انعكاس بدهي، كه مي‌توان گفت طاقت‌فرساترين بخش كار بود، چراكه استفاده از واژه‌هايي مشكل كه براي درك معني آن احتياج به ريشه شناسي و غور در مفهوم آن بر اساس آنچه كه در بيت مستتر است،و تطبيق آن واژه با آنچه كه در مفاهيم مشابه آمده، و پرسش از افراد مختلف و در نهايت جمع بندي و ارائه‌ي يك معني مشخص براي آن واژه كاري بس سترگ و زحمت آفرين بود. پس در هر صفحه‌اي اگر ميانگين پنج پاورقي در نظر بگيريم نزديك به پنج هزار رفرنس در كتاب موجود مي‌باشد. خاصه اينكه مشكل‌ترين اين لغات هم در آخر كتاب تحت واژه‌نامه ارائه داده شده است، و اين ارزشمندترين بخش كار است. در سال 2010 پس از آنكه نسخه‌ي زبور حقيقت دست نوشته‌ي مرحوم يارمراد خليفه به دست دوست عزيز جناب كاك بدران مسئول چاپ و نشر آراس در اربيل عراق مي‌افتد، به جهت چاپ اين مجموعه به شكل اسكن و كپيِ همان دست نوشته (نه اينكه آن‌را تايپ كنند، بلكه از صفحات آن نسخه كپي كرده و آن را چاپ كنند) اقدام كنند، كه خوشبختانه با درايت آقا سيد نصرالدين و دستور ايشان و انتقال آن به جناب سيد فلك‌الدين كاكه‌يي مانع از اين اقدام شده، چراكه چاپ اين مجموعه بدون ارائه‌ي تشريح و معاني لغات كاري عبث مي‌بود. البته اينكه گفته مي‌شود لغات مشكل نه به معناي آن است كه فقط چند هزار لغت مشكل در اين مجموعه بوده باشد و بس، بلكه فارغ از اين لغات كه در اوج پيچيدگي قرار دارند كل مجموعه به خاطر استفاده‌ي بيش از حد از آريه‌هاي ادبي و بديع و نيز استفاده از علومي همچون راز اعداد، نجوم، زيگ، نماد ... صعب و مشكل مي‌نماياند و در اغلب اين ابيات موسيقي و لحاظ كردن آن در خواندن است كه تو را رهنمون به درك مفهوم كلي بيت خواهد كرد، در نتيجه تلفظ صحيح و چيدمان اصولي واژه‌ها در خواندن است كه باعث مي‌گردد تا حد امكان به معني ظاهري بيت دسترسي پيدا كني، و اين مهم ميسر نخواهد شد تا زماني كه صحيحِ آن را بنويسي، يعني تصوير واژه‌ي ملفوظ را ارائه دهي و آن هم مي‌بايست كه با شيوه‌ي فنوتيك يا رسم‌الخط كردي باشد. و از آنجايي كه هدف از انتشار اين مجموعه شناسانيدن و معرفي آن به يارسان و در نهايت اهل دل و اهل فن مي‌بوده، پس ناگزيري كه فاكتورهاي مربوط به شناسائي را لحاظ كني. برخي از ياران كلام خوان(نه توده‌ي مردم) يارسان كه منطق اينان احساسشان مي‌باشد عنوان مي‌كنند كه اينها (يعني سي و شش شاعر) نمي‌دانيم كه چه گفته‌اند. و البته تمام سعي و تلاش ما هم به همين خاطر بوده كه تا حد امكان اين كلامها را باز نمايانيم كه قابل فهم گردد. چراكه اين بنده‌هاي خدا تقصيري ندارند، مبحث سنگين است. يكي ديگر از تفاوتها ارائه‌ي تمام كلامهاي مربوط به سي و شش شاعر در يك مجلد مشخص با هزينه‌ي بسيار پائين است كه فقط هزينه‌ي چاپ مي‌باشد، كه قبلاً به صورت كپي با تعداد برگهايي نزديك به پنج هزار بوده كه صرف نظر از هزينه‌ي بالاي آن، حمل و نقل و جابجايي آن نيز بسيار مشكل مي‌بوده.

 

آيا این گفته صحت دارد که به خاطر زحماتت مورد تفقد و قدردانی آقا سيد نصرالدين حيدري قرار گرفته‌ايد؟

حقير به خاطر تقدير و قدرداني جناب آقا سيد نصرالدين حيدري اين مجموعه را به دست نگرفته‌ام كه هم‌اكنون منتظر قدرداني ايشان باشم. رويه‌ي كاري بنده حقيقت گرايي و حقيقت پذيري بدون تأثير گرفتن از هر كسي مي‌باشد. چراكه عشق به تفكر و حقانيت اين كلامها ايجاد جذبه كرد و مرا به سوي خود فرا خواند، و اگر تلاشي در اين راستا شكل مي‌گيرد فقط به خاطر سلطان حقيقت است و بس، و اگر چنانچه در ابتداي كار به حضور ايشان شرفياب شده و رخصت كار بر روي اين مجموعه را از ايشان اخذ كرده‌ام نه به معناي آن باشد كه صاحب اين كلامها ايشان باشد، چراكه صاحب كلام سلطان حقيقت و آسيد براكه با ذات داودي مي‌باشد، و ارائه‌ي اين كلامها براي نوع بشر است كه مي‌بايست جهانگير شود، منتهي آداب پير و مريدي حكم مي‌كند كه بي اذن پير قدم برداشته نشود، چراكه ترك اين مرحله بي همرهي سليمان نتوان كرد. و اگر چنانچه حقير توانسته‌ام كه كار را به انتها برسانم نظر خير اين بزرگوار بوده كه با دعا و نفس گرمش حقير را مورد تفقد قرار داده.آنچه كه در ميان يارسان مي‌باشد باطني است، و حتي آداب و رفتار ظاهري هم در اين راستا تعريف پيدا مي‌كند، پس آنچه كه در ظاهر است الزاماً نمي‌تواند حقيقت موضوع باشد خاصه اينكه يك متولي ديني- فرهنگي مي‌بايست به گونه‌اي حركت كند كه مسائلي كه نمي‌بايست در ظاهر مشخص گردد را واشكافي كند و اين بر مي‌گردد به قدرتي كه ضمير آگاه ناميده شده است. در نهايت ما را و دعاي خيري بس.

 

حال كه زبور را به چاپ رسانيده‌ايد مشغول چه كاري هستيد؟

بنياد دايرة‌المعارف يارسان را شكل داده‌ام . يعني نوشتن و پرداختن به دانشنامه‌ي يارسان كه دو بخش مي‌باشد، يكي مجموعه كلامهاي يارسان از ابتدا تا انتها و ديگر مدخل نويسي و نوشتن هر مطلبي كه مرتبط به يارسان است.

 

اگر امكان دارد بيشتر در اين خصوص بفرمائيد؟

نزديك به دو سال پيش به پيشنهاد دوستان بنياد دايرة‌المعارفيارسان را گذاشته و از ياران و اساتيد يارساني درخواست كردم تا در اين امر خطير بنده را ياري بفرمايند. و از آنجايي كه اساتيد اهل فن كار را با ارزش ارزيابي نمودند اين درخواست را لبيك گفته و ضمن راهنمائي‌هاي لازم مقدمات كار را فراهم آورديم. پس از آنكه اصول اوليه‌‌ي كار توسط دوستان طي جلسات مكرر جمع بندي شد در دي‌ماه سال 1390 به عنوان جلسه‌ي اول به اهل قلم و نويسندگان و اساتيد دانشگاهي فراخوان داده شد و از تمام كساني كه دست به قلم و صاحب تفكر هستند دعوت به عمل آمد تا اين جمع علمي را با مشاركت هم به سرانجام برسانيم. سايت مربوط به اين بنياد (www.yaresan.com ) نيز توسط ياران مديريت و ساماندهي مي‌شود كه از طريق اين سايت مطالب و موارد مرتبط را به سمع و نظر دوستداران مي‌رساند. در اين دو سال نزديك به شصت درصد كار انجام شده و كار باقي مانده نيز در طي دو سال آينده به سرانجام خواهد رسيد.

اما در خصوص كلامهاي يارساني كه اين روزها بيشترين تماس براي تهيه‌ي آن از جانب ياران گرفته مي‌شود، لازم است در اينجا به اطلاع اين بزرگواران برسانم كه با كمي صبر در حد چند ماه صاحب مجموعه‌اي نفيس از اين كلامها خواهند شد، پس لزومي براي فتوكپي از روي سرانجام چاپ قبلي نيست، چراكه قرار است اين كلامها از ابتدا تا انتها در مجلدهائي مشخص ارائه داده شود. از آنجائي كه كلامهاي يارساني متكثر است و نسخه‌هائي منحصر به فرد نيز موجود مي‌باشد پس به خاطر اينكه يك مجموعه‌ي بي عيب و نقص و كامل از اين كلامها ارائه داده شود مستلزم همكاري و همياري عزيزاني است كه اين نسخ را در اختيار دارند. در اينجا اعلام مي‌دارم كه اگر كسي نسخه‌اي به جهت تكميل مي‌تواند ارائه كند كردار كند و آنرا به نام خود در اين مجموعه به ثبت برساند و يا اگر كسي در زمينه‌ي تدوين و تصحيح مي‌تواند راهنما و يا كمك كار باشد نيروي تخصصي خود را از اين جمع دريغ ندارد چراكه اگر اين مجموعه كلام به چاپ برسد هيچ صحبتي در جهت نقد و احياناً عيب جوئي پذيرفته و معقول نخواهد بود، و ارائه‌ي كلام و نسخه‌ي كلامي پس از اين مجموعه به منزله‌ي با جمع نبودن و عدم رعايت مؤلفه‌هاي حاكم بر تفكر سلطان سحاكي است.اين بنياد مستقل است و وابسته به هيچ جايي و يا فردي نيست و تمام هزينه‌ي آن توسط خود يارساني تأمين مي‌گردد. اعضاء آن جملگي يارساني در داخل ايران و در خارج ايران مي‌باشد و اين مهم به معناي آن نيست كه با غير يارساني تعامل ندارد بلكه براي پيشبرد اهداف و جمع آوري اطلاعات با مراكز علميِ مرتبط ارتباط خواهد داشت و حتي مي‌تواند براي نوشتن برخي از مدخلها به اصحاب فنِ غير يارساني نيز مراجعه كند و برخي از مدخلها را به ايشان واگذار كند .

 

آيا اين بنياد از جانب يارسانيان مورد توجه و عنايت قرار گرفته است؟

پاسخ به اين سؤال مستلزم واشكافي چند مبحث است. يكي بحث سنت گرايي، ديگر حاكم بودن احساسات، و نيز مظلوميت يارساني از جانب فرهنگ غالب ، و ديگر بحث داشتن تخصص و سواد كافي براي وارد شدن در اين جرگه مي‌باشد.با اين توضيح كه متأسفانه جامعه‌ي يارساني به خاطر بافت سنتي و عدم بهره‌مندي از سواد آكادميكيِ متناسب با زمان، هنوز به آن مرتبه از رشد نرسيده تا بتواند آنچه كه صلاح و بايسته‌ي خود است را انتخاب كند، در نتيجه در زمان فرصت هميشه دچار رخوت فكري مي‌گردد. اين رخوت فكري را متأسفانه برخي از سادات به عنوان نماد الگو بر اين جامعه تحميل مي‌كنند كه خود كمترين آگاهي از مسائل ديني- اجتماعي و علوم انساني دارند. و جامعه نيز بدون تأمل و تعمق، از داده‌هاي ذهني سادات پيروي كرده،و نتيجه‌ي اين تبعيت و عدم توجه به گفته‌ي سرانجام جامعه‌ي كنوني يارسان مي‌باشد كه هر چند نفر به دور سيدي جمع شده و سيد پير خود را بر حق مي دانند و بر عليه سادات ديگر اقدام و عمل مي كنند، و در اينجا عملاً گفته‌ي سرانجام به ثمن بخس فروخته مي‌شود .

حسادت ، غرور ، رياكاري و عدم حقيقت‌پذيري و ساير افعال غير انساني ديگر همچون غيبت و شايعه پراكنيِ ... برخي از اين سادات باعث شده تا به جاي آنكه به مطالب نغز و اشراقي كلامها پرداخته شود جامعه را اسير خودخواهي و كج انديشي بكنند و به سوي اضمحلال بكشانند. جامعه‌اي كه زماني از شمال خوزستان يارساني بوده تا نواحي جنوبي سيبري. و تمام اين نابسامانيهايي كه موجود است را بنده نتيجه‌ي ناآگاهي برخي از اين مدعيان مي دانم. با وجود صفات چهارده بداني در وجود اين افراد و تبعيت ناآگاهانه‌ي توده‌ي مردم از اين اشخاص شرايط جامعه‌ي يارساني از اين كه هست بدتر خواهد شد، به گونه‌اي كه نه تنها در جوامع بين‌المللي هيچ وقعي به رفتارهاي حق طلبانه‌ي اين مردم گذاشته نخواهد شد بلكه در مملكت خود هم هيچ جائي نخواهيم داشت،پس به خواست مولا و تأثير دوران گذار جنبشي حقيقتگرا بر عليه جهل و خواست فردي شكل گرفته است تا فقط ساداتي بر سر چشمان جاي بگيرند كه مطابق با گفته‌ي سلطان حقيقت باشند، و غير اين مي‌بايست براي تمام كج رفتاريهايي كه مطابق با سرانجام نيست جواب داده شود.اين دست از افراد جائي در دايرة‌المعارف نمي‌توانند داشته باشند، چراكه خالي از وجاهت علمي و هر آنچه كه در حوزه‌ي انسانيت تعريف دارد مي‌باشند. چراكه كار يك كار علمي مي‌باشد و شخص مي‌بايست كه در اين زمينه از قبل كارنامه‌اي هر چند جزئي داشته باشد. اين بنياد فرصت خوبي براي محك خواهد بود با اين تعريف كه اگر آنرا ميدان مصاف بداني و اگر حقيقتگرا نيز باشي و در عين حال براي رفتار و گفتارت هم ادله داشته باشي مي‌تواني در جهت اثبات يا رد موضوعي در اين بنياداهتمام بورزي و گفته‌ي خود را به شكل آكادميكي به نام خودبه ثبت برساني، اين فرصت سبب مي‌گردد تا ديگر همانند سابق فقط به صحبت تو خالي و بدون تعريف پرداخته نشود و جامعه را با صحبتهاي احساسي مسموم نكرد و اگر چنانچه صحبتي در خصوص مطلبي حق بود آن‌را پذيرفت و اشاعه داد. پس بنده بارها و به شكل مكرر از تمام كساني كه مدعي‌اند درخواست كرده‌ام كه بيائيد و بر نوشته‌هاي بنده نظارت كنيد و اگر اشتباهي دارد آن را گوشزد كنيد، پسعدم حضور به معناي نداشتن تشريح براي تمام اشتباهات گذشته‌‌ي خود مي‌باشد، و در صورت حضور مي‌بايست كار شود، تلاش شود، وقت گذاشته شود، هزينه كرد، شهامت داشت، حقيقت‌گرا بود، حقيقت‌پذير بود و اين همه براي همه كس مهيا نمي‌شود، پس دايرة المعارف از جانب اين افراد مورد توجه قرار نگرفته است. خرده مي‌گيرند كه ما هنوز بر سر مسائلي جزئي كه آداب و ترتيب است اختلاف داريم پس دايرةالمعارف چه معنايي مي‌تواند داشته باشد. در مقابل مي‌بايست گفت كه دايرةالمعارف بهانه‌اي مي‌باشد تا فارغ از هر احساسي به دور هم جمع شويم كه اين اختلافات را حل و فصل كنيم، و تا اين گردهمايي‌ها نباشد اين اختلافات هم از بين نخواهد رفت. پس اين گفته، صحبت بي همتان و كاهلين يا افرادي است كه دوست ندارند جامعه‌ي ياري سامان بگيرد.

اما كساني كه در اين دايرة المعارف به عنوان استاد و راهنماي بنده مشغول گوشزد كردن مطالب و موارد مي‌باشند نزديك به پنجاه كس مي باشد كه جملگي از اساتيد دانشگاهي ايران و عراق و اروپا مي باشند كه بنده مفتخرم كه در حضور ايشان تلمذ مي كنم.

 

آيا در پايان مطلبي هست كه براي خوانندگان آساره عنوان كنيد.

بله مطلب فراوان است و در عين حال هم گفتگو آئين درويشي نيست، چراكه در مقام يار بودن يعني حرف و گفت و صوت را بر هم زدن و بي اين سه با تو دم زدن است، اما مختصر به اين مطلب اشاره مي‌كنم كه بنده در حكم منتقد مجبور به عنوان كردن نقاط ضعف و قوت هستم. مردم و جامعه‌ي خود كه حكم خانواده‌ام دارند را نقد مي‌كنم تا هم پيشرفت شكل بگيرد و هم اصلاح. و همگان مي‌دانند كه در طول تاريخ اگر حركتي شكل مي‌گيرد و دستآوردي به دست مي‌آيد نتيجه‌ي نقادي و سخن منتقد است، و در عين حال نيز منتقد در زمان خود كمتر با محبت پذيرفته مي‌شود چراكه كار منتقد انعكاس معايب و نقايص و شرح مطالب ارزشمند است. پس اگر چنانچه نقدي بر پدر خود و يا برادر خود ارائه داده مي‌شود دليل بر دشمني نيست بلكه يار مي‌بايست همانند آئينه گردد و فقط حقيقت مد نظر داشته باشد.پس اگر احياناً كسي بيايد و به جهت تخريب، شايعه و بهتان ساز كند، مي‌بايست كه بر حلال بودن موجوديتش شك كردو كلام سرانجام نيز فرموده : « ئه‌و توهمه‌ت واچانت مه‌بون رووسياوي». در آخر نيز از آساره تشكر مي‌كنم كه اين فرصت را فراهم آورد تا بنده بتوانم شرط بلاغت را بگويم.

 

گفتگو: ماندانا عزیزپور

 

 

صفحه1 از2

<< شروع < قبلی 1 2 بعدی > پایان >>

googlefacebook

This Browser is not good enough to show HTML5 canvas. Switch to a better browser (Chrome, Firefox, IE9, Safari etc) to view the contect of this module properly